معنی حریره
4 بازدید
[ حَ رَ ] (ع اِ) مرهم رقیق القوام. || آردهاله، و آنرا از آرد گندم کنند. (زمخشری). نوعی از طعام که آردی است با شیر و روغن پزند. ج، حریر. (منتهی الارب). در قدیم طعامی بوده است رقیق از آرد و روغن. (بحر الجواهر). حساء و امروز با آرد برنج و شکر و شیر و گاه با کوبیدهٔ بادام و شکر و شیر و گاه با نشاسته و شکر و شیر پزند و به اختلاف حریرهٔ بادام و حریرهٔ آردی و حریرهٔ نشاسته ای گویند: بسا کسا که ندیم حریره و بره است و بس کسی است که سیری نیابد از ملکش . ابوالمؤید. و اذا طحن [ السلت ] ... و عمل من دقیقه حریرة اعنی حساءً خفیفاً... نافع من داءالموم و الهذیان. (ابن البیطار). - حریرهٔ آرد؛ طعام که از شیر و آرد پزند. - حریرهٔ سیب؛ از سیب رنده کرده و شکر پزند. - حریرهٔ نشاسته؛ نشاسته که به آب حل کرده پزند و شکر در آن کرده خورند و بی شکر بدان آهار جامه دهند. آهار. آهر. شو. شوی. آش. || آب چلو. آشام. آشاب. آبریس. || جامهٔ ابریشمین. نوعی از جامهٔ ابریشمین. ج، حریر.
کلمات همقافیه با «حریره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر