معنی حجور
5 بازدید
[ حُ ] (ع اِ) جِ حِجر. (ترجمان عادل بن علی). جِ حِجر، که اسب مادیان است. (منتهی الارب).[ حَ / حُ ] (اِخ) موضعی است به بلاد بنی سعدبن زیدبن مناةبن تمیم، پس عمان. فرزدق گوید: لوکنت تدری ما برمل مقید بقری عمان الی ذوات حجور. اگر بفتح خوانده شود ممکن است از فعول بمعنی فاعل باشد و اگر بضم خوانده شود جمع حجر است. (معجم البلدان).[ حَ ] (اِخ) موضعی به یمن بنام حجوربن اسلم بن علیان بن زید، همدانی است. و گویند در یمن نزدیک زبید موضعی است که حجورالیمن خوانده شود و نسبت بدان حجوری است. (معجم البلدان). شمس الدین سامی گوید: نام قضایی است در یمن تابع ولایت حدیده و بر جبل سراة از سوی شمال شرقی با سنجاق صنعا و از طرف شمال غربی با قضای باجل از سنجاق حدیده و از جانب مغرب با حدیده و از جهت جنوب شرقی با قضاهای جبل ریمه محدود میباشد. اراضی آن مرتفع و هوایش ملایم و خاکش حاصلخیز است. محصولاتش جو و گندم و انواع حبوبات و قهوه و زنجبیل و جز آن است. این حجور را برای تشخیص از حجورهای دیگر «حجور یمانی» نیز خوانند. (قاموس الاعلام ترکی).[ حَ / حُ ] (اِخ) ابن اسلم بن علیان بن زیدبن حاشدبن حشم بن خیوان بن نوف بن همدان. شهر حجور در یمن بنام او میباشد. (معجم البلدان). جد قبیله ای از همدان و قحطان است. (زرکلی ص ۲۱۴ از نهایة الارب ص ۱۹۱ و ۱۹۲).
کلمات همقافیه با «حجور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر