معنی حداد

معنی حداد

6 بازدید
[ حِ ] (ع مص) ترک زینت زن که شوهر او وفات کرده. (اقرب الموارد). جامهٔ سوک پوشیدن زن در عزا و سوگواری شوی. سوک داشتن زن بر مرده. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی) (مهذب الاسماء). جامهٔ ماتم پوشیدن: تا آنگاه که عدهٔ زن منقضی نشده مکلف بحداد است. || (ص اِ) جامه های سیاه و کبود که در سوک پوشند. (اقرب الموارد). جامهٔ سوک. (مهذب الاسماء). رنگینی جامه های ماتم چون سیاه و کبود: از چه رهگذر است که لباس حداد در بر گرفته اید؟ (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ۱۲۷۲ ص ۴۵۵). شب خود جامهٔ حداد بر سر دارد و گریبانی چاک از دو طرف در بر. (ترجمهٔ تاریخ یمینی، چ طهران ص ۴۵۱). زنان ایامی همه جامهٔ حداد در بر و بفجع و شیون اندر. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۴۵۴). || جِ حدید؛ السنة حداد و سیوف حداد. (منتهی الارب). چیزهای تیز.
[ حُ ] (ع اِ) منتهی. غایت. قصاری: حدادک ان تفعل کذا؛ ای قصاراک و غایة جهدک. (اقرب الموارد).
[ حَ دْ دا ] (ع ص، اِ) دربان. دروان. (مهذب الاسماء). بواب: لایقاس الملائکة بالحدادین. (ابوبکربن ابی قحافة). حاجب. دربان. (ناظم الاطباء) || زندانبان. بندیوان. سجان. (اقرب الموارد). ج، حدادون و حدادین. || آهنگر. قین. (منتهی الارب). نسبت است به بیع و شراء و عمل حدید. (سمعانی). بائع الحدید و معالج آن. (اقرب الموارد). || زَرّاد. (اقرب الموارد) (از لسان العرب): نبینی که پولاد را چون ببرد چو صنعت پذیرد ز حداد سوهان. ناصرخسرو. کردهٔ قصار پس عقوبت حداد این مثل است آن اولیای صفاهان.خاقانی. || مقابل تعزیر. حدزن. حدزننده. (ناظم الاطباء). حدراننده. ج، حدادون و حدادین. || خَمّار. (تاج العروس). می فروش.
[ حُ دْ دا ] (ع ص) تیز چون کارد و شمشیر و امثال آن. || رجل حداد؛ مرد تیزفهم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || چرب زبان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || زودخشم. || (اِ) کارد تیز. (منتهی الارب).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) او راست: کتاب فضائل القرآن. (ابن الندیم).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) او راست: عشرة الحداد و هو مشهور بین المحدثین. (کشف الظنون). و شاید این حداد با حداد فقرهٔ قبل یکی باشد.
[ حَ دْ دا ] (اِخ) نام ایلی به نیج کوه (نائج) از نور مازندران. رجوع به سفرنامهٔ مازندران و استراباد رابینو ص ۱۱۰ شود.
[ حَ دْ دا ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان حومهٔ بخش اردکان شهرستان شیراز. واقع در ۱۲ هزارگزی باختر اردکان و شوسهٔ شیراز به اردکان. دارای ۲۹تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) دهی است از دهستان تبادکان بخش حومهٔ شهرستان مشهد واقع در ۸ هزارگزی خاور مشهد و ۳ هزارگزی خاور کشف رود، جلگه و معتدل است. رودخانه از آن گذرد. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری است و راه آن اتومبیل رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
[ ] (اِخ) ابن شراحیل. یکی از ملوک یمن که برخی او را بلقیس دانند و بعضی از خواهران بلقیس. (حبیب السیر چ ۱۲۷۱ هـ . ق. جزء ۲ ج ۱ ص ۹۳). و در چ خیام ج ۱ ص ۲۶۴، هدهاد آمده است.
[ حَ دْ دا ] (اِخ) (ابوالحسن...). مستوفی در خاتمهٔ فصل چهارم از باب پنجم از تاریخ گزیده، وی را در عداد مشایخ که تاریخ ایشان را نمیداند یاد کرده است. (تاریخ گزیده ص ۷۹۵).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) اسکندرانی. ظافربن القاسم بن منصوربن عبداللََّه بن خلف الجذامی الاسکندرانی معروف به حداد شاعر ادیب. حافظ سلفی و گروهی از اعیان از وی روایت کنند. وفات او بمصر در محرم سال (۵۲۹هـ . ق.) بود، و از اوست: حکم العیون علی القلوب یجوز و دواؤها من دائهن عزیز کم نظرة نالت بطرف ذابل ما لاینال الذابل المهزوز فحذار من تلک اللواحظ غیرة فالسحر بین جفونها مکنوز. و آنگاه که از مصر بمهدیة توجه کرد، اظهار شوق را به ابی الصلت امیةبن عبدالعزیز اندلسی نوشت: ألا هل لدائی من فراقک افراقُ هو السم لکن لی لقاؤک دریاقُ. (معجم الادباء ج ۴ صص ۲۷۸-۲۸۰). احوال او در وفیات الاعیان ابن خلکان یاد شده و وی در مصر وفات یافته است. دیوان شعر او در دست است. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۵۴) (الذریعه ج ۹ ص ۲۳۳) (هدیة العارفین ج ۱ ص ۴۳۴).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) اصفهانی ابوالفضل حمدبن احمد. مافروخی او را در عداد محدثان اصفهان شمرده است. (محاسن اصفهان، صص ۳۰-۳۱). و در ترجمهٔ آن کتاب، او را حمد احمد خوانده اند. (ترجمهٔ محاسن ۱۲۳).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) امین بن سلیمان برادر نجیب حداد لبنانی است. (۱۸۷۰-۱۹۱۲م). او راست: منتخبات امین الحداد چ اسکندریه، ۱۹۱۳م. (معجم المطبوعات عربی).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) بصری. حسن بن احمد قاضی شافعی. مکنی به ابومحمد. او راست: کتاب ادب القاضی. والشهادات. وی در {P(۱) -چون این آیت نازل شد: {/Bلَوََّاحَةٌ لِلْبَشَرِ، `عَلَیْهََا تِسْعَةَ عَشَرَ۱-۵۷۴:۲۹-۳۰/}(قرآن ۷۴/۳۰)، ابوالاشد که از منکران عرب و متکبران بی ادب بود گفت: انا اکفی ثمانیة عشر فا کفونی کلکم واحداً. گفت: از آن نوزده زبانیه که بر در دوزخ باشند من هژده را کفایت کنم، شما جملهٔ عرب یکی را کفایت کنید. چون امیرالمؤمنین... ابوبکر (رض) این سخن بشنید بر زبان راند: لایقاس الملائکة بالحدادین، یعنی ملائکهٔ معصوم را با دربانان عهد، قیاس نتوان کرد و حداد بواب را خوانند از بهر آنکه معنی حد منع است و بواب مانع است مر مردمان را از در آمدن سرای. (لباب الالباب عوفی چ براون ج ۱ ص ۴۵). P} ۳۸۰هـ . ق. درگذشت. و در هدیة العارفین ص ۲۷۳ نام او حسین آمده است.
[ حَ دْ دا ] (اِخ) جبرائیل افندی. او راست: تاریخ الحرب السودانیة، که در روزنامه «اللطائف» بتدریج منتشر و سپس بصورت کتابی آنرا تمام کرد. (معجم المطبوعات چ مصر ۱۸۸۷ م.).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) (جرجی...) ابن موسی شاعر و نویسندهٔ مسیحی عرب متولد زحله (سوریة) است. وی روزنامهٔ «عصر جدید» را در دمشق چهار سال منتشر کرد و نیز روزنامه های «الراوی» را بصورت هفتگی و مجلهٔ «النعمة» را مدتی منتشر میکرد. و داستان «نکارتر» را از فرانسه ترجمه کرد. و عاقبت دادگاه دولتی عثمانی (عالیه) او را بمرگ محکوم کرد و در بیروت بدار آویخته شد. (اعلام زرکلی ص ۱۸۰).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) حسینی، عبداللََّه. رجوع به ابن علوی الحدادی در ذیل لغت نامه شود.
[ حَ دْ دا ] (اِخ) حسینی. شیخ محمدبن خلف. او راست: ارشاد الاخوان، شرح «هدایة الصبیان فی تجوید القرآن» تألیف شیخ سعیدبن نبهان، مصر، ۱۳۲۰. (معجم المطبوعات).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) سلیم امین. معلم دو مدرسهٔ «المحاسبة و التجارة» عالی و متوسط در مصر. او راست : ۱- تمرینات علی المحاسبة التجاریة و المالیة که در مطبعهٔ المقتطف سال ۱۹۱۲ بچاپ رسیده. ۲- الحساب التجاری و المالی که آنرا بمعاونت محمد سعید القطان تألیف کرده جزو اول در مطبعة المعارف به سال ۱۳۳۲MMM۱۹۱۴ م. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) شیخ سلیمان ساکن اسکندریة و تا سنهٔ ۱۸۹۱ م. زنده بوده است. او راست: قلادة العصر که دیوان اوست چاپ اسکندریة ۱۸۹۱ م. در ۱۱۲ صفحه. (معجم المطبوعات).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) قرطبی، حسن بن ایوب انصاری مالکی. متوفی ۴۲۵ هـ . ق. او راست: مسائل ابوبکربن زرب در چهار جزء. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۲۷۴).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) مصری. ابوالحسن علی بن محمد. او راست: حدیقةالمنادمة در چهل جلد، که در ۱۰۴۰ ق بپایان رسید. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۷۵۵).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) نجیب بن سلیمان. از نویسندگان معروف معاصر عرب (۱۸۶۷- ۱۸۹۹م.) وی در بیروت متولد شد. و به خال خویش ابراهیم و خلیل الیازجی ادب آموخت از پانزده سالگی شعر گفت، پس از حوادث عرابی پاشا به اسکندریه رفت و محرر «الاهرام» شد و در ۱۸۹۴م. روزنامهٔ «لسان العرب» را با همکاری برادرش امین الحداد و عبده افندی بدران، منتشر ساخت، و سپس بقاهره آمده آنرا هفتگی منتشر کرد. سپس به اسکندریه بازگشت. او راست : تذکار الصبا که دیوان اوست چاپ ۱۸۹۹ و ۱۹۰۶م. و «روایة صلاح الدین الایوبی» و «شهداء الغرام» و «حمدان» و «السید» ترجمهٔ اثر کرنی شاعر فرانسوی و «المهدی» و «البخیل» و «غصن البان». وی در قاهره درگذشت. (الاعلام زرکلی) (معجم المطبوعات العربیة).
[ حَ دْ دا ] (اِخ) نیکولا (نقولا). رجوع به نیکولا حداد شود.
[ حَ دْ دا ] (اِخ) یمنی. سیدعبداللََّه بن علوی المهاجر العریفی التربمی الحسینی (۱۰۴۴-۱۱۳۲ق) او راست: اتحاف السائل در ادب. تثبیت الفؤاد. الدر المنظوم. دیوان شعر. الدعوة التامة. رسالة المذاکرة، رسالة المرید. رسالة المعاونة. فتاوی. الفصول العلمیة. سبیل الاذکار. (هدیة العارفین ج ۱ ص ۴۸۰).

کلمات هم‌قافیه با «حداد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید