معنی حتم
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) واجب کردن. (ترجمان القرآن) (دهار) (زوزنی) (تاریخ بیهقی). واجب کردن کار بر کسی. (منتخب). || قضاء. حکم کردن. قضا راندن. || محکم بکردن کار. (تاریخ بیهقی). محکم کردن. استوار کردن.[ حَ ] (ع ص) ساده. بی آمیغ. بحت. محت. صرف. و بدین معنی مقلوب محت است. || قضا. ج، حُتوم. || واجب. ناگزیر. لازم. چیزی که بجا آوردن آن واجب باشد: الوتر لیس بحتمِ کالصلوةالمکتوبة (حدیث). (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حتم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تم» برای سرودن شعر