معنی حبس
9 بازدید
[ حَ ] (ع مص) بازداشتن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (دستور اللغة) (مهذب الاسماء) (دهار). واداشتن. (زوزنی). بازداشت. بند کردن. قید کردن. بستن. توقیف. زندان. بند. مقابل اطلاق : سیزده سال اگر ماند در خلد کسی برسبیل حبس آن خلد نماید چو جحیم. ابوحنیفهٔ اسکافی. سیزده سال شهنشاه بماند اندر حبس... (تاریخ بیهقی). و از چنان محنتی و حبسی خلاصی ارزانی داشت. (تاریخ بیهقی). مقصور شد مصالح کار جهانیان بر حبس و بند این تن رنجور و ناتوان. مسعودسعد. بسا شب که در حبس بر من گذشت که بینای آن شب جز اکمه نبود.مسعودسعد. ز ضعف پیری گشته است چون گلیم کهن بحبس رویم و، بوده چو دیبهٔ ششتر. مسعودسعد. خاصه که سگ زبان گزنده ست در حبس دهان از آن فکنده ست.خاقانی. ز خون خوردن و حبس جستیم عور تو گویی ز مادر کنون آمدیم.خاقانی. به اختیار بقلعهٔ غزنه رفت و بحبس رضا داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۰). یکدرم سیم بخویشتن فرانگرفت مگر به عزل و حبس. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۹) هر یک را در حبس بازداشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۷). تا توانش بحبس دادن پند مکش او را به تیغ و زهر و کمند.اوحدی. || دلیری کردن در مخاوف. دلاوری. (منتهی الارب). || صبر. || حبس فراش؛ پوشیدن آن به گردپوش. و در فارسی در حال تعدی با «کردن» و در لزوم به «شدن» صرف میشود. || منع. || امساک. || قصر. مقابل تخلیة. || حصر. وَقف. حبس فرس؛ وقف کردن آن در راه خدا. || اعتیاق. || الوقف؛ هو حبس العین و تسبیل المنفعة. || در اصطلاح امور حبسی، در حقوق و فقه اسلام نوعی وقف است که کسی دیگری را بر مال خود مسلط گرداند در صورتی که مالکیت خود را نیز حفظ کند و آن بر سه گونه است، چه اگر مال حبس شده مسکن و خانه باشد، این معامله را «سُکنی ََ» خوانند و اگر نباشد یا برای تمام مدت عمر در اختیار طرف می گذارد «عُمری ََ» نامیده شود و یا برای مدت معینی و آن «رُقبی ََ» خوانده میشود. و آن کس را که مال خود حبس کند، «حابس» نامند. فقهاء این باب از فقه را در پایان باب وقوف آرند، و در اینکه این عقد لازم یا جایز است، و نیز در شرایط آن بحثها دارند که از حوصلهٔ این کتاب بیرون است. این باب بتقلید از فقه در قانون مدنی ایران مصوب ۱۳۰۷ هـ . ق. و ۱۳۱۲ وارد شده از مادهٔ ۴۱ -۵۴. || در اصطلاح کیفری، بازداشت افراد مجرم پس از محکومیت، این مجازات در حقوق ملل و ادیان گذشته مراحلی طی کرده و تکامل یافته است. و در قاموس مقدس آمده است که در شریعت موسوی ابداً ذکری از حبس نبود لکن در ایام پادشاهان معمول گشت. کتاب دوم تواریخ ایام ۱۶:۱۰ ارمیا ۳۷:۱۵. (قاموس کتاب مقدس). در جزای اسلام در (کتاب حدود و دیات) نیز حبس را در عداد مجازاتها نشمرده اند، بلکه حبس غالباً در موارد ذیل و نظایر آنها معمول بوده است، مثلاً ۱- مرد «مرتد ملی» را به زندان افکنند و در پنج وقت نماز او را شکنجه دهند تا به اسلام بازگردد و با زن مرتد اعم از ملی و فطری نیز همین حکم مجری باشد. ۲- مدیون که دین، انکار کند به حبس افتد. ۳- عملا حکام و قضاة اسلام مجرمین و جنایتکاران را برای منع از فرار به زندان میافکندند و سیاستمداران که حکومت را در دست داشتند مخالفین سیاسی خود را بدون صدور حکم برای مدت نامعلوم در زندان نگاه می داشتند.[ حَ ] (ع اِ) کوه بزرگ. (منتهی الارب). کوه عظیم. || کوه سیاه. ج، حبوس. || حوض آب. ج، احباس. (مهذب الاسماء).[ حَ / حِ ] (ع اِ) چیزی چون مصنعة که آب را سازند. || آب ایستاده. مرداب. ماء مستنقع. || سنگی که بر مجرای آب نهند تا آب، حبس شود. (معجم البلدان). || چوب یا سنگ که بر آبراهه نهند بجهت گرد آمدن آب تا ستور را آب دهند. || سقایة. || [ حِ ] آب مجتمع که ماده ندارد. آب حبس شده. گوی که در آن آب باران گرد آید. || میان بند هودج. || گردپوش فراش. روفرشی. جامه ای که بر فراش انداخته بر آن خوابند. || و میلی باشد از نقره که در وسط پردهٔ منقش تعبیه کنند. (منتهی الارب).[ حُ ] (ع اِ) وقف. و در حدیث است : ان خالداً جعل ادراعه حبساً؛ ای وقفاً علی المجاهدین و غیرهم. (منتهی الارب). رجوع به حَبس شود.[ حُ بُ ] (ع ص، اِ) پیادگان. || خرمابن. (منتهی الارب). || درخت انگور و جز آن که مالکش اصل آن را در ملک خود داشته، ثمره و حاصل آن را وقف کند.[ حُ بْ بَ ] (ع ص، اِ) پیادگان.[ حِ ] (اِخ) کوهی است مر بنی اسد را و اصمعی گوید: در بلاد بنی اسد، مناطق حبس و قنان و ابان ابیض و ابان اسود تا رمة و همچنین دو حمی: حمی ضریة و حمی ربذة، و «دو» و صمان و دهناء در شق بنی تمیم میباشد. منظوربن فروهٔ اسدی گوید: هل تعرف الدار عفت بالحبس غیر رماد و اثاف غبس کانها بعد سنین خمس وریدة تذری حطام الیبس خطأ کتاب معجم بنقس.(معجم البلدان).[ حُ ] (اِخ) زمخشری گوید: کوهی است مر بنی قرة را. و دیگران گفته اند: میان حرة بنی سلیم و الوارقیة باشد. و در حدیث عبداللََّه بن حبشی آمده است: تخرج نار من حبس سیل. ابوالفتح نصر گوید: حبس سیل، که به فتح نیز روایت شده یکی از دوحرهٔ بنی سلیم باشد. و آنها دو حرة باشند که میان آن دو فضا است و جمعاً کمتر از دو میل است. اصمعی گوید: حبس کوهی است مشرف بر سلماء و تمثل جست به : سقی الحبس و سمی السحاب و لم یزل علیه روایا المزن والدیم الهطل و لولا ابنة الوهبی زبدة لم ابل طوال اللیالی أن یخالفه المحل. (معجم البلدان). و به فتح با نیز گفته اند. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حبس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بس» برای سرودن شعر