معنی حرث
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) کشت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (زوزنی) (ترجمان عادل). کاشتن. کشت. زرع. کشاورزی. دهقنت. زراعت کردن. کشت و زرع کردن. بصلاح آوردن زمین. حراثة. حراثت. حرث ارض؛ شیار کردن زمین را برای کشت. (منتهی الارب). شدیار. شکافتن زمین برای زراعت. || حرث دابه؛ لاغر کردن ستور از بسیار راندن. (منتهی الارب). لاغر کردن ستور از بسیاری راندن. سوار شدن بر پشت ستور و راندن چنانکه لاغر شود. لاغر کردن ستور از راندن بسیار. (زوزنی). لاغر گردانیدن. (دهار). لاغر کردن ستور از بسیار راندن. (تاج المصادر بیهقی). || جمع کردن مال. (تاج المصادر). کسب کردن. کسب کردن و ورزیدن و اندوختن مال و جمع کردن. (منتهی الارب). || شورانیدن آتش. (تاج المصادر بیهقی). سوزانیدن آتش. (منتهی الارب). افروختن آتش. (غیاث). || درس کردن قرآن. (تاج المصادر بیهقی). قرآن خواندن. (غیاث) (زوزنی). || دانشمند شدن. || چهار زن کردن. جمع کردن میان چهار زن. (منتهی الارب). || بسیار آرمیدن با زنی. مبالغه در گائیدن. (منتهی الارب). || جستجو کردن چیزی. کاویدن. ج، حروث.[ حَ ] (ع اِ) کشت زار. کشتمند. زمین کشت کاریده. (مهذب الاسماء). شعرا و مترسلین غالباً این کلمه را با نسل و زرع قرین آرند: هرکجا رسیدند نه نسل گذاشتند و نه حرث. (تاریخ بیهقی ص ۵۲۷). اهل حرث و زرع از عوارض تکلفات و نوازل انزال و اقسام معاملات وطن بازگذاشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ ص ۳۵۸). اهل حرث و زرع متفرق گشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴).[ حُ ] (ع اِ) زمین کشت کاریده.[ حَ رِ ] (اِخ) ممالهٔ حارث. رجوع به حارث شود.[ حُ / حَ ] (اِخ) نام موضعی از نواحی مدینة. (معجم البلدان).[ حُ رُ ] (اِخ) نام موضعی به یمن و قصبهٔ روئیة هم بدینجاست.[ ] (اِخ) نام طائفه ای از مضر. و نام دیگر آن اقلین است، در مقابل اکثرین که خاندان زید مناة است. (سمعانی برگ ۹).[ ] (اِخ) نام طائفه ای از مضر. و نام دیگر آن اقلین است، در مقابل اکثرین که خاندان زید مناة است. (سمعانی برگ ۹).[ حَ ] (اِخ) ابن سعیدبن حمدان. رجوع به ابوفراس شود.[ حُ رَ ] (اِخ) زمینی است. || و ذوحرث مردی است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حرث»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رث» برای سرودن شعر