معنی حدق
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) نظر به چیزی کردن. نگریستن به چیزی. (از منتهی الارب). || رسیدن چیزی به چشم کسی. || وا کردن مرده چشم را. || گِرد فروگرفتن. گِرد درآمدن. احاطه کردن کسی یا چیزی را. || زدن بر حدقهٔ چشم کسی. (از منتهی الارب).[ حَ دَ ] (ع اِ) جِ حَدقة. (دهار) (زوزنی). سیاهی دیده ها.[ حَ دَ ] (ع اِ) بادنجان. (منتهی الارب). بادنجان. باتنگان. (مهذب الاسماء). و بعضی گویند نوعی از بادنجان است. و بعضی گویند بادنجان بری است که عرصم و شوکةالعقرب باشد. صاحب تحفه گوید: اسم بادنجان است و به این اسم چیزی را که شبیه به بادنجان است مینامند. و آن ثمر نباتی است بقدر جوز ماثل، بیخار و بیدانه، و در تابستان بهم میرسد و زود فاسد میشود و نبات او از نبات بادنجان اندک بزرگتر و رسیدهٔ ثمر او زرد. و اهل قدس او را بادنجان بری و اهل حجاز شوکةالعقرب نامند. در دوم گرم و خشک و اهل شام جامه به او شویند، بسیار جالی و قایم مقام صابون، و بخور او جهت بواسیر بیعدیل، و طلاء حجازی او را گزیدن هوام و عقرب از مجربات شمرده اند. و تدهین روغنی که در او جوشیده باشد جهت اعیا و تقویت بدن و درد گوش نافع و حمول او با عسل جهت کرم مقعد مؤثر و خوردن او با خطر، و مورث کرب و مصلحش سکنجبین است.[ حَ ] (اِخ) جایگاهی از اقامتگاه های آل اجود از بطن غزیه است. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۲۴). در معجم البلدان متعرض این ماده نشده است.
کلمات همقافیه با «حدق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دق» برای سرودن شعر