معنی حراب
6 بازدید
[ ] (ع اِ) اشترغاز. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به اشترغاز و شترغاز شود.[ حِ ] (ع اِ) جِ حربة. (منتهی الارب): راهی بریده ام که درختان او ز خار همچون مبارزانی بودند باحراب. مسعودسعد. ارباب آن حراب و ضراب راه گریز و پرهیز گرفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ خطی ص ۳۵۵). زوابل صعاد از مناهل اکباد سیراب میکردند و به مناصل حراب مفاصل حراب فرومیگشودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ خطی ص ۲۲۷). || جِ حرب، به معنی کارزار. (غیاث).[ حِ ] (ع مص) تحارب. حرب. احتراب. محاربت. جنگ : ای بسا مرد شجاع اندر حراب که ببرد دست یا پایش ضراب.مولوی. با خیال دزد میکرد او حراب.مولوی. من چو تیغ و آن زننده آفتاب مارمیت اذ رمیت در حراب.مولوی.[ حَ رْ را ] (اِخ) رجوع به حارث حراب شود.
کلمات همقافیه با «حراب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر