معنی حبیبآباد
6 بازدید
[ حَ ] (اِخ) به نام فعلی آن وزیرآباد مراجعه شود. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).[ حَ ] (اِخ) دهی از دهستان زوار از شهرستان شهسوار، چهارده هزارگزی جنوب خاوری شهسوار. سه هزارگزی جنوب راه شوسهٔ شهسوار به چالوس. یک هزارگزی زوار. دشت معتدل مرطوب، مالاریایی. سکنه ۷۵ تن. زبان فارسی گیلگی. آب آن از رودخانهٔ زوار. محصول آنجا برنج و اندکی چای. کار اهالی کشت است. راه چهارپارو دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ حَ ] (اِخ) نام یکی از قرای معروف کلارستاق به مازندران در ساحل خزر. نام یکی از قراء کجور که از پیش به نام خواچک خوانده میشد. رجوع به سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۲۸ و ۱۰۶ شود. || مرکز بلوک کران در ناحیهٔ تنکابن به مازندران. || قریه ای از بلوک اقبال به قزوین.[ حَ ] (اِخ) دهی از دهستان رودمیان خواف بخش خواف. شهرستان تربت حیدریه. پانزده هزارگزی شمال خاوری قصبهٔ رود. چهارده هزارگزی شمال خاوری شوسهٔ عمومی تربت حیدریه به رضاآباد. جلگه، معتدل. سکنه ۱۵۰ تن فارسی زبان. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات، پنبه. کار اهالی کشت و گله داری و کرباس بافی است. راه مالرو دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ حَ ] (اِخ) دهی جزء دهستان بهنام سوختهٔ بخش ورامین شهرستان تهران. ۵۰۰۰گزی خاور ورامین در ۲۰۰۰ گزی شمال راه شوسه و راه آهن. در جلگه، معتدل. سکنه ۳۳۷ تن. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات و صیفی، باغات. شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. مزرعهٔ قاسم آباد و حبیب آباد جزء این ده است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «حبیبآباد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر