معنی حراق
6 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) کسی که فساد نماید در هر چیز. || آنچه نخل را به وی گشن دهند. || (ص) نار حراق؛ آتش پاک سوزنده که باقی نگذارد چیزی را. || رمی حراق؛ رمی سخت. (منتهی الارب).[ حَ ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).[ حُ ] (ع اِ) آب سخت شور. || آتش گیره. || سوخته. || رکوی سوخته و بتشدید راء نیز بکار رفته است. (شرفنامهٔ منیری). || سوختهٔ چقماق. سوختهٔ چخماق. || اسب بسیار دونده. || کسی که فساد کند در هر چیز. || آنچه به آن نخل را گشن دهند. (منتهی الارب). || خف. پود. پد. بود. بُد. بیضه. پوک.[ حُ رْ را ] (ع اِ) حُراق. آب سخت شور. || سوختهٔ چقماق. (منتهی الارب): بسوخت جان من از آز و طبع زنگ گرفت بدان صفت که ز نم آهن و ز تف حراق. خاقانی. || خف. رکوی سوخته. (فرهنگ اسدی). سوخته ای که در آتش زنه باعث اشتعال شود. و افصح بتخفیف است. (شرفنامهٔ منیری): در سفال خم آتشی است که مست عقل حراق او و روح شرار. خاقانی. دو صد رقعه بالای هم دوختند چو حراق خود در میان سوختند. سعدی (بوستان). جهان گشته و دانش اندوخته ز حراق او در میان سوخته. سعدی (بوستان). بی تو گر باد صبا میوزدم بر دل ریش همچنان است که آتش بر حراق آید.سعدی.[ حَ رْ را ] (ع ص، اِ) نیک سوزنده. (غیاث). سوزان. || کشتی که از آن بجانب خصم آتش افشانند: ز آتشی کافتاد از حراق شب شمع در صحرای جان برکرد صبح.خاقانی. || فتنه انگیز. (ناظم الأطباء).
کلمات همقافیه با «حراق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر