معنی حجاج
7 بازدید
[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن منهال، مکنی به ابی محمد. محدث است. صولی در اخبارالراضی (ص ۱۷) خبری از ابراهیم بن عبداللََّه نمیری از وی از مبارک بن فضاله آورده است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن منیرالقلا. ابوسعیدبن یونس گوید: از عبدالملک بن سلمة روایت منکری دارد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۹).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن میمون. ثابت بنانی گفت: منکرالحدیث الحدیث. ابن طاهر نیز او را یاد کرده. وی از حمیدبن ابی حمید شامی روایت کند. و عیسی بن شعیب بصری ازو روایات منکره آورده است. بخاری از قول فلاس آرد: که صدوق بود. (از لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۹).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن نصیر. مکنی به ابی محمد. محدث است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن نعمان. از سلیمان حکم روایت دارد. ازدی گوید: حدیث وی قابل نوشتن نیست و در دیگر جای گوید: مجهول و ضعیف است. و در ترجمهٔ حسن بن علی عدوی گوید: لایعرف. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۹ و ۱۸۰).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن یزید. از پدرش از پیغمبر بطور مرسل روایت آورده که: حاجات را از خوبرویان بخواهید. ابوالفتح ازدی او را ضعیف دانست. ابن قانع او را در زمرهٔ صحابه شمرده. روایت کننده از حجاج، هشام بن زیاد است. و او ضعیف می باشد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۹ و ۱۸۰).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن یسار. از ابن عمر روایت کند، و لیث از او. هیچکس دربارهٔ او چیزی نگفته است. ابن جوزی گوید: ابوحاتم او را مجهول دانسته و گمان شده است که مقصود وی حجاج بن یساف بوده است. ابوحاتم بن حبان او را در زمرهٔ ثقات شمرده گوید: لیث بن ابی سلیم از او روایت دارد. ازدی در باب ضعفا گوید: حجاج بن یسار از علی بن زید روایت دارد. و متروک الحدیث میباشد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۰).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن یساف. شیخ طائفهٔ کهمس بود و مجهول است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۰).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن یوسف بن مطر کوفی. یکی از نقلهٔ علوم از زبان یونانی و سریانی به لسان عربی است در اوائل خلافت عباسیان. و کتب منقولهٔ او حکمت و طبّ است و از جمله دو ترجمه است از کتاب اصول هندسه که یکی به هارونی و دیگری به مأمونی اشتهار دارد و این ترجمه را ثابت بن قُره تصحیح کرده است و همچنین ترجمهٔ مجسطی و هم تجرید تعریب مجسطی حنین از اوست. (فهرست ابن الندیم). و او را مأمون برای اختیار و حمل کتب حکمت به روم فرستاد. (ابن الندیم چ مصر ص ۳۳۹). و نیز ابن الندیم در ص ۳۵۲ گوید: کتاب المرآة ارسطاطالیس را او به عربی ترجمه کرده است. قفطی در تاریخ الحکما در شرح حال اقلیدس صوری گوید: و اما کتابُه فی اصول الهندسة فقد نقله حجاج بن یوسف بن مطر الکوفی نقلین: احدهما یُعرَفُ بالهارونی و هو الاول و النقل الثانی هو المسمی بالمأمونی و علیُه یُعولّ. و در شرح حال ارسطاطالیس در قسمت خُلقیات از تآلیف او گوید: کتاب المرآة له ترجمه الحجاج بن مطر. و در شرح حال بطلمیوس القلوذی آرد: فاما کتاب المجسطی ... و قد قیل اِنّ الحجاج بن مطر نقلهُ ایضاً. و ابن ابی اُصیبعة در عیون الانباء گوید: الحجاج بن مطر نقل للمأمون. و من نقله کتاب اقلیدس، ثم اصلح نقله فیما بعد ثابت بن قرةالحرانی. و باز گوید: فان المأمون کان بینه و بین ملک الروم مراسلاتٌ و قد استظهر علیه المأمون فکتب الی ملک الروم یسئله الأذن فی انفاذ ما یختارُ من العلوم القدیمة المخزونة ببلد الروم فاجاب الی ذلک بعد امتناع، فاخرج المأمون لذلک جماعةٌ، منهم الحجاج بن مطر. و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و الذریعه ج ۳ ص ۳۸۰ و ۳۹۰ شود. کتاب مبادی اقلیدس یا اصول اقلیدس تعریب حجاج بن مطر جزء اول با ترجمهٔ لاتینی به کوشش بتهورن و هایبرگ در کوپنهاک به سال ۱۸۹۳ م. در ۹۲ صفحه چاپ شده است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن یوسف. شاعر و یکی از رجال عهد معتمدعلی اللََّه عباسی است. رجوع به تاریخ الخلفاء ص ۲۴۵ و حجاج بن شاعر شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) اعور. او راست: کتاب ناسخ القرآن و منسوخه. (ابن الندیم). مأمون الرشید از هشام و عبادبن العوام و یوسف بن عطیه و ابومعاویه ضریر و اسماعیل بن علیه و حجاج اعور روایت کرده است. (تاریخ الخلفاء ص ۲۰۴).[ حَ جْ جا ] (اِخ) رقی. از عکرمة روایت دارد و محمدبن ابراهیم امام مسجد حرّان از وی روایت دارد. ابوزرعهٔ رازی گوید: او را نشناختم. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۰).[ حِ / حَ ] (ع اِ) استخوان ابرو. (مهذب الاسماء) (دستور اللغة ادیب نطنزی) (منتهی الارب). استخوانی که ابرو بر آن روید. || داغی که بر استخوان ابروی اشتر نهند. || جانب. کنار. || کرانهٔ قرص آفتاب. ج، احجة. (منتهی الارب).[ حِ ] (ع مص) محاجة. (زوزنی). با کسی حجت گفتن. (زوزنی) (ترجمان القرآن). حجت آوردن. خصومت کردن. (منتهی الارب). با کسی حجت گفتن. (تاج المصادر بیهقی). با یکدیگر حجت گفتن. (دستور اللغة نطنزی). حجت آوردن بر یکدیگر.[ حُ جْ جا ] (ع ص، اِ) جِ حاجّ. (منتهی الارب). حاجیان. حج کنندگان : کومش، ناحیتی است میان ری و خراسان بر راه حجاج. (حدود العالم). دعاء حجاج و نفرین مظلومان در تشویش کار و تهییج اسباب خذلان... مؤثر آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). فی الجملة به انواع عقوبت گرفتار آمدم تا درین هفته که مژدهٔ سلامت حجاج برسید. (گلستان). شیادی گیسوان بافته بود بصورت علویان و با قافلهٔ حجاج به شهر درآمد در هیئت حاجیان. (گلستان). صاحب بهار عجم گوید: جمع حاجی، حاجّ است نه حجاج، لیکن فارسیان بدین معنی استعمال نمایند: سروران پایهٔ تخت تو ببوسند همی هم بر آن گونه که حجاج ببوسند حجر. (از آنندراج). الهی بحجاج بیت الحرام.سعدی. به لبیک حجاج بیت الحرام بمدفون یثرب علیه السلام.سعدی (بوستان).[ حَ جْ جا ] (ع ص) بسیار حجت آورنده. حجت آورنده. || بسیار حج کن. (قاضی محمد دهار). آنکه بسیار حج کند. (دستور اللغة ادیب نطنزی). آنکه حج بسیار کند. (مهذب الاسماء). بسیار حج کننده. (منتهی الارب). ج، حجاجون. حجاجین.[ حَ جْ جا ] (اِخ) (یا الـ ...) ابوریحان بیرونی در کتاب الآثارالباقیة عن القرون الخالیة در جدول انواع ملوک و القاب واقعه بر اشخاص این انواع گوید: الحجاج لقب عام ملوک سریر است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) از قرای بیهق از اعمال نیشابور است. ابوسعید اسماعیل بن محمدبن حجاجی از آنجا است. (معجم البلدان) (منتهی الارب).[ حَ جْ جا ] (اِخ) دهی از دهستان خاراطوران بخش بیارجمند شهرستان شاهرود جنوب خاوری بیار و جنوب شوسهٔ شاهرود به سبزوار، دشت شنزار، معتدل، خشک، سکنه ۸۶ تن، شیعه، فارسی، آب آن از قنات کم آب است. محصول آنجا مختصر غلات، پنبه، تنباکو، لبنیات، زمستان از طایفهٔ سنگسری و کردهای قوچانی جهت تعلیف احشام خود حدود این ده می آیند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ حَ جْ جا ] (اِخ) پدر قابوس. ابن قانع او را چنین یاد کرده، عسقلانی گوید: چنین شخصی وجود ندارد، و فقط «ابوحجاج» کنیت قابوس میباشد و پدر قابوس مخارق نام دارد. رجوع به الاصابة ج ۲ ص ۷۷ قسم ۴ شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن ابراهیم بن یزید التمیمی الکوفی. یکی از زهاد و عباد عصر خویش. و او در سنهٔ ۹۲ هـ . ق. به قتل رسید. چنین است در حبیب السیر جزو ۲ از ج ۲ ص ۵۹ ص ۱۳ از چاپ اول طهران و در چاپ تهران ج ۲ ص ۱۶۱ چنین آمده است: و هم درین سال حجاج، ابراهیم بن یزیدالتیمی الکوفی را که بزهد و عبادت موصوف بود بقتل رسانید ولی در تاریخ ابن اثیر و الاصابة و لسان المیزان نامی از چنین کس یافت نشده و فقط ابن اثیر در حوادث سال ۹۶ هـ . ق. یعنی یک سال پس از مرگ حجاج، مرگ ابراهیم بن یزید نخعی را یاد کرده است. رجوع به ابراهیم نخعی شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن ابراهیم ازرق بغدادی نزیل مصر. مکنی به ابی محمد. تابعی است. ربیع مرادی و ذهلی و ابوحاتم از وی روایت کنند. ابوحاتم و عجلی و ابن یونس او را توثیق کرده اند. (حسن المحاضرة ج ۱ ص ۱۲۵).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن ابی زیاد اسود. رجوع به حجاج بن اسود و لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۶ شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن ابی زینب واسطی ملقب به الصقیل و مکنی به ابی یوسف. محدث است و از او یزیدبن هارون روایت کند.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن ابی عثمان صواف. مکنی به ابی الصلت. محدث است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن ارطاةبن ثور نخعی فقیه. مکنی به ابوارطاة. محدث و قاضی است. از اهل کوفه و از حفاط آنجا در سن شانزده سالگی از او استفتاء کردند، و سپس به قضاء بصره گماشته شد و در خراسان به سال ۱۴۵ هـ . ق. ۷۶۲م. درگذشت. صاحب تهذیب التهذیب گوید: خودخواه بود و گویند در حدیث دست می برد. (الاعلام زرکلی ص ۲۱۱). و رجوع به تاریخ الخلفاء سیوطی ص ۱۸۰ و تاریخ بیهق ص ۱۶۶ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۲۷۴ و عقد الفرید ج ۳ ص ۳۴۷ و ج ۵ ص ۳۹۴ و حجاج بن ربیعةبن وائل در همین لغت نامه شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن اسود. ثابت بنانی گفت: نکره است، و کسی جز مستلم بن سعید از وی خبری نیاورده، و او یک خبر منکر از انس آورده که پیغمبران در قبور خویش زنده هستند و نماز میگزارند. بیهقی آن را روایت کرد. و او همان حجاج بن ابی زیاد اسود است که معروف به زق العسل است، و او بصری و ساکن قسامل است. از ثابت و جابربن زید و ابی نضرة و دیگران روایت دارد. و جریربن حازم و حمام بن سلمة و روح بن عبادة و دیگران از وی روایت دارند. احمد گفت: ثقة و نیکوکار بود. ابن معین گوید: ثقة بود. ابوحاتم گوید: صالح الحدیث بود. حبان نیز از وی در عداد ثقات یاد کرده گوید: اهل بصرة و ساکن قسامل بود، از ابی نضرة و جابربن زید روایت دارد، و عیسی بن یونس و جریربن حازم از وی روایت کنند. حمادبن سلمه او را حجاج بن اسود نامیده و عبدالغنی بن سعید در «ایضاح الاشکال» او را حجاج بن حجاج باهلی خوانده است، ولیکن ابن ابی حاتم میان آن دو فرق گذارده است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۶). رجوع به حجاج باهلی و رجوع به عیون الاخبار ج ۱ ص ۳۲۸ و ج ۳ ص ۱۸۵ شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن ایمن بن عبیده جدهٔ او ام ایمن خادمهٔ پیغمبر بود، ایمن در جنگ حنین کشته شد و بنابراین پسر او حجاج رؤیت دارد. ابن حبان او را در عداد تابعین شمرده گوید: حرمله مولای اسامه از وی روایت دارد. بخاری از طریق حرملة آرد: حجاج بن ایمن به مسجد درآمد. (ایمن برادر مادری اسامةبن زید بود) پس نماز گزارد و عمر آن بدید، پس گفت نماز اعاده کن. (اصابة ج ۲ ص ۵۲ قسم ۲).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن باب. رجوع به حجاج حمیری شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن حارث بن قیس بن عدی بن سهم قرشی سهمی. برادر سائب و عبداللََّه و ابوقیس، و پسرعم عبداللََّه بن حذافة. موسی بن عقبة و ابن اسحاق او را در ضمن کسانی که به حبشه هجرت کردند یاد کرده و خبر قتل او را در اجنادین همه بجز ابن سعد و سیف یاد کرده اند، و این دو تن گفته اند که به سال ۱۵ هـ . ق. در یرموک کشته شد. ابن الکلبی هجرت وی را به حبشه انکار کرده گوید اسلام آوردن او بعد از آن است، و زبیربن بکار گوید که: روز بدر اسیر شد و اسلام آورد. (الاصابة ج ۱ ص ۳۲۶ قسم ۱). و نیز عسقلانی گوید: ابن منده کسی را به نام حجاج بن قیس بن عدی سهمی آورده گوید غیر از حجاج بن حارث بن قیس است، ولیکن ابن اثیر گوید: هر دو یک تن هستند و نام پدرش در برخی روایات حذف شده است. (الاصابة ج ۲ ص ۷۶ قسم ۴). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن حجاج الاسلمی. ابن حبان گوید: کسانی که گمان برده اند که وی صحابی است در اشتباه هستند. بخاری و جز وی نیز او را در زمرهٔ تابعان شمرده اند. (الاصابة ج ۲ ص ۷۶ قسم ۴).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن حجاج باهلی. رجوع به حجاج باهلی شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن حمزهٔ کندی. شیخ طوسی او را در عداد رجال شیعه آورده گوید: ابراهیم بن سلیمان از وی روایت دارد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۶).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن حمید نضری از شجاعان عصر مروان است. در کمرجه جنگ میکرد، ترکان او را اسیر کردند و چون از تسلط بر شهر مأیوس شدند وی را بکشتند. (اعلام زرکلی ص ۲۱۲).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن حنتمة. جاحظ گوید: مردی در رقه بود به نام ابوعقیل و از اخبار بنی اسرائیل بسیار نقل میکرد. حجاج بن حنتمه بدو گفت: اسم گاو بنی اسرائیل چه بود؟ ابوعقیل گفت: حنتمة! حجاج گفت: در کجا دیدی؟ گفت در کتاب عمرو عاص. (البیان و التبیین ج ۳ ص ۲۳۳). ابن عبد ربه همین داستان را به نام حجاج بن خیثمة آورده است. (العقد الفرید چ محمدسعید العریان ج ۴ ص ۱۲۵).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن خالد. از عبدالملک بن هارون بن عنترة روایت دارد و اسماعیل بن مالک از وی روایت کند. ذهبی در میزان الاعتدال در «عبدالملک». بدو اشارت دارد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۶).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن خلی سُلَفی. ابن یونس گفت: صحابی بود، و روایتی برای او دانسته نیست، و «تجرید» او را استدراک کرده. (الاصابة ج ۱ ص ۳۲۶ قسم ۱) (حسن المحاضرة ج ۱ ص ۸۸).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن خیثمة. رجوع به حجاج بن حنتمة شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن دینار. مکنی به ابی محمد. محدث و زاهد است و شعیب بن میمون از او روایت کند.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن ذی عنق احمسی. ابن سکن از طریق طارق بن شهاب از قیس بن ابی حازم از او روایت کند که با دسته ای از خویشان خود به نزد پیغمبر آمد. سیف در فتوح گوید: او یکی از گواهان عهدنامه ای بود که خالدبن ولید در عراق به سال دوازدهم نبشت. وی تحت امارت خالد بر برخی از نواحی حیرة حکم راند. (الاصابة ج ۱ ص ۳۲۶ قسم ۱).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن رشدین بن سعد مصری از پدرش و از حیوةبن شریح روایت دارد. محمدبن عبداللََّه بن عبدالحکم و جز وی از او روایت کنند. ابن عدی او را تضعیف کرد. به سال ۲۱۱ هـ . ق. درگذشت. (میزان الاعتدال ذهبی). ابوزرعة گوید: او را نمی شناسم. ابن یونس او را جرح نکرده است. خلیلی گوید: او از پدرش امثل بوده. مسلمةبن قاسم گوید: لابأس به. ابن حبان نیز وی را در زمرهٔ ثقات شمرده است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۶).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن رفاعة خشاب کوفی، ابورفاعة. شیخ طوسی و ابن عقدة او را در عداد رجال شیعة شمرده اند. ابن النجاشی گوید: محمدبن یحیی الخزاز از وی روایت دارد. طوسی گوید: احمدبن میثم بن ابی نعیم و عباس بن عامر از وی روایت دارند. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۶).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن روح. از ابن جریح روایت دارد. دارقطنی گوید: متروک است. یحیی گوید: لیس بشی ء. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۶).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن ریان. تمام گوید: حسن بن حبیب برای من به سال ۲۶۴ هـ . ق. از وی روایت کرد. حدیث وی منکر است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۶).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن سفیان بن نبیرة قریعی.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن سلیمان الرعینی المصری. مکنی به ابی الازهر. محدث است. از لیث روایت دارد. یونس گوید: در حدیث او مناکیر هست. ابوزرعة گوید: منکرالحدیث است. ابن عدی حدیثی از وی و او با پنج واسطه از پیغمبر دربارهٔ ذکر (آلت تناسلی) یحیی پیغمبر نقل کرده است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۷).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن سلیمان معروف به ابن قمری. از ابی لهیعه روایت دارد. ابن عدی حدیث او را با حدیث رعینی اشتباه کرده است و رعینی را ابن قمری خوانده است. ابن حبان او را در زمرهٔ ثقات شمرده گوید: وقتی از ثقة نقل کند، حدیث او معتبر است. حاکم در مستدرک گوید: ثقة و مامون است. دارقطنی در «غرائب مالک» حدیثی از وی آورده که در سند آن اختلاف هست. و جد وی را افلح نام داده است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۷).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن سنان. از علی بن زیدبن جدعان روایت کند. ازدی گوید: متروک است، وی و دارقطنی حدیثی منکر از او آورده اند. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۸).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن شاعر. یکی از محدثان معاصر احمدبن حنبل است، و ابن جوزی در مناقب احمد بابی، در گفته های حجاج در حق احمد آورده است. رجوع به مناقب احمد ص ۱۳۴ و ۱۳۵ شود. و این مرد غیر از ابن الحجاج الشاعر میباشد.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن شداد صنعانی مصری. از ابوصالح غفاری روایت کند، و حیاةبن شریح از او. ابن حبان او را توثیق کرده. وی به سال ۱۲۹ هـ . ق. درگذشته است. (حسن المحاضرة ج ۱ ص ۱۱۷).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن صفوان بن ابی زید مدنی. از پدرش و از اسیدبن اسید و از موسی بن ابوموسی اشعری از پدرش روایت دارد. و ابوضمرة و قعنبی از او روایت دارند. قعنبی از وی ستایش میکرد. احمد حنبل گوید: ثقة بود. ازدی او را ضعیف دانسته است و ابوحاتم گوید: صدوق بود. ابن حبان او را در زمرهٔ ثقات شمرده است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۷).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن صواف. مکنی به ابی عثمان. محدث است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عامرثمالی. او را در عداد اهل حمص شمرده اند. بخاری گوید: برخی او را ابن عبداللََّه خوانده اند. صحابی بود و ساکن شام شد. احمدبن محمدبن عیسی در «تاریخ حمصیین» آرد: حجاج بن عامر صحابی است. خبر وی را برخی از بعضی فرزندان حمصی او برایم نقل کرده است. طبرانی از طریق خالدبن معدان از حجاج ثمالی روایت دارد، و از عبداللََّه بن عامر ثمالی روایت است که ما دو تن با عمر خطاب نماز گزاردیم و چون سورهٔ {/B«إِذَا اَلسَّمََاءُ اِنْشَقَّتْ ...»۱-۳۸۴:۱/} بخواند سجده کرد... بغوی و ابن سکن و بارودی و طبرانی از طریق اسماعیل بن عیاش آرند که حجاج گفت: اصحاب پیغمبر شاربها را میزدند... (الاصابة ج ۱ ص ۳۲۶ و ۳۲۷ قسم ۱). و در قاموس الاعلام ترکی او را حجاج بن عامر شمالی خوانده است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عبداللََّه ثمالی. رجوع به حجاج بن عامر ثمالی شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عبداللََّه صریمی. رجوع به مادهٔ ذیل شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عبداللََّه الصمیری. یکی از سه تن که به قتل علی(ع) و معاویة و عمروبن عاص معاهده کردند و حجاج بن عبداللََّه متعهد قتل معاویة بود. رجوع به ص ۱۹۴ حبیب السیر جزو ۴ از مجلد ۱ چ طهران و ج ۱ ص ۵۷۸ از چ خیام شود. وی از بنی سعدبن زید مناة از تمیم و معروف به «برک» بود. و اولین کسی است که بر تحکیم حکمین در صفین برای حل خلاف علی و معاویة اعتراض کرد و گفت: لاحکم الا للََّه، بر هر دو فرقه خروج کرد. و چون متعهد قتل معاویة شد به شام رفت و در روز معین شمشیر بر معاویة فرودآورد ولیکن فقط الیهٔ وی را زخمی کرد، پس او را گرفته کشتند. (زرکلی ص ۲۱۲). جاحظ او را بُرَک صریمی نامیده است و گوید: همهٔ بنی صریم از خوارج بودند. (البیان و التبیین ج ۲ ص ۱۶۶).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عبداللََّه نصری. عیسی در تاریخ حمص آرد که: پیغمبر را دریافت. ابن ابی حاتم گوید: از ابوزرعة از احوال حجاج نصری سؤال شد وی را نشناخت. و در جای دیگر گوید: از پدرم شنیدم که او تابعی است. ابن ابی حاتم در ترجمهٔ سفیان بن محب آرد: حجاج بن عبداللََّه صحابی است. ابن حبان او را در زمرهٔ تابعین آورده گوید: برخی او را صحابی خوانده اند. ابن مطین و محمدبن عمر و دیگران نیز وی را صحابی خوانده اند. (الاصابه ج ۱ ص ۳۲۷ قسم ۱). و این مرد غیر از حجاج نضری است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عبدالملک بن مروان. رجوع به عقد الفرید ج ۵ ص ۱۸۴ شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عبد یغوث بن عمروبن حجاج زبیدی. ابوحذیفهٔ بخاری گفته است که وی وقعهٔ یرموک دریافت. گفت: زبیدیان که میمنهٔ سپاه را داشتند و حجاج در میان آنان بود آشکار شدند و با فریادها و فشار رومیان را بعقب راندند. ابن الکلبی در فتوح الشام او را در عداد وفد یمن که برای رفتن به جنگ بخدمت صدیق آمدند شمرده است. (الاصابه قسم ۳ ج ۲ ص ۵۸).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عبید. عسقلانی در قسم سوم اصابة آرد: و برخی ابن عتیک گفته اند. ادراک دارد، یعنی پیغمبر را اندکی درک کرده است. ابن کلبی گفت: وی شوهر ام جمیل هلالیة بود. که مغیرةبن شعبه نسبت به او متهم شده بود. (الاصابة قسم ۳ ج ۲ ص ۵۸). و نیز همو در قسم ۱ اصابة چنین آرد: وی شوهر ام جمیلة بود و درگذشت. پس مغیرة با ام جمیلة آمدوشد میداشت. ابوبکر به سال ۱۷ هـ . ق. گواهان بر این کار تهیه کرد... اما عمربن شبة در اخبار بصرة گوید: زنی که مغیرة به او متهم گردید ام جمیلة دخت عمروبن افقم هلالیة است و اصل پدرش از ثقیف بود، و نام شوهرش حجاج بن عتیک بن حارث بن عوف بن وهب جشمی بود، و در ایام عتبة غزوان به بصرة آمده و «حائطالمسجد» نزدیک بنی سلیم بدو واگذار شد، و چون داستان تهمت مغیرةبن شعبه پیش آمد زوجهٔ خود برداشت و به کوفة شد تا زمان ابوموسی اشعری که دوباره به بصرة آمد و امارت برخی نواحی بدو واگذار شد. (الاصابة ج ۱ ص ۳۲۷ قسم ۱).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عتیک. رجوع به حجاج بن عبید شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عطار. یکی از مشاهیر فقهاء است و او شاگرد ثوری بود و از مردم کوفة است و به لقب الفقیه الحافظ معروف است. (قاموس الاعلام ترکی).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عِلاطبن خالدبن ثُوَیرَةبن هلاد سلمی بهزی. مکنی به ابوکلاب یا ابومحمد یا ابوعبداللََّه. ابن سعد گوید: هنگام جنگ خیبر نزد پیغمبر آمد و اسلام آورد. در مدینة ساکن شد و خانه و مسجدی بساخت و عبدالرزاق از معمر از ثابت از انس آرد: که چون خیبر فتح شد، حجاج بن علاط به پیغمبر گفت: من در مکه دارائی و خانواده دارم و می خواهم بدانجا روم، اگر چیزی دربارهٔ تو گویم مجاز باشم، پس پیغمبر بدو اجازت داد. ابن اسحاق در سیرة آرد: چون حجاج بن علاط اسلام آورد با پیغمبر جنگ خیبر دریافت و همان داستان را یاد کرده است. ابن ابی الدنیا در «هواتف الجان» از طریق واثلةبن الاسقع آرد که: سبب اسلام حجاج بن علاط آن بود که با کاروان به مکة میرفت و چون شب برآمد ترس بر او مستولی گشت و به پاسداری کاروان برخاست و بسرود: اعیذ نفسی و اعیذ صحبی حتی اعود سالماً و رکبی. پس شنیده گوینده ای میگوید: {/B«یََا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ إِنِ اِسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطََارِ اَلسَّمََاوََاتِ وَ اَلْأَرْضِ فَانْفُذُوا...».۱-۱۵۵۵:۳۳/} چون به مکه رسید آن را بر قریش برخواند. گفتند: ای ابوکلاب این جملات از آن محمد است که گوید بر من نازل گردیده است، و چون احوال پرسید گفتند: به مدینه است، پس اسلام آورد. موسی بن عقبه گوید: حجاج نخستین کس است که صدقه ای از معدن بنی سلیم به نزد پیغمبر فرستاد. ابن سکن گوید: حجاج بن علاط به حمص نزول کرد و معاویة پسر وی عبداللََّه را به ولایت حمص گماشت. و از طریق مجاهد از شعبی روایت است که عمر برای مردم شام نوشت که کسی از اشراف خود را به نزد من فرستید و ایشان حجاج بن علاط را فرستادند. ابن حبان گوید: در آغاز خلافت عمر درگذشت، ولی یعقوب بن شیبة از طریق جریربن حازم آرد: معرض بن علاط در جنگ جمل کشته شد و برادرش حجاج علاط او را رثا سرود. و این میرساند که حجاج تا جنگ جمل زنده بوده است، ولی از ترجمهٔ فرزندش نضربن حجاج چنین برمی آید که پدرش در ایام عمر درگذشته است. دارقطنی گوید: آنکه در جنگ جمل کشته شد پسرش معرض بود و رثای وی را برادرش نصربن حجاج گفت. باری حجاج را برادری به نام صالح بوده که گویا در جاهلیت درگذشته است و حسان ثابت او را در قصیدهٔ طائی یاد کرده گوید: لکمیت کانها دم حوف عتقت من سلافة الاسقاط فاحتواها فتی یهین اخا الما- - ل زیادبن صالح بن علاط. و در معجم الشعراء مرزبانی ابیاتی از او در ستایش علی در روز احد آمده است که گوید: و عللت سیفک بالدماء و لم تکن لترده فی جرابه حتی ینهلا. (الاصابة ج ۱ ص ۳۲۸ قسم ۱). و صاحب امتاع الاسماع آرد: و قال الزبیربن بکار حدثنی ابوالحسن الاثرم عن ابی عبیدة قال کان لواء المشرکین یوم احد مع طلحةبن ابی طلحةبن عبدالعزی بن عثمان بن عبدالدار، فقتله علی بن ابی طالب و فی ذلک یقول الحجاج بن علاط السلمی ثم البهری: للََّه ای مذبب عن حرمة اعنی ابن فاطمة المعم المخولا جادت یداک لهم بعاجل طعنة فترکت طلحة للجبین مجدلا و شددت شدة باسل فکشفتهم بالجراذ یهوون اخول اخولا و عللت سیفک بالدماء و لم تکن لترده حران حتی ینهلا. و نیز صاحب امتاع الاسماع گوید: فلما جاء الخبر بظهور رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و سلم اخذ حویطب وحیزه الرهن. و کان الذی جاءهم بذلک الحجاج بن علاط السلمی [ بن نویرةبن حنثربن هلال بن عبیدبن ظفربن سعدبن عمروبن تیم بن بهز ]بن امری القیس بن بهثةبن سلیم بن منصور، و اسلم بخیبر. و کان قد استاذن رسول اللََّه(ص) ان یأتی مکة، و کان له بها مال و اهل، و تخوف ان علمت قریش باسلامه ان یذهبوا بماله فاذن له رسول اللََّه أن یأتی مکة لیجمع ماله. سامی گوید: در اثر معجزه ای که دیده بود به دین اسلام مشرف شد و در غزای خیبر حضور داشته، پسرش نصربن حجاج صاحب بهرهٔ کامل از حسن و جمال بود تا آنجا که آفتی برای زنان مدینه شد و ازینرو خلیفهٔ اول وی را از مدینه تبعید کرد. (قاموس الاعلام ترکی). وی را پسری به نام نصربن حجاج است که متمینهٔ معروف در مدینه برای وی تغزل کرد و تغزل این زن سبب حکم عمر خطاب به اخراج نصر از مدینة گردید. رجوع به وفیات الاعیان ابن خلکان و رجوع به حجاج بن یوسف ثقفی در این لغتنامه شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن علی بن فضل بن احمد. مکنی به ابی الحسن. رجوع به ابوالحسن علی بن فضل بن احمد اسفراینی در همین لغت نامه و رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۱ و حبیب السیر چ ۱ طهران جزو ۴ از ج ۲ ص ۱۴۰ شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن علی شیخ. ابومخنف از وی روایت دارد. مجهول است. و ابومخنف نیز هالک است. حجاج از عبداللََّه بن عبادبن یغوث روایت میکند. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۸).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عمرو. و برخی حجاج بن مالک بن عمیر یا عویمربن ابی اسید. مکنی به ابوحدود. ابن سعد او را در زمرهٔ صحابه شمرد. حدیثی در رضاع از پیغمبر روایت کرده است. (الاصابة ج ۱ ص ۳۲۸ قسم ۱). و نیز عسقلانی آرد: عروة از وی روایت دارد. ذهبی در تجرید او را استدارک کرده است ولیکن استدارک او بیجا و ناصواب است زیرا که سابقین نیز وی را در عنوان حجاج بن مالک بن عویمر اسلمی یاد کرده اند، ولی صحیح چنانست که ما یاد کردیم. (الاصابة ج ۲ ص ۷۶ قسم ۴).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عمروبن غزیةبن ثعلبةبن خنساءبن مبذول بن غنم بن مازن بن نجار انصاری خزرجی. صاحبان سنن حدیثی ازو آورده اند و در آن تصریح به سماع از پیغمبر دارد. ابن المدینی گوید: او مروان را در یوم الدار چنان بزد که به زمین افتاد. و ابونعیم گوید: صفین را با علی درک کرد. و ضمرةبن سعید و عبداللََّه بن رافع از وی روایت دارند و عجلی و ابن برقی و ابن سعد او را در زمرهٔ تابعین شمرده اند. (الاصابة ج ۱ ص ۳۲۸ قسم ۱). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عمیربن زید. یکی از خطیبان عرب است. رجوع به البیان و التبیین جاحظ ج ۱ ص ۲۵۰ شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن عنبسةبن سعید. ابن جوزی در سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۶۳ داستانی از مذاکرهٔ او با عمر آورده است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن غیاث. مکنی به ابی خلیفه. محدث است.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن فرافصه. سفیان گفت: دوازده شب نزد حجاج بودم ندیدم بخورد و بنوشد و بخوابد. از سفیان ثوری نقل است: گفت: بیست ویک روز نزد حجاج بن فرافصه بودم همچنین در روایت ابونعیم بیست ویک روز و در روایت دیگر یازده شب. ابراهیم بن فراسه میگوید: از سفیان ثوری شنیدم میگفت نزد حجاج بن فرافصه بیست و یکشب ببودم نخورد و ننوشید و نخوابید. ابوموسی انصاری گوید: از نصربن شمیل شنیدم که: حجاج بن فرافصه چهارده روز درنگ کرد و آب نیاشامید. ابوموسی گفت: نضر از او شنید و وی را دیده. از ابن شوذب آمده: که حجاج بن فرافصه را بدیدم در بازار نزد میوه فروشان ایستاده، او را گفتم اینجا چه کنی؟ گفت: «انظر الی هذه المقطوعة الممنوعة»؛ «بدین میوه ها مینگرم که خوردن آن نتوانم». وی از انس و جز او سند دارد. (صفة الصفوه ج ۳ ص ۲۵۳ و ۲۵۴).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن فروخ واسطی. ابن معین گوید: لیس بشی ء. نسائی او را تضعیف کرده. محمدبن المثنی از او از زیاد ابوعمار از انس از پیغمبر احادیث منکری روایت کرده، و نیز او از عوام بن حوشب و ابن جریج روایت دارد. ابوحاتم گوید: شیخی مجهول بود. ابن حبان او را در زمرهٔ ثقات شمرد. ساجی او را از ضعفاء و ابن الجارود نیز از ضعفا شمرده گوید: لیس بشی ء. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۸ و ۱۷۹).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن قتیبةبن مسلم الحرون. رجوع به عقد الفرید ج ۵ ص ۲۳۴ شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن قطب الدین. رجوع به حجاج سلطان شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن قمری. رجوع به حجاج بن سلیمان معروف به ابن قمر شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن قیس. رجوع به حجاج بن حارث بن قیس شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن کثیر کوفی. طوسی او را در زمرهٔ رجال شیعة شمرده گوید: از ابوجعفر باقر روایت دارد. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۹).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن مالک بن عویمر. رجوع به حجاج بن عمرو شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن محمد اعور، مکنی به ابی محمد. محدث است. و از شعبة و ابن جریح روایت کند.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن مرزوق. طوسی او را در زمرهٔ رجال شیعة برشمرده است. (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۷۹).[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن مسعود. ابن مندة او را یاد کرده و روایتی بدو نسبت داده است. عسقلانی پس از تحقیقاتی که انجام داده گوید: چنین کسی وجود خارجی ندارد و فقط یک اشتباه کتبی نام او را در کتب حدیث وارد ساخته است. رجوع به الاصابة ج ۲ ص ۷۶ قسم ۴ شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن مطر. رجوع به حجاج بن یوسف بن مطر شود.[ حَ جْ جا ] (اِخ) ابن منبةبن حجاج بن حذیفةبن عامربن سعدبن سهم قرشی سهمی. دارقطنی او را در عداد صحابه شمرده. پدرش در جنگ احد به کافری کشته شد. ابن قانع از وی روایتی آورده که پیغمبر گفت: کسی که به ابوبکر و عمر دشنام گوید مرتد است. ولی در طریق روایت چند تن مجهول وجود دارد. (الاصابة ج ۱ ص ۳۲۸ قسم ۱).
کلمات همقافیه با «حجاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر