معنی حجل
7 بازدید
[ حَ ] (ع مص) جهجهان رفتن زاغ. برجستن و رفتن به یک پای. (منتهی الارب). || حجل المقید؛ بلند کردن پای را و درنگی نمودن در رفتن آن قید کرده شده. (ناظم الاطباء). بدیر نهادن پای برداشته را در رفتن. (از منتهی الارب). || حجل کودک؛ خرامیدن او؛ مَرَّ فلان یحجل فی مشیته، گذشت بخرامیدن. || حجل بینه حجلا (مجهولاً)؛ حایل شد میان وی. (منتهی الارب). || لی لی کردن. نوعی بازی. دبی حجل؛ نوعی بازی است مر عربان را. (تاج العروس). || (ع اِ) بند و پای بند. (ناظم الاطباء). بند که بر پای نهند. پاورنجن. خلخال. حجل. ج، احجال و حجول. (منتهی الارب).[ حِ ] (ع اِ) سپیدی. ج، احجال. (منتهی الارب). || بندی که بر پای نهند. پابرنجن. (منتهی الارب). بند. پای بند که بر پا می نهند. خلخال. (ناظم الاطباء). پاورنجن. حَجل. ج، حجول.[ حِ جِ / حِ جِ ل ل ] (ع اِ) بند. پای بند که بر پای نهند. (ناظم الاطباء). پای برنجن. خلخال. (منتهی الارب). ج، احجال و حجول.[ حَ جَ ] (ع اِ) کبک نر. (منتهی الارب). قبج ذکر. حجلی. حجلان مرغی است خاکی رنگ که به سرخی زند. بیش از پریدن راه رود. بقدر کبوتر و مانند قطا است. منقار و سر و پای آن سرخ است. گوشت آن خوش خوراک و سریع الهضم است. چون صاحب یرقان دماغ آنرا با خمر بیاشامد وی را سود دهد، و نیم مثقال از کبد او را که گرماگرم ببلعند صرع را سودمند بود. و اکتحال زهرهٔ حجل برای تیرگی چشم سودمند است. گوشت آن بفالج و لقوه و سردی معده و کبد سود دهد و بلغم بیرون کند. بصاق او ثآلیل (اژخ ها و زگیلها) را بزداید. کباب شدهٔ آن درد سینه رفع کند. تخم آن آواز را صاف کند و سرفه ببرد و خوردن خام آن فربهی آرد. محرورین را حکه آرد و مصلح آن سکنجبین است. رجوع به تذکرهٔ ضریر انطاکی و مفردات ابن بیطار شود. و به هندی آنرا چکور گویند. (آنندراج). قلقشندی گوید: دو نوع است تهامی سفیدپای و نجدی سرخ پای. و عامه آواز او را چنین تعبیر کنند: «طاب دقیق السبل» و از توحیدی نقل کند که ده سال عمر میکند. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۷۲).[ حَ جَ ] (ع اِ) جِ حجلة. [ حَ جَ لَ ] .[ حُ جَ ] (ع اِ) جِ حِجلَة. (غیاث اللغات، از لطائف).[ حَ جَ ] (اِخ) بنده ای است مر بنی مازن را. (منتهی الارب). شاعری مولی بنی مازن.[ حَ ] (اِخ) ابن عبدالمطلب (یکی از ده پسر شخص اخیر) برادر حمزةبن عبدالمطلب سیدالشهداء. مادر هر دو حمیدة نام دارد. رجوع به تاریخ سیستان ص ۵۶ و حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۲۸۸ و صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۵۹ شود. لقب عم نبی و نام او مغیرة است. (منتهی الارب).[ حَ جَ ] (اِخ) ابن آثال. یکی از یاران علی در روز صفین. خوندمیر گوید: از سپاه ظفرمآب شخصی موسوم به حجل بن آثال قدم در میدان قتال نهاد و مبارز طلبید و از لشکر شام آثال (پدر حجل) نادانسته در برابر آمده، پدر و پسر در هم آویختند و آثال کمر حجل را گرفته... هر دو پهلوان بر روی زمین افتادند... یکدیگر را شناختند... و هر یک بسپاه خود پیوستند. (حبیب السیر چ خیام ج ۱ صص ۵۴۶-۵۴۷).[ حَ جَ ] (اِخ) ابن عمرو فارسی حنفی. (منتهی الارب). از بنی حنیفه. (تاج العروس).[ حَ جَ ] (اِخ) ابن فضلة. شاعری است. جاحظ شعر او را چنین آورده است: جاء شقیق عارضاً رمحه ان بنی عمک فیهم رماح. (البیان والتبیین چ حسن سندوبی ۱۹۳۲ م. ج ۳ ص ۲۰۳).
کلمات همقافیه با «حجل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جل» برای سرودن شعر