معنی حذل
5 بازدید
[ حَ ] (ع اِمص) میل: حذلک مع فلان؛ ای میلک. (منتهی الارب).[ حَ ذَ ] (ع مص) حذل عین؛ افتادن مژه و روان شدن آب از آن و سرخ شدن و دمیدن جای مژه. (منتهی الارب). ریزنده شدن مژه و سرخ شدن و دمیدن جای مژه. بریزیدن مژه. (تاج المصادر بیهقی). || (اِمص) آماس و سرخی چشم با روانی آب. (منتهی الارب).[ حَ ذَ ] (ع اِ) نوعی از حبوب و از آن نان سازند. (منتهی الارب). نوعی از حبوب که بپزند و بخورند. (مهذب الاسماء). || کرانهٔ دامن پیراهن. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ بعد شود.[ حُ ] (ع اِ) اصل. (منتهی الارب). || کرانهٔ پیراهن و اِزار. رجوع به مادهٔ قبل شود. || هو فی حذل امه؛ او در کنار مادر خویش است. (از منتهی الارب). || اسفل میان بند. || اسفل نیفهٔ ازار. حذلة. (منتهی الارب). || پیراهن. || ازار.[ حُ ذَ ] (ع اِ) اصل. || نیفهٔ شلوار. || کرانهٔ دامن پیراهن. (منتهی الارب).[ حِ ] (ع اِ) اصل. || باری که از آن گرانبار روند. (منتهی الارب).[ حُ ذُ ] (ع اِ) ابوالحضض. صبر. وج. بژه. رجوع به ابوالحضض شود.
کلمات همقافیه با «حذل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذل» برای سرودن شعر