معنی حبشی

معنی حبشی

5 بازدید
[ حَ بَ شی ی ] (اِ) قسمی طعام و بعضی گویند آش سماق است : چند از ین آش ترش نزد من آری همه روز سالها شد که بداغ حبشی ام بیمار. بسحاق اطعمه.
[ حَ بَ شی ی ] (ص نسبی) منسوب به حبشه. یکی از مردم حبشه. مردی از حبشه. سمعانی گوید: هذه النسبة الی الحبشة و هی بلاد معروفة، ملکها النجاشی الذی اسلم بالنبی(ص) و هاجر اصحابه الیه حتی هاجر النبی(ص) الی المدینة: وین عجب تر که تو وقتی حبشی بودی رومیئی خاستی از گور بدین زودی. منوچهری. وصف ذاتش چه کنم او عربی من عجمی لاف مهرش چه زنم او قرشی من حبشی.؟ - حبشی موی؛ آنکه موئی سخت جعد دارد: عنبرین خطی و بیجاده لب و نرگس چشم حبشی موی و حجازی سخن و رومی دیم. فرخی.
[ حُ شی ی ] (اِخ) سمعانی گوید: هکذا قیل بعض الحفاظ و هو ابومحمدالاصلی فی کتاب الصحیح للبخاری و هو منسوب الی الحبش ایضاً لانه یقال فی اللغة حُبش و حَبش کما یقال عُجم و عَجم و عُرب و عَرَب فصح الحبش و الحبشی...
[ حَ بَ ] (اِخ) یک تیره از بیست ویک تیرهٔ سکنهٔ کردمحله. رجوع به سفرنامهٔ استرآباد و مازندران رابینو ص ۷۰ شود.
[ حَ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان مشکین باختری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر. ۱۸ هزارگزی باختر مشکین شهر. ۱۰۰۰گزی شوسهٔ مشکین شهر به اهر. جلگه، معتدل. سکنه ۱۵۷ تن، شیعه. آب آن از مشکین چائی، محصول آنجا غلات، حبوبات، پنبه و شغل اهالی زراعت، گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
[ حَ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان قطور بخش شهرستان خوی ۵/۴۶ هزارگزی جنوب باختری خوی، ۳ هزارگزی شمال ارابه رو قطور به خوی. کوهستانی، سردسیر سالم. سکنه ۴۱۳ کردی، آب آن از رود قطور و چشمه. محصول آنجا غلات. شغل اهالی زراعت و گله داری. صنایع دستی جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. در دو محل به فاصلهٔ یک هزارگز به نام حبشی بالا و پائین مشهور و سکنهٔ حبشی پائین ۲۹۱ تن میباشد (محل سکنی ایل شکاک). (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
[ حَ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان افشار اول بخش اسدآباد شهرستان همدان ۲۴هزارگزی باختر اسدآباد، هفت هزارگزی باختر آجین. کوهستانی، سردسیر. سکنه ۳۷۷ تن، کرد. آب آن از چشمه و رودخانهٔ محل. محصول آنجا انگور یاقوتی، عسل، لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
[ حَ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان کلیائی بخش سنقر کلیائی شهرستان کرمانشاهان ۱۶ هزارگزی شمال باختر سنقر، سه هزارگزی شمال سلیمان شاه. دامنه، سردسیر. سکنه ۳۳۵ تن، کرد، فارسی. آب آن از چشمه، محصول آنجا حبوبات، غلات، تریاک، توتون. شغل اهالی زراعت، قالیچه، جاجیم، پلاس بافی است. از سورن آباد تابستان میتوان اتومبیل برد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
[ حَ بَ ] (اِخ) دهی از دهستان لکستان بخش سلماس شهرستان خوی ۱۱۵۰۰ گزی خاور سلماس. تا سلماس راه ارابه رو دارد. جلگه، معتدل مالاریائی. سکنه ۷۷۵ تن، شیعه. آب آن از رودخانهٔ زولا. محصول آنجا غلات، حبوبات، شغل اهالی زراعت و گله داری، صنایع دستی زنان جاجیم بافی. راه ارابه رو دارد و در تابستان میتوان اتومبیل برد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
[ حُ شی ی ] (اِخ) یاقوت گوید: کوهی در پائین مکه در نعمان الاراک است، گویند نام احابیش قریش از آن است، زیرا که بنی مصطلق و بنی هون بن خزیمة در آنجا گرد آمده و پیمان همکاری با قریش بستند و آن سوگندنامه چنین بود: «تحالفوا باللََّه انا لید واحدة علی غیرنا ما سجا لیل و ضح نهار و ما رسا حبشی مکانه»، و از آن روی ایشان را به نام آن کوه احابیش قریش خواندند. میان آن و مکه شش میل است. عبدالرحمان پسر ابوبکر صدیق در آنجا فجأة بمرد، و جنازهٔ او بر دوشها به مکه آوردند. خواهرش عایشه از مدینه به مکه شد و بر قبر وی نماز گزارد و این شعر را انشاد کرد: و کنا کندمانی جذیمة حقبة من الدهر حتی قیل لن یتصدعا فلما تفرقنا کأنی و مالکا لطول اجتماع لم نبت لیلة معا. (معجم البلدان). جنید شیرازی از قول ترمذی از ابن ابی ملیکة پس از نقل آن شعر چنین افزوده است: ثم قالت: واللََّه لو حضرتک مادفنت الا حیث متّ، و لو شهدتک مازرتک. (شد الازار ص ۹). موضوع مرگ عبدالرحمان بن ابی بکر در حبشی، در انساب سمعانی نیز یاد شده است.
[ حَ بَ ] (اِخ) ابوعبید سکونی گوید: حبشی کوهی است در خاور سمیراء، از آنجا به آبی از حارث بن ثعلبة موسوم به «خوة» روند. و دیگران گویند: حبشی به تحریک، کوهی در بلاد بنی اسد است. و در کتاب اصمعی آمده است: کوهی است مشترک میان چندین قبیله و به اطراف آن آبها باشد، مانند «شبکة» و «خوة» و «رجیعة» و «ذنبة» و «ثلاثان» و همهٔ آنها ازآنِ بنی اسد است. (معجم البلدان).
[ حَ بَ ] (اِخ) رجوع به بلال حبشی شود.
[ حَ بَ شی ی ] (ع ص) من الوان الخیل. رجوع به اصفر فاضح و اصفر خالص شود. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۹).
[ حَ بَ شی ی ] (اِخ) (سلاطین...) نام سلسله ای از سلاطین بنگاله که نخستین آنها سلطان شاهزاده باربک است (۸۹۲ هـ . ق.). دوم، سیف الدین فیروزشاه اول (۸۹۲ هـ . ق.). سوم، ناصرالدین محمودشاه ثانی ابن فتح شاه (۸۹۵ هـ . ق.). رجوع به ص ۲۷۷ طبقات سلاطین اسلام تألیف استانلی لین پول ترجمهٔ عباس اقبال و «حبشیهای هند» شود.
[ ] (اِخ) ابن آلتون تاق. رجوع به حبشی امیر دادبک... شود.
[ حَ بَ شی ی ] (اِخ) ابن اسماعیل بن عبدالرحمن بن وردان مولی عبداللََّه بن سعدبن سرح. محدث است. و از سعیدبن ابی مریم روایت کند.
[ حُ ] (اِخ) ابن جنادة. شیخ طوسی در فهرست گوید: کتابی دارد و احمدبن حسن آن را از او روایت کرده، ظاهر این سخن آن است که امامی باشد ولیکن حال او مجهول است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۵۰). عسقلانی نسب وی را چنین آرد: حبشی بن جنادةبن نصربن امانةبن حارث بن معیطبن جندل بن مرةبن صعصعهٔ سَلولی و سلول مادر بنی مرةبن صعصعه بوده و نیز عسقلانی گوید: صحابی است و حجةالوداع دریافت و سپس به کوفه سکنی گزید. و ابوالجَنوب کنیت داشت. حدیث او را نسائی و ترمذی آورده و صحیح دانسته اند. ابواسحاق سبیعی و عامر شعبی از او روایت دارند و به صحبت او تصریح کرده اند. عسکری گوید: در مشاهد علی همراه او بوده است. رجوع به الاصابة ج ۱ ص ۳۱۸ و قاموس الاعلام ترکی شود. در نسخهٔ سمعانی به غلط جنادة را جان، و ابوجنوب را ابوحبوب آورده است.
[ حُ شی ی ] (اِخ) ابن عمروبن الربیع بن طارق. محدث است و از پدر خود روایت کند. (سمعانی). رجوع به حبشی ابوعمرو شود.
[ ] (اِخ) ابن محمدبن شعیب الشیبانی نحوی ضریر. مکنی به ابی الغنائم النحوی الضریر. وی از اهل واسط از ناحیهٔ معروف به افشولیة، وفات وی به ذی القعدهٔ سال ۵۶۵ هـ . ق. است. او از افشولیة به واسط شد و بدانجا قرآن و چیزی از نحو فراگرفت. و سپس به بغداد رفت و بدانجا اقامت گزید و نحو از علی بن الشجری العلوی و لغت از شیخ ابومنصور جوالیقی آموخت و از هر دو سماع داشت. و هم تلمذ قاضی مارستان کرد و این قاضی عارف به نحو و لغت و عربیت بود، و تخرج جماعتی از اهل ادب مانند مصدق بن شبیب و غیره به دست حبشی بود و مصدق همواره ثنای او می کرد و می گفت: او مرا تربیت کرد چه شیخ ابن الخشاب را به ما توجه و التفاتی نبود و بر ما از علم خویش ضنت داشت از اینرو ما بر حبشی گرد آمدیم. و حبشی با این مرتبت از علم چون بی هادی و راهنمایی از خانه بیرون میشد مانند کوران راه به کوچه ها نمی برد و حتی تا بازار کتابفروشان نیز که بیست سال هر شب از آنجا گذشته بود و نزدیک خانهٔ وی راه گم میکرد. (معجم الادباء).
[ ] (اِخ) ابوحرب بن ابن الحسین ملقب به سندالدوله. ابوریحان بیرونی نام وی را در عداد کسانی که از طرف دربار خلیفه به لقب رسمی نائل آمده اند یاد کرده است. (آثار الباقیة ص ۱۳۳).
[ حُ شی ی ] (اِخ) ابوسلام الحبشی. مسمی به ممطور. محدث است.
[ حُ شی ی / حَ شی ی ] (اِخ) ابوعمروبن الربیع بن طارق المصری. رجوع به حبشی بن عمرو شود.
[ حَ بَ ] (اِخ) احمدبن زین الحبشی.
[ حَ بَ ] (اِخ) امیر دادبک حبشی بن آلتون تاق. جوینی گوید: و در آن وقت (سال ۴۹۱ هـ . ق.) سلطان برکیاروق بن ملکشاه امیر خراسان، دادبک حبشی بن آلتونتاق را در ممالک خویش نیابت مطلق فرموده بود. و در مدح او اشعار شعرای آن عصر بسیار است و ابوالمعالی نحاس رازی مادح خاص اوست. (تاریخ جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۲ چ قزوینی ۱۹۱۶ م.). در البنداری ص ۲۶۵ آمده است: و در سال ۴۹۰ هـ . ق. که سنجر از جانب برادر خود برکیاروق به حکومت خراسان منصوب شد و به دست امرای خویش آن مملکت را از چنگال امیر دادبک حبشی بن آلتون تاق بیرون آورد و این امیر به دست سرداران سنجری کشته شد. (حواشی اقبال بر حدائق السحر ص ۱۱۹). و نیز اقبال گوید: امیر دادبک حبشی بن آلتون تاق از جانب برکیاروق امارت خراسان را تا سال ۴۹۵ هـ . ق. داشته و در همین سال بوده است که سنجر به جای او آمده و او را برانداخته است. (حواشی حدائق السحر ص ۱۲۱). و رجوع به اخبارالدولة السلجوقیة شود.
[ حَ بَ ] (اِخ) بسطامی. رجوع به ابومحمد حبشی... شود.
[ حُ شی ی ] (اِخ) ممطور. مکنی به ابوسلام. رجوع به حبشی ابوسلام... شود.

کلمات هم‌قافیه با «حبشی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید