معنی حثاله
5 بازدید
[ حُ لَ ] (ع اِ) سبوس. حسالة. || دانهٔ تلخ و جز آن که با گندم آمیزد. دنقه. || پوست جو و برنج و خرمای کوفته و مانند آن. || کنجاره و هر چیز بی خیر و بلایه از هر چیزی. ردی از هر چیز. || اراذل و اشرار از مردم و منه الحدیث: قال لعبداللََّه بن عمر: کیف انت اذا بقیت فی حثالة من الناس. (منتهی الارب). || خردهٔ کاه.
کلمات همقافیه با «حثاله»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «له» برای سرودن شعر