معنی واژه حجامت
4 بازدید
[ حِ مَ ] (ع مص) خون تن از شیشه و شاخ برکشیدن پس از شکافهای خرد که به تن دهند با استره. خون کشیدن با شاخ یا شیشه ای از تن پس از خستن تن به استره. احتجام. حجامت کردن. (دهار). حجامة. خون گشادن از تن با استره و بشاخ یا شیشه مکیدن تا هرچه بیشتر بیرون دَوَدَ. || (اِمص) حجامی. حاجمی. حجامت چی گری. و آلت آنرا «محجم» و «محجمه» گویند. (المصباح المنیر) (محیط المحیط). - شاخ حجامت؛ شاخی که برخستگی های تیغ نهند و خون از تن مکند. - شیشهٔ حجامت؛ شیشه ای که بشکل شاخ کرده و با وی همان عمل شاخ کنند.