معنی واژه حاکمی
0 بازدید
[ کِ ] (حامص) سمت حاکم. حاکمیت. قدرت. اختیار. حکمرانی : امیرالمؤمنین ترا نگهبان ایشان کرده، و سیاست ایشان را بتو حواله کرده و تو را جهت حاکمی ایشان خواسته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۳). آن روز هیچ حکم نباشد مگر بعدل ایزد سذوم را ننشسته بحاکمی . ناصرخسرو (دیوان ص ۴۵۱).