معنی حرقة
6 بازدید
[ حَ / حُ قَ ] (ع اِمص) حُرقت. سوز. سوزش. گرمی. سوختن. ج، حُرَق : هم شناسید و ندادش صدقه ای در دلش آمد ز حرقان حرقه ای.مولوی. تهانوی گوید: چیزی که آدمی در هنگام درد چشم از سوزش در چشم خویش احساس کند، یا در دل یا در طعم خوراکی که سوزنده باشد سوزشی بیابد. و حرقةالبول دردی است با سوزش که موقع اخراج بول ظاهر گردد چنانچه در بحر الجواهر گفته. و حرقت نزد بلغا آن است که کلام بطوری گوید که رقت آورد و موجب بکاء شود، اگرچه ترکیب عالی و معانی بدیع ندارد، و مصنوع نباشد. و این وجدانی است، و لکن اجماع بدان شرط نیست، چنانچه در ذوق شرط است. و تلذذ بدان جز اهل دل نگیرد. و مؤثر در طبایع سلیم بود بسبب ذکر عظمت و قدرت و هیبت و بی نیازی باریتعالی و اینچنین کلام را حقیقی خوانند و یا بسبب ذکر ثنای اشخاص و محبوبان، و وقوع مفارقت احباء و اصحاب بود، و یا بیان بیوفائی دوران بود و غلبات اشتیاق و شدائد فراق و مانند آن باشد و این چنین کلام را مجازی خوانند. کذا فی جامع الصنایع. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ حُ رَ قَ ] (ع ص) شمشیر بسیار بُرنده.[ حُ رَ قَ ] (اِخ) نام دختر نعمان بن المنذر که پیش از اسلام از جانب ایران امیر عرب بود و آنگاه که بعهد برادر او منذربن نعمان امارت آنان منقرض شد، و آنگاه که خالدبن ولید عراق را مسخر کرد این دختر رهبانیت گزید. او فصیحه و شاعره بود و با بعض صحابه از جمله سعد وقاص او را محاوراتی است و اندکی از اشعار و اقوال او مشهور است. (قاموس الاعلام ترکی). قال زیاد لحرقة بنت النعمان: ما کانت لذة ابیک؟ قالت: ادمان الشراب و محادثةالرجال. (البیان و التبیین ج ۲ ص ۷۰). قال هانی ءبن قبیصة لحرقة ابنةالنعمان -و رآها تبکی -: ما لک تبکین؟ قالت: رأیت لاهلک غضارة و لم تمتلی ء دار قط فرحاً الا امتلأت حزناً. و نظرت امرأة اعرابیة الی امرأة حولها عشرة من بنیها کأنهم الصقور، فقالت: لقد ولدت امکم حزناً طویلاً. (البیان و التبیین ج ۳ ص ۹۷). قال هانی ءبن قبیصة اتی حرقة بنت النعمان و هی باکیة، فقال لها: لعل احداً آذاک؟ قالت: لا، و لکن رأیت غضارة فی اهلکم و قل ما امتلأت دار سروراً الا امتلأت حزناً. (البیان و التبیین ج ۳ ص ۱۰۶). و کان النعمان اذ شخص الی کسری اودع حلقته و هی ثمانمائة درع و سلاحاً کثیراً، هانی ءبن مسعود الشیبانی و جعل عنده ابنته هند التی تسمی حرقة... (عقدالفرید ج ۶ ص ۱۱۱). و قیل لحرقة بنت النعمان: ما کانت لذة ابیک؟ قالت: شرب الجریال، و محادثةالرجال. (عقدالفرید ج ۷ ص ۲۴۹).[ حُ قَ ] (اِخ) محمدآباد. و یقال: باغ حرقه از دیه های وزواه است. (تاریخ قم ص ۱۴۰).[ حُ قَ ] (اِخ) ناحیه ای به عجان و عده ای بدان منسوبند. (معجم البلدان).[ حُ قَ ] (اِخ) طائفه ای از جهینه از بنی ضرام. داستانی از یکی از افراد ایشان بنام شهاب بن جمرة در عیون الاخبار ابن قتیبة ج ۱ ص ۱۴۸ آمده است.[ حُ قَ ] (اِخ) نام قبیله ای از قضاعة. || نام قبیله ای از همدان. و نسبت بدان حرقی است. (سمعانی).
کلمات همقافیه با «حرقة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قة» برای سرودن شعر