معنی حت
6 بازدید
[ حَ ت ت ] (ع مص) ربودن چیزی را. || دور کردن چیزی را. || زدن چنانکه با تازیانه. (منتهی الارب). || صد تازیانه زدن کسی را. (آنندراج). || تراشیدن چیزی خشک بر جامه. حک. تراشیدن منی خشک از جامه و برگ از درخت. || پوست باز کردن. (منتهی الارب). پوست کندن. || گردو شکستن. بادام شکستن. (دزی ج ۱ ص ۲۴۶). || بشتافتن. (منتهی الارب). شتافتن. (تاج المصادر بیهقی). || ریختن برگ از درخت. (آنندراج). انحتات. تحتت الورق. (منتهی الارب). || شتابانیدن. (آنندراج). تحتیت.[ حَ ت ت ] (ع ص، اِ) نیک رو از اسب و شتر. (منتهی الارب). اسب سبک رو. (مهذب الاسماء). اسب تیزرفتار. (آنندراج). || شترمرغ شتابنده. (منتهی الارب). شترمرغ تیزدو. (آنندراج). || نجیب آزاد. (منتهی الارب). مرد نیک و آزاده. (آنندراج). || ملخ مرده. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، احتات. || خرمای غیر چسپان. و خرما که بر شاخ چسبیده باشد. || چیز: ما فی یدی حت؛ ای شیی ءُ. (منتهی الارب).[ حُ ت ت ] (ع اِ) پِستِ ترکرده و درهم زده. (منتهی الارب).[ حَ تْ تِ ] (ع اِ) کلمه ای است که بدان طیور را زجر کنند. (منتهی الارب). کش! کیش![ حَ ت ت ] (اِخ) نام شمشیر ابی دجله و شمشیر کثیربن صلت. (منتهی الارب).[ حُ ت ت ] (اِخ) نام قبیله ای از کندة. و این نسبت به پدر یا مادر این قبیله نیست بلکه نسبت به بلدی است در عمان. (از معجم البلدان) (منتهی الارب).[ حُ ت ت ] (اِخ) موضعی به عمان است و حت ازکنده بدان منسوب است. و لیس بامّ لهم لااب... و زمخشری گفته است: حت از جبال قبیلة است مر بنی عرک ازجهینه... علی بن ازیدبن شریح دربارهٔ طعنه ای که ابواللحم غفاری در جنگی که میان بنی ثعلبة و بنی غفار کنانی رخ داد، زده بود گوید: حمیت ذمار ثعلبةبن سعد بجنب الحتّ اذ دعیت نزال.(معجم البلدان).[ حُ ت ت ] (اِخ) حازمی گفته است: محله ای است از بصره و خارج از سور آن که آن را به نام قبیله ای از یمن که بدان نزول کرده بودند نامیدند و شاید این قوم ازکنده باشند که یاد ایشان گذشت (در مادهٔ قبل). (معجم البلدان). و رجوع به حتات شود.
کلمات همقافیه با «حت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حت» برای سرودن شعر