معنی حث
4 بازدید
[ حَ ث ث ] (ع مص) برافژولیدن بر کاری. (حبیش تفلیسی) (دستور اللغة نطنزی) (تاج المصادر بیهقی). برانگیختن بر. (قاضی محمد دهار). افژولیدن. (منتهی الارب). استحثاث. تحریض. حض. (منتخب) (غیاث). ترغیب : و شاعر آل عباس حث میکند ابوالعباس را بر کشتن بنی امیه. (تاریخ بیهقی). و پادشاهان محتشم را حث باید کرد بر افراشتن بناء معالی. (تاریخ بیهقی). امراء او را بر توجه هرات حث و تحریض نمودند. (جهانگشای جوینی). || اعجال. استعجال. بشتاب داشتن. حث غبار، حَث تراب؛ انگیختن آن. ثوران آن : و امرأة بیدها مکنسة تحث التراب علی رأسه [ علی رأس الملک المیت ] . (اخبار الصین و الهند ص ۲۲).[ حُ ث ث ] (ع اِ) کاه ریزه. خردهٔ کاه. کاه خرد. || باریک از ریگ و خاک. || ریگ خشک درشت. (منتهی الارب). ریگ درشت. (مهذب الاسماء). || نان خشک بی نان خورش. || پِستِ به آب تر ناکرده و نیامیخته: سویق حث. (منتهی الارب).[ حُ ث ث ] (اِخ) یکی از منازل بنی غفار در حجاز.
کلمات همقافیه با «حث»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حث» برای سرودن شعر