معنی حجاز
10 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) هرچه بدان میان بندند وقت برچیدن دامن. (منتهی الارب). || ریسمانی که بپای و کمر شتر بندند تا علاج زخم او کرده شود. هر ریسمانی که جامه را بدان بالا بندند. || آن رسن که سپل شتر بدان بر میان بندند. (منتهی الارب). آن رسن که زانوی شتر بدان با میان بندند. (مهذب الاسماء). || حدفاصل میان دو چیز. (منتهی الارب).[ حِ ] (اِخ) نام پرده ای از دوازده پردهٔ موسیقی. یکی از دوازده مقام موسیقی. و گفته اند که آن از زنگوله خیزد. نام پردهٔ سرود و به امالتش نیز گویند. (شرفنامهٔ منیری): دو بهره ببغداد سوی حجیز برآرند از ایشان یکی رستخیز (شاهنامه، از شرفنامهٔ منیری). ور پردهٔ عشاق و خراسان و حجاز است از حنجرهٔ مطرب مکروه نزیبد. سعدی (گلستان). ره راه وی گرچه بیحد زدم نوا در حجاز و نوا یافتم.حافظ. این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت و آهنگ بازگشت براه حجاز کرد.حافظ. - حجاز بزرگ؛ حجاز عراق، حجاز مخالف؛ پرده هائی از موسیقی است.[ حِ ] (اِخ) ابن المر. چنانکه در حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۱۴۰ آمده است. رجوع به حجازبن ابجر شود.
کلمات همقافیه با «حجاز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر