معنی حدس

معنی حدس

6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) شتافتن. (منتهی الارب). سرعت. (کشاف اصطلاحات الفنون). بشتاب رفتن. || الرمی، و منه الحدس و هو الظن. (معجم البلدان). حدس بسهم؛ به تیر زدن. تیر زدن. (منتهی الارب). || غلبه کردن در انداختن کسی را. || فروخوابانیدن. افکندن. بیفکندن. (تاج المصادر بیهقی). || پاسپر نمودن. یقال: حدسته برجلی؛ وطئته. (منتهی الارب). پایمال کردن. لگدمال کردن. || خوابانیدن گوسفند را برای ذبح. || حدس به لبّة بعیر؛ کارد در سینهٔ شتر زدن. || حدس لهم بمطفئةالرضف؛ ذبح کرد برای آنها گوسفندی لاغر که خاموش کند آتش را و پخته نشود. || آهنگ کردن. (از منتهی الارب). || بر گمان گفتن. بگمان سخن کردن. گمان بردن. بگمان دانستن. گمان. فراست. ظن. (زمخشری). پنداشت. پنداشتن. ظن بردن. دانستن امور به تخمین. تخمین. تخمین زدن. تخمین کردن. دید. دید زدن. حدس زدن. دانائی. (غیاث) (نصاب). دریافتن. (غیاث). زود دریافتن چیزی. زود یافتن و فرق آن با فکر آن است که در فکر ترتیب باشد و در حدس احتیاج به ترتیب نباشد: من در جواب رقعهٔ او فصلی بنوشتم بدان حال که بر وفق حدس و فراست من آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ تهران ص ۳۴۰). تهانوی گوید: متمثل شدن مبادی فکری است در ذهن دفعةً و بدون اختیار و قصد، خواه پس از جستجو و خواه بدون آن، و آن از حدس بمعنی سرعت گرفته شده است، و لذا در عرف آنرا سرعت انتقال از مبادی به مطلوب نامند، ولیکن در این مسامحت است، چه در حدس حرکتی نیست و در مقابل فکر است، گوئی اینان طفره و عدم تدرج را به سرعت تعبیر کرده اند و برخی گویند: تیزانتقالی نفس است بخودی خود از حد وسطها و استدلالات. و برخی آنرا متمثل شدن حد وسط و مانند آن در نفس یک دفعه خوانده اند، و برخی گفته اند: بدست آوردن حد اوسط است دفعةً و بدون حرکت و تدرج، خواه با شوق و خواه بدون آن باشد، نه بدست آوردن مطلب بدون حرکت، و بنابراین اینکه گویند حدس خالی از حرکت است بدان معنی است که حرکت بسوی حد وسط ندارد، نه حرکت بطرف مطلب. این گفتهٔ حلوانی است در حاشیهٔ طیبی. (کشاف اصطلاحات الفنون). خواجهٔ طوسی آنرا چنین تعریف کند: قدرت این قوت (قوت استعدادی که در تعریف ذهن گفته شد) بر اقتناء حد اوسط در هر مطلوب بذات خود. (اساس الاقتباس ص ۴۱۰). سرعة انتقال الذهن من المبادی الی المطالب و یقابله الفکر و هی ادنی مراتب الکشف. (تعریفات جرجانی ص ۵۶). - حدس خطا؛ حدس که با حقیقت مطابقت نکند. - حدس صائب؛ حدس مطابق با واقع. || بی راه بری براه رفتن. بشدن در زمین نه به بصیرت. (تاج المصادر بیهقی).
[ حَ دَ ] (اِخ) لغتی است در عدس و آن نام قومی است بزمان سلیمان نبی که بر استران درشتی کردندی و استران بشنیدن ذکر آنان گریختندی، تا آنجا که کلمهٔ حدس، زجر گردید استران را. (منتهی الارب).
[ حَ دَ ] (اِخ) نام شهری بشام. و مردم آن قومی از لخم بودند. (معجم البلدان).
[ حُ دُ ] (اِخ) یوم ذی حدس؛ نام یومی (حرب و جنگی) از ایام عرب است. (معجم البلدان از خط ابوالحسین بن الفرات).
[ حَ دَ ] (اِخ) بطنی است از خولان. (سمعانی).
[ حَ دَ ] (اِخ) ابن اریش لخمی قحطانی. جدی جاهلی است، و بنی وائل ذریهٔ اویند. (اعلام زرکلی ص ۲۱۴ از نهایة الارب صص ۱۹۱ -۱۹۲).

کلمات هم‌قافیه با «حدس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید