معنی حباشة
6 بازدید
[ حُ شَ ] (ع اِ) جماعت مردم که از یک قبیله نباشند. (معجم البلدان). جماعت مردم از هر قبیله. (منتهی الارب). آیا کلمهٔ اوباش صورتی از این حباشة نیست؟: حبشت له حباشة؛ جمعت له شیئاً. (معجم البلدان).[ حُ شَ ] (اِخ) تجیبی، جدّ حارثةبن کلثوم است. (منتهی الارب).[ حُ شَ ] (ع مص) گرد آوردن چیزی کسی را.[ حُ شَ ] (اِخ) بازاری از بازارهای عرب در جاهلیت است. عبدالرزاق از معمر، از زهری روایت کرده که چون پیغمبر به سن بلوغ رسید و مال نداشت خدیجه او را استخدام کرد، تا به بازار حباشة که در تهامة بود عامل او باشد، و مرد دیگری از قریش را نیز با او استخدام کرد. پیغمبر گفت: زن کارفرمائی را از خدیجه بهتر ندیدم، هیچ گاه من و همکارم بدو رجوع نکردیم مگر غذای حاضر کرده برای ما آورد، و چون از بازار حباشة برگشتیم ازدواج واقع شد تا آخر حدیث. (معجم البلدان ج ۳ ص ۲۰۶).[ حُ شَ ] (اِخ) بازاریست مر طائفهٔ قیقناع را. ابوعبیدة در کتاب المثالب آورده: هاشم بن عبدمناف کنیزی بنام حیه از سوق حباشه خریداری کرد و از او صیفی و ابوصیفی بدنیا آمدند. و حباشه سوقی بود بنی قیقناع را. (معجم البلدان ج ۳ ص ۲۰۶).
کلمات همقافیه با «حباشة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شة» برای سرودن شعر