معنی حبج
5 بازدید
[ حَ بَ ] (ع ص) نعت است از حِبِج و نعت است از حَبَج. ج، حَبجی ََ و حباجی.[ حَ ] (ع مص) تیز دادن. || با چوب زدن. چوب زدن. || نمودار گردیدن و ناگهان پیدا شدن. || نزدیک گردیدن. || گوشه گرفتن. || احاطه کردن. || سخت رفتن. || تیز دادن به دهان یا به بغل. شیشکی بستن. رجوع به حباج شود.[ حَ بَ ] (ع مص) درد شکم گرفتن شتر را از خوردن عرفج. غرف. || (اِ) داغی بر تهیگاه شتر. || سدهٔ پشکل در شکم. (منتهی الارب).[ حَ / حِ ] (ع اِ) گروه مردم. || فرودآمدنگاه قبیله. || فراهم آمدنگاه قبیله. (منتهی الارب) (معجم البلدان). ج، حُبُج. (معجم البلدان). || (مص) زدن کسی را به چوب دستی.[ حُ بُ ] (ع اِ) جِ حِبج. (معجم البلدان).[ حَ بَ ] (ع اِ) شجرة سحماء حجازیة تعمل منها القداح و هی عتیقة العود لها وریقة تعلوها صفرة و تعلو صفرتها غبرة دون ورق الخبازی. (تاج العروس) (ذیل اقرب الموارد از لسان).[ حُ بُ ] (اِخ) موضعی از نواحی مدینه. نصیب گوید: عفا الحبج الأعلی فروض الاجاول فمیث الربا من بیض ذات الخمائل. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «حبج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بج» برای سرودن شعر