معنی حبل

معنی حبل

5 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) رسن. (دهار) (معجم البلدان). طناب. ریسمان. آنچه به آن بندند. بند: چو کشتیی که حبل او ز دم او شراع او سرون او قفای او.منوچهری. آل رسول خدای حبل خدایست گرش بگیری ز چاه جهل برآئی. ناصرخسرو. حبل ایزد حیدر است او را بگیر وز فلان و بوفلان بگسل حبال.ناصرخسرو. گه حبل بگردن بر، مانند شتربان گه بار به پشت اندر، مانندهٔ استر. ناصرخسرو. برکشم مرترا بحبل خدای بثریا ز چاه سیصد باز. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۲۰۴). کی بدترین حبائل شیطان کند طلب آنکس که با حمایل سلطان بود برش. خاقانی. بر زمین آمد آنچنان حبلی هر کدوئی بشکل چون طبلی.نظامی. دلوچی و حبل چی و چرخ چی این مثالی بس رکیک است ای غوی. مولوی. گفت یارب بیش از این خواهم مدد تا ببندمشان بحبل من مسد.مولوی. پای داری چون کنی خود را تو لنگ دست داری چون کنی پنهان تو حبل. مولوی. بحبل ستایش فرا چه مشو چو حاتم اصم باش و غیبت شنو.سعدی. کله دلو کرد آن پسندیده کیش چو حبل اندرآن بست دستار خویش. سعدی. || حبلک علی غاربک؛ صیغهٔ طلاق بود در قدیم. مثل اینکه در فارسی در غیر مورد طلاق گفته میشود: افسارت بگردنت. یعنی امر و کار تو با تو. ج، حبال، حبول، احبل، احبال. || ریگ تودهٔ دراز کشیده. آن ریگ که بر زمین چون رسنی بود. (آنندراج). || عهد. (ترجمان جرجانی). پیمان. (معجم البلدان). || زینهار. امان. (معجم البلدان). ذمة. || گرانی بلا. سختی. ج، حبول، حبال. || پیوستگی. وصال. ضد هجر. || کتف یا آن نشیب میان گردن و سر کتف که براماند یا پئی که میان گردن و دوش باشد. || نامه. کتاب. || رگ. حبل الورید، رگی است در گردن. پی. || رگی در ذراع. و فی المثل: هو علی حبل ذرایحک؛ ای فی القرب منک. || استادنگاه اسپان رها، پیش از دوانیدن. || درخت انگور. (آنندراج). حبل. || وسیله. راه. || رباط. || الرمل المستطیل. (معجم البلدان).
[ حَ ] (ع مص) بار گرفتن. آبستن شدن. (دهار) (زوزنی). باروری. حمل. آبستنی. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). رجوع به ج ۲ تذکرهٔ ضریر انطاکی از صص ۱۴۵ -۱۴۹ شود. || گرفتن شکار را به دام. دام فروکردن. (تاج المصادر بیهقی). دام گرفتن. (دهار). || گستردن دام برای صید. || به رسن بستن. || حبل کاذب. هُوَسک. رجاء.
[ حَ بَ ] (ع اِ) درخت انگور. حَبل. || امتلاء. || خشم. || اندوه. (منتهی الارب). || بار شکم. ج، احبال. و فی الحدیث: نهی عن بیع حبل الحبلة؛ یعنی از بیع چیزی که در شکم ناقه است یا از بیع انگور بر درخت پیش از رسیدن یا از بیع بچه که در شکم است و عرب در جاهلیت این کار میکردند. || حمل زن.
[ حَ بَ ] (ع مص) حبل از خمر؛ پر گشتن از شراب. || حبل مرأة؛ آبستن گشتن زن.
[ حُ ] (ع اِ) جِ حُبْلَة.
[ حِ ] (ع اِ) سختی. || بلا. ج، حبول. || دانشمند. زیرک. داهیه ای از رجال. (منتهی الارب). ج، حبول. (اقرب الموارد). || القائم علی المال الرفیق بسیاسته. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).
[ حُ بَ ] (ع اِ) جِ حُبلَة مانند برقة و برق. میوهٔ درخت عضا باشد. و در حدیث سعد آمده: اتینا النبی(ص) مالنا طعام الاّ حبلة و ورق السمر. || جِ حبلة. آذینی که در قلاده کنند. شاعر گوید: و قلائد من حبلة و سلوس. || و ممکن است از حابل، معدول باشد. آنکه حباله و دام برای شکار نهد. (معجم البلدان).
[ حَ ] (اِخ) (...عرفة) موضعی به عرفات است. ابوذویب هذلی دربارهٔ آن گفته : فروحها عند المجاز عشیة تبادر اولی السابقات الی الحبل. و حسین بن مطیر اسدی گوید: خلیلی من عمر و قفا و تعرفا لسهمة داراً بین لینة فالحبل تحمل منها اهلها حین اجدبت و کانوا بها فی غیر جدب و لامحل و قد کان فی الدار التی هاجت الهوی شفاء الجوی لو کان مجتمع الشمل. (معجم البلدان).
[ حَ ] (اِخ) موضعی است در کنار شاطی فیض به بصره. (معجم البلدان). موضعی است به بصره، به رأس میدان زیاد شهرت دارد. و بعضی گفته اند حبل و رأس میدان زیاد دو موضعند. (تاج العروس).
[ حُ بَ ] (اِخ) موضعی به یمامة است. در حدیث سراج بن مجاعةبن مرارةبن سلمی از پدر از جد وی آمده که: نزد پیغمبر شدم او غورة و غرابة و حبل را به تیول به من داد. و میان حبل و حجر پنج فرسنگ راه است. لبید در وصف ناقه ای گوید: فاذا حرکت غرزی اجمزت و قرابی عدوجون قدابل بالغرابات فزرافاتها فبخنزیر فاطراف حبل یسئد السیر علیها راکب رابط الجأش علی کل وجل.(معجم البلدان).
[ ] (اِخ) شهرکی است [ به عراق ] کم آبادانی و بیشتر مردم او کردانند. (حدود العالم). || نقطه ای در اطراف طهیثا و نزدیک جنبلاء و واسط که به سال ۲۶۵ هـ . ق. به دست زنگیان افتاده است. (از ابن اثیر ج ۷ ص ۱۲۸).

کلمات هم‌قافیه با «حبل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید