معنی حریز
4 بازدید
[ حَ ] (ع ص) نیک استوار: هذا حرزٌ حریز. مکانٌ حریز؛ جائی استوار. (منتهی الارب).[ حَ ] (اِخ) نام قریه ای به یمن و گویند از آنجا تا صنعاء نیم روز راه است. یاقوت گوید: حزیز با دو زای نیز آمده است. (معجم البلدان).[ حُ رَ ] (اِخ) ابن ابی حریز، عبداللََّه بن حسین ازدی کوفی است. پدرش قاضی سجستان بود. از زرارةبن أعین روایت دارد و علی بن رباط و عبداللََّه بن عبدالرحیم اصم و جز ایشان از وی. دارقطنی در «المؤتلف و المختلف» گوید: وی از مشایخ شیعه بود، و طوسی او را در عداد مصنفان شیعه شمرده است. ساکن سجستان بود و از جعفر صادق روایت میکرد و حمادبن عیسی از وی روایت کند. نجاشی گوید او در جنگ با خوارج شرکت جست و به سجستان منتقل گشت و در آنجا کشته شد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۶).[ حُ رَ ] (اِخ) ابن سراحیل کندی. صحابی است، و بعضی روایات از او نقل شده است و به سال ۶۶ هـ . ق. در وقعهٔ جارف به شهادت رسیده است. صحابی دیگری نیز بدین اسم بوده است. (قاموس الاعلام ترکی).[ حُ رَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. از فقهای شیعه است. او راست: کتاب الزکاة. کتاب الصلاة. کتاب الصیام. کتاب النوادر. (ابن الندیم).[ حُ رَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه ازدی سجستانی. یکی از مشایخ شیعه و از روات فقه از ائمة است. (ابن الندیم).[ حُ رَ ] (اِخ) ابن عثمان. یکی از خوارج است. و سیوطی در تاریخ الخلفاء ص ۱۴۴ او را در عداد روایت کنندگان از عبدالملک بن مروان شمرده است.[ حُ رَ ] (اِخ) ابن محرز. کشی او را در رجال شیعه برشمرده است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۷).
کلمات همقافیه با «حریز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یز» برای سرودن شعر