معنی حرز

معنی حرز

7 بازدید
[ حَ ] (ع مص) اندازه کردن. خَرْص. تقدیر. تخمین. دید زدن. تخمین کردن. تقدیر کردن. (زوزنی). تخمین کردن کشت و میوه را. حرازی کردن. || در بعض حواشی مثنوی مولانا جلال الدین بلخی در ترجمهٔ کلمهٔ حرز بیت ذیل، حرز را حدس ترجمه کرده اند: گوش را رهن معرف داشتن آیت محجوبی است و حرز و ظن.مولوی. || دروغ گفتن. (زوزنی). || ابدال است از حرس. نگاهداشت. (منتهی الارب). حفظ. نگاه داشتن : مهتران از بهر حرز مال خود سازند گنج او ز حرز مال باشد روز و شب در احتراز. سوزنی. باریتعالی بندگان مخلص خویش را در حرز امان میگرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ ص ۲۹۳). در حیاطت حفظ و صیانت حرز باریتعالی از این غمرات بسلامت بیرون افتاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰۸). || بسیار پرهیزکار گردیدن. || استوار گردیدن جای و مکان.
[ حِ ] (ع اِ) تعویذ. (محمودبن عمر ربنجنی). پنام. چشم پنام. طلسم. عوذة. دعائی مأثور اعم از خواندنی و آویختنی. ج، احراز: حرز است مگر نامش کز داشتن او آزاد شود بنده و به گردد بیمار.فرخی. منصور که حرز مدح او دائم بر گردن عقل و طبع و جان بندم. مسعودسعد. پیوسته چو ابر و شمع میگریم وین بیت چو حرز و مدح میخوانم. مسعودسعد. ولیک از همه پتیاره ایمن از پی آنک مدیح صاحب خواندم همی چو حرز ز بر. مسعودسعد. این قوت بازوی ظفر از پی آنست کز نعمت حرز است به بازوی ظفر بر. سنائی. چرخ را توقیع او حرز است چون او برکشد آن سعادت بخش مریخ زحل وش در وغا. خاقانی. هین بگو ای فیض رحمت هین بگو ای ظل حق هین بگو ای حرز امت هین بگو ای مقتدا. خاقانی. ببین مثال خلافت بدست نورالدین که بهر دست سلاطین کنند حرز کمال. خاقانی. هر هشت حرف افضل ساوی است نزد من حرزی که هفت هیکل رضوان شناسمش. خاقانی. چون حرز توام حمایل آمود.نظامی. من بدو داده حرز خانهٔ خویش خوانده او را سگ شبانهٔ خویش.نظامی. بفرمود از عطا عطری سرشتن بنام هر کسی حرزی نوشتن.نظامی. گر حرز مدح او را بر خطّ بحر خوانند ماهیّ بی زبان را بخشد زبان قاری. سیف اسفرنگ. بیرون نشود عشق توام یک نفس از دل کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی.سعدی. شکسته متاعی که در حرز تست از آن به که در دست دشمن درست. (بوستان). یاسین کنند ورد و به طاها کشند تیغ قرآن کنند حرز و امام مبین کشند.وصال. - امثال: هیچ حرزی چو دل خود به خدا بستن نیست. دربارهٔ حرزها و تعویذهای مذهبی مجلد دعا از کتاب بحارالانوار و «مجمع الدعوات» و دربارهٔ تاریخ آنها جلد هشتم ذریعه و جلد اول فهرست پیشین سپهسالار و جلد اول فهرست کتابخانهٔ دانشگاه دیده شود. || پناه گاه. (مهذب الاسماء). پناه. ستر. کنف. || جای استوار. محل محکم. ج، احراز. تهانوی گوید: موضعی را گویند که محصور و استوار و محکم بنا شده باشد چنانکه گویند: احرزه؛ وقتی چیزی را در محلی استوار نهاده باشند، کذا فی المغرب. و در شرع جائی یا چیزی را نامند که مال را در آنجا حفظ کنند، یعنی مکانی مانند خانه و دکان و خیمه و خود شخص. و مُحْرَز بصیغهٔ اسم مفعول از اِحراز؛ ما لایعده صاحبه مضیعاً. کذا فی البحر الرائق فی کتاب السرقة فی فصل الحرز. و در فتح القدیر گوید: حرز در لغت جائیست که چیزی را در آن محفوظ و نگاه دارند، و همچنین است در شرع، جز آنکه در شرع قید مال شده است، یعنی مکانی که مال را در آنجا نگاه دارند، مانند خانه و دکان و خیمه و شخص. (کشاف اصطلاحات الفنون): ز بی حرزی در آن خاک خرابه مسلمان پخته کافر خورده تابه. نظامی (الحاقی). یشتاسف در این قلعه رفت و حصار کرد و حرز خود ساخت. (تاریخ قم ص ۷۸).
[ حَ رَ ] (ع اِ) آنچه بدان گردن بندند. || جوز تراشیدهٔ هموار که کودکان بدان جوز بازند. || چیزی که بر او گرو بندند و آنرا خطر نیز گویند. || هر چیز نگاهداشته شده و بازداشتهٔ از غیر. ج، احراز.

کلمات هم‌قافیه با «حرز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید