معنی حبری
6 بازدید
[ حِ بَ ری ی ] (ع ص، اِ) چادر و برد. || حِبرة فروش. (منتهی الارب).[ حِ بِ را ] (اِخ) نام وادی ای است. (منتهی الارب).[ حِ ری ی ] (ص نسبی) سیاهی فروش. (منتهی الارب). مرکب فروش. و دودهٔ مرکب فروش و حبّار غلط است. هذه النسبة الی الحبر الذی یکتب به، و بیعه و عمله. (سمعانی).[ حَ را ] (اِخ) نام مدینهٔ ابراهیم خلیل. حبرون. (منتهی الارب).[ حِ ] (ع اِ) برنگ حِبر: حسنک [ میکال ] پیدا آمد، بی بند، جبه ای داشت حبری رنگ، با سیاه میزد، خلق گونه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۰). و رجوع به حبر شود.
کلمات همقافیه با «حبری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر