معنی حبو
8 بازدید
[ حُ بُ وو ] (ع مص) دنو. نزدیکی. نزدیک شدن: حبوت للخمسین؛ سال من نزدیک پنجاه است. || حبو شراسیف؛ دراز شدن و متصل گردیدن استخوانهای پهلو. || حبو اضلاع به صلب؛ پیوستن استخوانهای پهلو به پشت. || حبو سیل؛ نزدیک شدن بعض آن به بعض. || بر دست و شکم رفتن. || حبو سفینة؛ روان شدن کشتی. || حبو مال؛ بر زمین ماندن شتران و ایستادن نتوانستن از لاغری. || پیش آمدن چیزی کسی را. (از منتهی الارب).[ حَ بْ وْ ] (ع مص) خزیدن. حبوصبی؛ کون خیزه کردن کودک. به کون رفتن کودک. بر سرین رفتن او و بلند کردن سینه. || بر زمین آمدن تیر نخست بار و بعد از آن بر هدف رسیدن. (منتهی الارب). خزیدن تیر تا بر نشانه آید. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || حمایت کردن. || بازداشتن. (منتهی الارب). و رجوع به ذیل دزی ج ۱ ص ۲۴۶ شود.
کلمات همقافیه با «حبو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بو» برای سرودن شعر