معنی حجو
5 بازدید
[ حَ جْ وْ ] (ع مص) لغت از اضداد است. اقامت گزیدن در جائی. استادن بجائی. || پاداش دادن. || غالب آمدن در فطانت و چیستان. || بخیلی کردن بچیزی. || بازداشتن. || حجو سرّ؛ نگاهداری راز. رازداری. || لازم گرفتن. || راندن: حجو ریح سفینه را؛ راندن او. || بگمان دعوای چیزی کردن: احجو به خیراً؛ ای اظن به. ظن بردن. گمان بردن. || آواز دادن شتر نر و شناختن شتر ماده آنرا و مایل شدن بسوی وی. || گذاشتن چیزی را. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر