معنی حب

معنی حب

6 بازدید
[ حَ ب ب ] (ع اِ) دانه. (دستوراللغة) (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن). دان. حبة. ج، حبوب، حبان، حبوبات. آنچه در ثمر بارز باشد و بی غلاف مثل گندم و جو. || تخم. بزر: مسکن دشمن تو بود و بُوَد هر زمینی کز او نروید حب.فرخی. من به یمگان در نهانم علم من پیدا چنانک فعل نفس رستنی پیداست اندر بیخ و حب. ناصرخسرو. اندیشه کن یکی ز قلمهای ایزدی در نطفه ها و خایهٔ مرغان و بیخ و حب. ناصرخسرو. حبّهٔ مهر تو گر ابر بگیرد پس از آن از زمین برنزند جز اثر حُبّ تو حب.سنائی. پهلوان چَه را چو ره پنداشته شوره اش خوش آمده حب کاشته.مولوی. همچنان گردد هم اندر دم زمین سبز کشت از سنبل و حب ثمین.مولوی. || داروهای کوفته و سرشته و به گلوله های خرد به اندازهٔ ماشی تا نخودی و کوچکتر و بزرگتر کرده . ج، حبوب: گردها و عصاره های لاینحل در آب و بدطعم و بدبو را که مقدار شربت آن کم باشد با شربت گلیسیرین یا صمغ و یا نشاسته و امثال آن بسرشند سپس حب سازند، و این برای سهولت بلع است که بیمار را از خوردن مایع بدبو و بدطعم معاف میدارد. - حب کردن ؛ گلوله ساختن داروهای سرشته و کوفته. تحثیر: همچو مطبوخ است و حب کآن را خوری تا بدیری شورش و رنج اندری.مولوی. ور حب و مطبوخ خوردی ای ظریف اندرون شد پاک زَاخلاط کثیف.مولوی. || چینه. چنه. || پارهٔ شکسته از قند یا نبات به مقدار بادامی یا بزرگتر: یک حب قند. مثل حب نبات؛ نهایت شیرین (میوه چون انگور شیرین، هندوانهٔ شیرین). || بسیار جمیل. - حب انگور؛ حبه و شگله و گلهٔ آن. - حب کردن؛ جدا کردن حب های انگور و مانند آن از خوشه و توده کردن. حبه کردن. - حب نبات؛ یک قطعه نبات. یک پاره نبات.
[ حَ ب ب ] (ع اِ) جِ حَبّة.
[ حَ ب ب ] (ع اِ) مقدار یک جو میانه. (منتهی الارب).
[ حِ ب ب ] (ع ص) دوست. (ترجمان القرآن جرجانی) (مهذب الاسماء). حبیب. ج، احباب، حُبّان، حِبّان، حبوب، حَبَبة، حُبّ. || (اِ) دوستی. || گوشوارهٔ یک دانه. (اقرب الموارد).
[ حِ ] (اِ) در کتب حدیث رمز است از کلمهٔ صاحب.
[ حُ ب ب ] (ع اِ) مهر. دوستی. وُدّ. وِداد. مودّت. محبت. دوست داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان جرجانی) (زوزنی). دوست ناک شدن. (تاج المصادر بیهقی). مقابل بغض. دشمنی. دشمنانگی : در حب خدا و رسول و آلش معروف چو خورشید بر زوالم.ناصرخسرو. نرسد بر چنین معانی آنک حب دنیا رخانْش بشْخاید.ناصرخسرو. چون به حب آل زهرا روی شستی روز حشر نشنود گوشَت ز رضوان جز سلام و مرحبا. ناصرخسرو. با دل رنجور در این تنگ جای مونس من حب رسول است و آل. ناصرخسرو. جهان آفرین آفرین کرد با من به حب علی وآفرین محمد.ناصرخسرو. حب دنیا پای بند است ار همه یک سوزن است. سنائی. حبهٔ مهر تو گر ابر بگیرد پس از آن از زمین برنزند جز اثر حُبّ تو حَب. سنائی. گفت با وی جحی که انده چاشت در دلم حب و بغض کس نگذاشت.سنائی. یکی را حب جاه از جاده مستقیم به بیراه افکنده. (کلیله و دمنه). - حُباً و کرامةً؛ دوستی و کرامت باد ترا. سمعاً و طاعةً؛ بچشم. بدیدهٔ منت. - حب الوطن، حب وطن؛ دوستی میهن. میهن دوستی. وطن پرستی : حب الوطن من الایمان. (حدیث نبوی). گر بغربت روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن؟مولوی گنج علم ما ظهر مع ما بطن گفت از ایمان بود حب الوطن.بهائی. - حب شهوانی؛ حب حیوانی . - حبک الشی ء یعمی و یصمّ ؛ دوستی تو چیزی را، ترا کور و کر کند. پس نبیند جمله را با طِمّ و رِم حبک الاشیاء یعمی و یصم.مولوی. کوری عشق است این کوریّ من حب یعمی و یصم است ای حسن.مولوی. - حب مال؛ دوستی تمول . - حب نفس؛ خودخواهی . - حب نوع؛ نوع پرستی. نوع دوستی . - حب ولد؛ تَرَدُّم. فرزنددوستی
[ حُ ب ب ] (معرب، اِ) معرب خُنْب. خنب. خمره. خنبره. نیم خم آب. خابیه. (لسان العرب) (منتهی الارب). خُم. (منتهی الارب). سبو یا سبوی کلان. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). تغار که خُم بر آن نهند. || تغار آب. کوزهٔ بزرگ. سبو یا سبوی کلان. ج، احباب، حباب، حَببة. (جوالیقی ص ۱۲۰ بنقل از ابوحاتم). - حب النحل؛ کوّاره. کندو. کور. خلیّة. ج، احباب النحل. || چهارچوب که بر آن سبوی گوشه دار (دسته دار) نهند، و منه قولهم: حباً و کرامةً، و کرامت سرپوش سبو باشد. (منتهی الارب). چهارچوبه که خم دودسته را بر آن نهند. (اقرب الموارد). سه پایه که خم بر آن نهند. (مهذب الاسماء).
[ حُ ب ب ] (ع مص) استاده گردیدن. || در مشقت افتادن. || خوش و مرغوب نمودن.
[ حُ ب ب ] (ع مص) بازی کردن. بازی کردن با عشق و محبت. در آغوش کشیدن. عشق ورزیدن. (دزی ج ۱).
[ حَ ب ب ] (اِخ) قلعه ایست بنام، در سرزمین یمن از اعمال سیا و آنرا کوره ایست که «الحبیة» نامند. ابن ابی الدمینة گوید: کوهی است از جهت حضرموت. و قلعهٔ آنجا را نیز بهمین نام خوانند. صاحب ابرجة گوید: کوهی است بناحیهٔ بغداد. (معجم البلدان). || حب قلعه ایست از آن بلقیس.

کلمات هم‌قافیه با «حب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید