معنی حرام
4 بازدید
[ حَ ] (ع مص) منع کردن. (غیاث اللغات). حظر. ممنوع کردن چیزی را. اِحْماء. حرمت. || ناروا شدن. (زوزنی). ناروا گردیدن. در حال تعدی با کردن و فرمودن و گردانیدن، و در لزوم با شدن و گردیدن صرف شود.[ حِ ] (ع مص) گشن خواه شدن سگ ماده و هر ماده از ذوات الظلف (چارپایان سم شکافته): حَرِمَت الذئبة و الکلبة و کل انثی من ذوات الظلف حراماً. (منتهی الارب).[ حَ ] (ع ص) ناروا. ناشایسته. ناشایست. محرم. محظور. ممنوع. شفور. شفود. شغور. عملی که ترکش راجح و از فعلش هم منع باشد. حرمت. منکر. منکره. نامشروع. ضجاج. غیرجائز. خلاف شرع. غیرمباح. خلاف قانون. غیرقانونی. فاسد. نامجاز. محجر. محجور. کار ناشایستی که بر خلاف گفتهٔ پیغمبر بود و پیغمبر ارتکاب آنرا منع کرده باشد. (ناظم الاطباء): {/Bوَ لاََ تَقُولُوا لِمََا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ اَلْکَذِبَ هََذََا حَلاََلٌ وَ هََذََا حَرََامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اَللََّهِ اَلْکَذِبَ .۱-۱۶۱۶:۱۱۶/} (قرآن ۱۶/۱۱۶). ایدون فروکشی بخوشی آب می حرام گوئی که شیر مام ز پستان همی مکی. کسائی. حرامست می در جهان سربسر اگر پهلوانست اگر پیشه ور.فردوسی. ببخشم سراسر همه گنج اوی حرامست بر لشکرم رنج اوی.فردوسی. پارسا باشید و چشم و گوش و دست و فرج از حرام و مال مردمان دور دارید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۹). از ملک بیرون است و مصدق است به مسکینان در راه خدا و حرام است به من. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۸). امروز آنچه از این قوم در خراسان میرود از فساد و مردم کشتن و مثله کردن و زنان حرام مسلمانان را بحلال داشتن چنانکه در این صد سال نشان داده اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۹۵). به حرام و خطا چو نادانان مفروش ای پسر حلال و صواب. ناصرخسرو. اگر نان از بهر جمعیت خاطر میستانند حلال است و اگر جمع از بهر نان می نشینند حرام. (گلستان). ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما.حافظ. می حرام است در آن بزم که هشیاری هست خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست. صائب. - المسجد الحرام؛ کعبه. (اقرب الموارد): {/Bفَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرََامِ وَ حَیْثُ مََا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ .۱۰-۲۱۲:۱۴۴*/} (قرآن ۲/۱۴۴ و ۱۵۰). - بلدالحرام؛ مکه. (اقرب الموارد). - به حرام رفتن؛ به گمراهی رفتن. زناکاری کردن. - بیت اللََّه الحرام؛ خانهٔ کعبه. (منتهی الارب). بیت الحرام. مسجدی در مکه که مسلمین بدانجا به حج روند. (اقرب الموارد). - ماه حرام؛ هر یک از اَشْهُر حُرُم. ماههای حرام به جاهلیت عرب ماههائی بود که جنگ را در آنها روا نمی دانستند و آن عبارت بود از رجب و ذوالقعده و ذوالحجه و محرم : گفت چرا اندر ماه حرام این کاروان را بزدی و این جماعت را بکشتی و قومی را به اسیری بیاوردی. (ترجمهٔ تفسیر طبری بلعمی). که تازیش خواند محرم بنام وز آزار خواندنش ماه حرام.فردوسی. - مغز حرام؛ نخاع. حرام مغز. (منتهی الارب). - نمک بحرام؛ کسی که نعمت کسی را ناسپاسی کند. نمک خور نمکدان شکن. - ولد حرام. رجوع به حرامزاده شود. || مُحْرِم: رجل حرام؛ مرد مُحْرِم. ج، حُرُم. (منتهی الارب). آنکس که احرام گرفته بود. (مهذب الاسماء). احرام گرفته. (ترجمان عادل بن علی). || حرامُ اللََّه لاافعل کذا؛ مانند یمین اللََّه لاافعل کذا؛ یعنی سوگند به خدا که چنین نکنم.[ حَ ] (اِخ) نام محله و خطهٔ بزرگی است در کوفه که آن را بمناسبت نسبت به حرام بن کعب بنی حرام گویند. || و نیز بنی حرام محلهٔ بزرگی در بصره است و منسوب به حرام بن سعدبن عدی میباشد. (مراصدالاطلاع) (معجم البلدان).[ حَ ] (اِخ) موضعی به جزیره است و گمان کنم که کوه باشد.[ حَ ] (اِخ) رجوع به مسجدالحرام شود.[ حَ ] (اِخ) ابن ابی کعب. از صحابه است. (منتهی الارب) (تاج العروس).[ حَ ] (اِخ) ابن سعدبن مالک بن سعدبن زیدبن مناةبن قیم. جد بطنی از تمیم است که در خطه ای از کوفه بهمین نام سکنی داشته اند. (معجم البلدان).[ حَ ] (اِخ) ابن عثمان مدنی. از اعلام است. (منتهی الارب).[ حَ ] (اِخ) ابن عوف بلوی. صحابی است. (منتهی الارب) (تاج العروس).[ حَ ] (اِخ) ابن معاویة. صحابی است و بعضی حزام با زاء اخت راء گفته اند. (منتهی الارب) (تاج العروس) (الاصابة ج ۲ ص ۷۷).[ حَ ] (اِخ) ابن ملحان انصاری. نام یکی از صحابهٔ پیغمبر است و دائی انس بن مالک بوده و در غزاهای بدر و احد حضور یافته و در وقعهٔ بئر معونه بدست عامربن طفیل کشته شد. (قاموس الاعلام ترکی) (امتاع الاسماع ج ۱ ص ۱۷۲) (تاج العروس) (تاریخ گزیده ص ۲۲۳) (الاصابة ج ۱ ص ۳۳۴).
کلمات همقافیه با «حرام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر