معنی حدج
5 بازدید
[ حَ ] (ع مص) تیز نگریستن به کسی. (تاج المصادر بیهقی). چشم انداختن بر چیزی. (منتهی الارب). || تیر و جز آن به کسی انداختن. حدج به سهم؛ به تیر زدن. (از منتهی الارب). || حدج بستن بر شتر. (از منتهی الارب) پالان بستن بر شتر. پالان بر شتر نهادن. پالان شتر و ساز آن بر شتر بستن. (تاج المصادر بیهقی). بار و کجاوه بر شتر سخت بستن. || تهمت زدن بر کسی. گناه کسی بر دیگری نهادن. (تاج المصادر بیهقی). چیزی به کسی انداختن. (تاج المصادر بیهقی). تهمت نمودن بر کسی. || غبن در بیع لازم کردن. (منتهی الارب). || زدن.[ حَ دَ ] (ع اِ) نام ثمر حنظل است پیش از آنکه رنگ آن زرد شود. حنظل تمام نارسیده که هنوز زرد نشده باشد. حنظل و خربزه مادام که تازه باشند. حنظل که سخت شده باشد. (منتهی الارب). حنظل. (داود ضریر انطاکی). || سفجه. سفچه. کالک. کنبزه. خرچه. || بطیخ تر. (منتهی الارب). || خار قتب تر که نباتی است. و بضم نیز آمده است. (منتهی الارب). || بادنجان. باتنگان. (مهذب الاسماء).[ حِ ] (ع اِ) بار. || مرکبی زنان را مانند محفة. (منتهی الارب). کژابه. کجاوه. محفهٔ زنان. هودج. کجاوهٔ پوشیده. ج، اَحداج، حُدوج. (منتهی الارب). ج، حدائج. (مهذب الاسماء).[ حُ دُ ] (ع اِ) جِ حداجة.
کلمات همقافیه با «حدج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دج» برای سرودن شعر