معنی حرت
6 بازدید
[ حَ رْ رَ ] (ع مص) حَرّة. تشنه شدن. (از منتهی الارب). رجوع به حَرّة شود: فاما همچو درخت مرخ و عفار هیچ درختی نیست که به اندک حرت از آن آتش میبارد. (تاریخ قم ص ۹).[ حَ ] (ع مص) نیک مالیدن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). || گِرد بریدن چیزی مانند بادریسه. || (اِ) آواز گیاه خائیدن ستور. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر