معنی حبر

معنی حبر

10 بازدید
[ حِ ] (ع اِ) زگاب. سیاهی. دوده. دودهٔ مرکب. مرکب . مداد. نقس. زگالاب. سیاهی دوات : بر پر الفی کشید نتوانست از بی قلمی و یا ز بی حبری.منوچهری. آنهمه حبر و قلم فانی شود و این حدیث بی عدد باقی بود.مولوی. گر نباشد یاری حبر و قلم کی فتد بر روی کاغذها رقم.مولوی. قلقشندی گوید: سومین آلت کتابت مداد و حبر است و آنچه مانند آن باشد، و دربارهٔ آن به چهار مورد بحث می کنیم: مورد اول، در نام و ریشهٔ کلمهٔ مداد و حبر. مداد را از آن مداد گفته اند که به خامه مدد رساند... و ریشهٔ حبر به معنی رنگ است: فلان ناصع الحبر یراد به اللون الخالص الصافی من کل شی ء. ابن احمر زنی را چنین وصف کرده است: تتیهُ بفاحم جعد و ابیض ناصع الحبر. و سیاهی موی و سفیدی رنگ پوست او را خواسته است و در خبر است: یخرج من النار رجل قد ذهب حِبره و سِبره. ابن الاعرابی گوید: حبره، حسن او است، و سبره، هیئت اوست. مبرد از توزی نقل کرده: از فراء پرسیدم چرا مداد را حبر گفته اند؟ پاسخ داد: آموزگار را حِبر و حَبر گویند: مداد حبر؛ ای مداد عالم، پس مداد را حذف کردند و حبر گفتند. و چون این سخن فراء را به اصمعی گفتند نپسندید و گفت: حبر اثر هر چیز است: علی اسنانه حبر؛ که زردی دندانش افزایش یافته و به سیاهی رسیده باشد. حبر؛ اثری است که بر پوست ماند: لقد اشمتت بی آل فید و غادرت بجلدی حبراً بنت مصان بادیاً. حبر، اثر نوشتن است که بر کاغذ ماند. مبرد گوید: گمان میکنم از آن روی آن را حبر گفته اند که کتاب را بدان آرایش دهند: حبرت الشی ء تحبیراً؛ آن را آرایش کردم. در مورد دوم، قلقشندی پس از ذکر اخبار و احادیث در ستایش حبر و مداد گوید: و از آن روی رنگ سیاهی را برای مداد پذیرفتند که ضد سفیدی کاغذ باشد. و سپس صفاتی که برای حبر آرند یاد کرده، گوید: اسود قاتم، درجهٔ اول سیاهی است. و حالک و حانک و حلکوک و حلبوب و داج و دیجور و دجوجی و ادهم و مدهام. مورد سوم: در صنعت حبر و مادهٔ آن. نظر اول مادهٔ آن: موادی که مداد و حبر از آنها سازند یا احتیاج به علاج و تدبیر ندارد مانند عفص، زاج صمغ، و مانند آن، و یا نیازمند پروردن باشد مانند دوده. ابوالقاسم خلوف بن شعبهٔ کاتب گفته است: از دود آن چیز که روغن دارد حبر سازند، و دود چیزهای خشک (بی روغن) حبر نشود، چه دود هر چیز مانند خود آن است. احمدبن یوسف کاتب گوید: در روزگار خمارویه مردی مدادی برای ما می آورد و من نرم تر و سیاه تر از آن ندیده بودم، و چون پرسیدم آن را از چه میسازی؟ از پاسخ خودداری کرد، و پس از اصرار گفت: روغن بزرفجل و کتان را در چراغ نهم و طاس بر آن گذارده روشن سازم و چون روغن پایان یافت طاس برگیرم، و دوده را با آس و صمغ عربی بیامیزم، آس تا رنگ آن به سبزی زند و صمغ تا از پراکندگی و پخش شدن بازدارد. صاحب حلیة گوید: دودهٔ نخود سوخته و مانند آن را در آب بریزند آنچه روی آب گرد آید بگیرند و با آب آس و عسل و صمغ عربی و نمک بیآمیزند و پهن کرده و خشک کنند، سپس پاره پاره کنند. و طریق اول بهتر است. نظر دوم صنعت حبر و در آن دو مسلک است: مسلک اول، در صنعت مداد که قدما با آن کتابت میکردند. وزیر ابوعلی بن مقله (ره) گفته است: بهترین مداد آن است که از دودهٔ نفت گیرند و آن چنانست که سه رطل از آن را نیک بیزند و صاف کنند و در دیگی ریزند و سه مانند آن آب و یک رطل عسل و پانزده درم نمک و پانزده درم صمغ کوبیده و ده درم مازو بدان افزایند و بر آتش کم حرارت بجوشانند تا مانند گل غلیظ گردد و سپس در ظرفی برای وقت حاجت نگاه دارند. و از این سخن برمی آید که با دوده ای غیر از نفت نیز ممکن است. صاحب حلیة گوید: برای خوشبوی کردن آن اندکی کافور و برای آنکه مگس بر آن ننشیند اندکی صبر بر آن بیفزایند، و گویند کافور جز خوشبو کردن به جای نمک نیز بکار رود. مسلک دوم: صنعت حبر و آن بر دو گونه است. قسم اول: نمونهٔ مناسب کاغذ و آن حبر دوده است صفت آن: یک رطل مازوی شامی نیم خورده کرده در شش رطل آب و اندکی آس (مرسین) یک هفته بخوابانند و سپس بجوشانند تا نیمه یا دو ثلث شود و سپس در پارچه صاف کرده سه روز بگذارند و دوباره صاف کنند پس به هر رطل ازین آب، یک وقیه صمغ عربی و مانند آن زاک قبرسی و سپس دوده برای سیاهی افزایند و اندکی صبر تا از نشستن مگس مانع آید و عسل تا آن را در مرور زمان نگاه دارد. و دوده را باید با شکر و زعفران و زنگار در دست نیک بسایند ولی نباید آن را در هاون و صلایه بکوبند که فاسد گردد. قسم دوم: حبر که مناسب رق باشد: و آن را حبرالراس نامند و در آن دوده بکار نبرند و از این روی براق و درخشنده باشد، و درخشندگی آن چشم را زیان دهد و کاغذ را با مرور زمان بخورد. صفت آن: یک رطل مازوی شامی را خرد کنند، و آن را با سه رطل آب زلال در دیگ روی آتش کم حرارت بجوشانند تا غلیظ گردد، و نشانهٔ رسیدگی آن باشد که چون با آن بنویسند سرخ براق نویسد، پس سه وقیه صمغ عربی و یک وقیه زاگ بر آن افزایند و صاف کرده در ظرفی نگاه دارند. صفت حبر سفری که به آتش نیاز ندارد: مازو را نیم کوب کرده و برای هر وقیه مازو یک درم صمغ عربی را نرم کوبند و بدان بیامیزند و نگاهدارند و در هنگام احتیاج آب بر آن ریخته بکار برند. رجوع به صبح الاعشی ج ۲ صص ۴۶۰ -۴۶۶ شود. لغویین عرب سه کلمهٔ نقس و مداد و حبر را مترادف و حاکی از مفهوم واحد میشمارند یعنی مایهٔ رنگین که نویسنده نوک قلم را بدان آغشته و بر کاغذ کشد کتابت را، جوهری یکی از ائمهٔ لغت در ترجمهٔ نقس گوید: النقس؛ الذی یکتب به. و مجدالدین فیروزآبادی صاحب قاموس گوید: النقس؛ المداد و در ترجمهٔ کلمهٔ مداد، جوهری و فیروزآبادی هر دو گویند: المداد؛ النقس و در شرح کلمهٔ حبر، جوهری در صحاح گوید: المداد الذی یکتب به. و در بعض نسخ صحاح: «الذی یکتب به» بی کلمهٔ مداد. و در قاموس می آید: الحبر؛النقس. لکن اماراتی چند که ذیلا بدان اشاره میشود معلوم میکند که نقس کلمه ای است عام به معنی هر مایع سیّال که نوشتن را بکار باشد و مداد و حبر دو نوع ممتاز از یکدیگر در تحت جنس نقس باشند. ثعالبی در فقه اللغة باب ۲۹ فصل اول گوید: «از جملهٔ کلماتی که فارسیان لغات خود را ترک گفته و لغات عربی را به جای آنها بکار میبرند خط است و قلم و مداد و حبر و کتاب و...». ابن الندیم در الفهرست ص ۱۴ چ مصر میگوید: «قال محمدبن اسحاق: و ممن کتب بالمداد من الوزراء الکتاب ابواحمدالعباس بن الحسن و ابوالحسن علی بن عیسی و ابوعلی محمدبن مقلة... و ممن کتب بالحبر اخوه ابوعبداللََّه الحسن بن علی...». و اسدی شاعر در لغت نامهٔ خود در معنی کلمهٔ انبسته گوید: «مداد یا خون یا حبری بود که دشخوار حل شود.». و باز ثعالبی در کتاب سّرالادب در باب تاسع وعشرون درفصل: اسماء فارسیّتها منسیة و عربیّتها مستعملة گوید: «الکف و الساق... و القلم و المداد و الحبر و الکتاب و الصندوق...». و از مجموع شواهد فوق بخوبی آشکار است که حبر و مداد دو شی ء متمایز از یکدیگر است لکن تمیز آنها از یکدیگر بچیست؟ مداد چنانکه امروز متبادر به اذهان است سیاه رنگ تصور میشود و در قدیم هم معنی سیاهی می داده است چنانکه ثوب مداد و اثواب مداد به معنای جامهٔ سیاه و جامه های سیاه بوده است. لکن حبر به رنگ دیگر بوده است چنانکه ابوالفضل بیهقی در شرح قتل حسنک [ میکال ] گوید: «حسنک پیدا آمد بی بند، جبه ای داشت حبری رنگ با سیاه میزد خلق گونه...». و از این عبارت مشهود است که رنگ حبر سیاه نبوده است چه بسیاهی زدن، سیاه معنی ندارد. صاحب قاموس در مادهٔ «کتم» گوید: «الکتم محرکة و الکتمان بالضم نبت یخلط بالحناء و یخضب به الشعر فیبقی لونها و اصله اذا طبخ بالماء کان مداداً للکتابة». و جوهری قسمت اخیر عبارت صاحب قاموس را ندارد و فقط میگوید: «کتم بالتحریک نبت یخلط بالوسمة و یختضب به». و صاحب منتهی الارب که مترجم قاموس است گوید: کتم گیاهی است که وسمة خوانندش... و چون بیخ آن بجوشانند سیاهی نوشتن شود -انتهی. اگر مداد در عبارت فیروزآبادی معنی عامی بدهد یعنی مثل «نقس» شامل هر چیزی که بتوان بدان نوشت باشد ممکن است گمان برد که مراد او در اینجا از مداد، حبر است و اگر چنین باشد حبر و حبری منتسب به آن ظاهراً رنگ کبود داشته است چه کتم یعنی رنگ امروزی که بدان موی سیاه کنند و وسمة هر دو کبود باشد. وصولی در ادب الکتاب گوید: و بالحبر تکتب المصاحف و السجلات و مایراد بقائه و انما سمی الحبر حبراً لتحسینه الخط من قولهم حبرت الشی ء تحبیراً و حبرته حبراً و الاسم الحبر کقولک: طحنته طحنا. و فی الحدیث: یخرج من النار رجل حسن الحبر و السبر... واللََّه اعلم... || سیفیاس. زبدالبحر. سیبیا. لسان البحر. قناطة. ابن البیطار در شرح کلمهٔ «سیبیا» گوید: و قد یکتب به کالحبر و لذلک یسمیه قوم الحبر. لعاب سیاهی که از دهان لسان البحر و ارنب البحر بیرون آید. و اللعاب الأسود الذی یخرج من هذا الحیوان ینبت الشعر فی داءالثعلب و قد یکتب به کالحبر و لذلک یسمیه قوم، الحبر. (ابن ابیطار). || کف دهن شتر. ج، حبار. (مهذب الاسماء). و ابن عباس را حبرالامة و حبر و بحر می گفتند برای علم او. || نشان. || نشان نعمت. || خوبی. زینت. || نگار. || زردی دندان. || مانند. همتا. || صورت.
[ حَ ] (ع اِ) دانشمند یهود. (بیان الادیان). عالم یهود. (مفاتیح العلوم). دانشمند یهود و جز ایشان. (السامی فی الاسامی). عالم جهودان. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن). رجوع به حابر شود: هرچند مؤمنی چو نداری سخاوتی از تو هزار بار جوانمرد گبر به در امت مسیح نبی، راهب از تو به در امت کلیم نبی، از تو حبر به مالت همه ستانده بجبر است و جور باز از تو همه ستانده بجور و بجبر به.سوزنی. دانشمند. (ادیب نطنزی). دانا. اعم از یهود و جز آنان. (دستور اللغة). نحر. نحریر. دانشمند. (نصاب): یک جهان چون من زکاة استان حبرمقتداست کز نصاب علم دین صاحب نصیبش یافتم. خاقانی. حبر اکرم هم اسطقس کرم نیر اعظم آیت دادار.خاقانی. رکن خوی حبر شافعی توفیق رکن ری صدر بوحنیفه شعار.خاقانی. تا کنی مر خویش را حبر و سنی خویش را بدخو و خالی می کنی.مولوی. ور بود آب روان بربنددش ور بود حبر زمان برخنددش.مولوی. گفت کمتر داستانی بازگو از صنایعهاش ای حبر نکو.مولوی. چون ز یک بطنند آن حبر و سفیه چون یقین شد کالولد سر ابیه.مولوی. طفل نوزاده شود حبر و فصیح حکمت بالغ بخواند چون مسیح.مولوی. ای بسا قاضی حبر نیکخو از گلوی رشوتی او زردرو.مولوی. ای خنک چشمی که عقلستش امیر عاقبت بین باشد و حبر و قریر.مولوی. || نیکوکار. || نعمت. || حبر اعظم. حبر اکبر. پاپ. بابا. - کعب الحبر؛ یهودی بود که اسلام آورد و از او روایات بسیار، خاصه اسرائیلیات هست. و این که او را کعب الأحبار و گاه کعب الأخبار نامند، صواب نیست. رجوع به کعب الاحبار شود. || (اِخ) لقب ابن عباس است برای علم او. (منتهی الارب). و رجوع به حبرالامة شود. ج، احبار، حبور، حُبُر. (ترجمان القرآن جرجانی).
[ ] (اِ) قسمی جامه. نوعی نسیج. برد یمانی موجدار. (فرهنگ البسهٔ نظام قاری): نرمدست و قطنی و خارا و حبر برد و ابیاری و مخفی آشکار. نظام قاری (دیوان ص ۲۷). جامهٔ حبر و در او گوی ز مروارید است راست چون بحر کز او خاسته در شهوار. نظام قاری (دیوان ص ۱۳). ابر کرباس و شفق خسقی و شام است سمور صبح قاقم شمر و حبر پر از موج، بحار. نظام قاری (دیوان ص ۱۱). صوف سته عشری قبرسی و تفصیله کستمانی حلبی حبر و غزی بسیار. نظام قاری (دیوان ص ۱۵). یک زمان بحر پر ز موج چو حبر گاه کوه ثبات چون خارا. نظام قاری (دیوان ص ۲۰). و رجوع به حبرة شود.
[ حَ ] (ع مص) حَبْرة. حُبور. شاد شدن. شادمانی. شاد کردن. شادمانه کردن. (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن جرجانی). آراستن سخن و جامه و جز آن. || نیکو کردن. || سیاهی یعنی مرکب کردن در دوات. || باقی ماندن نشان ضرب.
[ حَ بَ ] (ع مص) به شدن زخم. حَبر. حَبرَة. حُبوُر. || شادی. سرور. شاد کردن. و رجوع به حبر شود. || ضرب و نشان آن باقی ماندن. || تازه شدن زخم. نو شدن جراحت: حبرت یده؛ به شد دست او و گرهی بر جای ماند در استخوان. || حبر اسنان؛ زرد شدن دندانها. || حبر در ارض؛ بسیار نبات شدن.
[ حُ ] (ع اِ) جِ حبیر.
[ حُ ] (ع اِ) جِ حبیر.
[ حِ بِ ] (ع اِ) زردی دندان.
[ حَ بِ ] (ع ص) نازک. تازه. ملائم. || (اِ) نوعی از برد یمانی. رجوع به حبرة شود.
[ حُ بُ ] (ع اِ) حبرحبر، کلمه ای است که بدان گوسپند را برای دوشیدن خوانند.
[ حِ بَ ] (ع اِ) جِ حِبرة.
[ حِ بِ رر ] (اِخ) دو کوه در دیار سلیم است، معنی جز این نداشته و مرتجل است. ابن مقبل گوید: سل الدار من جنبی حبر فواهب الی ما تری هضب القلیب المضیح. و عبید گوید: فعردة فقفا حبر لیس بها منهم عریب. (معجم البلدان ج ۳ ص ۲۰۸).
[ حِ ] (اِخ) نام وادیی است. مرار فقعسی در رثاء برادر خود بدر گوید: الا قاتل اللََّه الاحادیث و المنی و طیراً جرت بین السعافات و الحبر و قاتل تثریب العیافة بعدما زجرت فما أغنی اعتیافی و لا زجری و ما للقفول بعد بدر بشاشة و لاالحی یأتیهم و لا اوبةالسفر تذکرنی بدراً زعازع لزبة اذا اعصبت احدی عشیاتها الغبر. (معجم البلدان ج ۳ ص ۲۰۸).

کلمات هم‌قافیه با «حبر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید