معنی حامد

معنی واژه حامد

6 بازدید
[ مِ ] (ع ص) نعت فاعلی از حمد. ستایشگر. حمدکننده. درودفرستنده. سپاسگزار. ستاینده. (دهار). ج، حامدون : {/Bاَلتََّائِبُونَ اَلْعََابِدُونَ اَلْحََامِدُونَ اَلسََّائِحُونَ .۱-۴۹:۱۱۲/} (قرآن ۹/۱۱۲). وجود مبارک خود را ذلیل عزت و اسیر شوکت و رهین منت بیگانه نساخت، و ثنا و ستاگوی او در بزم بذل مواهب و در رزم قرع کتائب، حامد او تقوی و زهد در دنیا و پرستاری اولی القربی و مادح وی اجتناب از هوی... (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ هـ . ق. ص ۴۴۷).
[ مِ ] (اِخ) (تل...) موضعی است از کوه حِراء مشرف بر مکه. ابوصخر هذلی گوید: بأغزر من فیص الاسیدی خالد و لامزبد یعلو جلامید حامد. (معجم البلدان).
[ مِ ] (اِخ) (داماد چیوی زاده محمود حامد افندی) از علمای مشهور عثمانی. وی در عصر سلطان مرادخان ثالث مسند مشیخت اسلامی داشت و از اهالی قونیه است و مولد وی بسال ۹۰۰ هـ . ق. است و پس از تحصیل علوم رسمی در سنهٔ ۹۲۲ از موطن خویش بقسطنطنیه مهاجرت کرد و بحلقهٔ تدریس چیوی زاده و دیگر دانشمندان نامی پایتخت مداومت کرد آنگاه در بروسه و کوتاهیه و استانبول مدتی مدید بتدریس پرداخت و بدامادی شیخ الاسلام چیوی زاده نایل گردید، در سنهٔ ۹۵۴ در مغنیسا و بعد در شام و مصر و بروسه و بالاخره در قسطنطنیه مشغول قضاوت گشت، در سال ۹۶۴ قاضی عسکر روم ایلی بود، بعد از عودت از سفر سکتوار در بلگراد معزول و متقاعد شد. در سنهٔ ۹۸۲ بجای ابوالسعودافندی مسند شیخ الاسلامی را اشغال کرد و مدت سه سال و سه ماه کفایت خود را در این شغل خطیر نشان داده و در شعبان ۹۸۵ درگذشت. جسد او را نزدیک مزار ابوایواب انصاری دفن کردند. او مردی عالم و فاضل بود و «فتاوای حامدیه» از مؤلفات و مدوّنات وی میباشد. در استانبول در نزدیکی «فیل یوقوشی» مسجدی محتوی بر منازل خدّام دارد. (قاموس الاعلام ترکی).
[ مِ ] (اِخ) (ملا...) یکی از شعرای ایران است و از مردم قصبهٔ بهبهان. او راست: ما عذر اینکه بی تو چرا زنده مانده ایم خواهیم خواست از تو اگر مرگ امان دهد. (قاموس الاعلام ترکی). نسخه ای از آداب المطالعة والبحث در کتابخانهٔ خوانساری در نجف هست که بر ظَهْر آن مؤلف را ملا حامد نوشته است. لیکن در کشف الظنون در عداد شرحهای کتاب آداب البحث سمرقندی یکی را شرح ابوحامد گفته است. (ذریعه ج ۱ ص ۲۹).
[ مِ ] (اِخ) (یا عبدالحامد) یحیی. یکی از مشاهیر خطاطان. وی اول کسی است که خط کوفی را بخط نسخ تحویل کرد. او در عصر معاویةبن یزید میزیسته و در سنهٔ ۱۳۲ هـ . ق. درگذشته است. (قاموس الاعلام ترکی).
[ مِ ] (اِخ) ابن ابی سلوم بن عیص بن اسحاق بن ابراهیم خلیل (ع). شخصیتی افسانه آمیز. گویند وی برای کشف سرچشمهٔ رود نیل سفر کرده است. داستان مسافرت برای کشف سرچشمهٔ رود نیل در کلیله نیز هست. در مجمل التواریخ والقصص دربارهٔ جویها و مخصوصاً رود نیل گویند: روایتست که حامدبن ابی سلوم بن العیص بن اسحاق بن الخلیل ابراهیم (ع) از پادشاهان وقت بزمین مصر گریخت، و آن عجایب رود نیل بدید، نذر کرد که همی رود تا منبع رود نیل بداند، سی سال در میان مردم برفت و سی سال دیگر تنها برفت بی مردم... بر ساحل نیل تا به بحر اخضر رسید، پس آنجا مردی را دید در میان درختی سیب همی نماز کرد، حامد بر وی سلام کرد، او جواب داد، پرسید که چه مردی؟ حامد نسب خویش بگفت، و از حال آن مرد بازپرسید، گفت: من عمران بن فلان بن العیص بن ابراهیم ام، [ و او ] خود ابن عم او بود. پس گفت یا حامد ترا اینجا چه آورده است؟ گفت نذر کردم به منتهای نیل برسم، عمران گفت: من نیز همین نذر کرده ام اما مرا وحی گردید که هم اینجا بباشم تا آخر عمر، حامد گفت: مرا خبر ده تا آنجا کسی رفته است؟ عمران گفت بمن رسیده است که از فرزندان عیص یکی آنجا رود و شک نیست که تو باشی و من ترا آنچه باید بگویم بدان شرط که چون بازآیی اگر مرا مرده یابی دفن کنی، و اگر همین جا بباشی تا خدای تعالی وحی کند. حامد گفت هرچه گویی چنان کنم، عمران گفت: بر ساحل می رو تا به دابه ای رسی سخت عظیم چنانکه نه اولش بینی و نه آخر از بزرگی نگر تا نترسی، و جهد کن تا بر او نشینی که بوقتی طلوع آفتاب بشتابد آنجایگاه، و بگاه غروب همچنین برود، و چون به روی زمین رسی و کوه و صحرا همه آهنین ببینی چون بگذشتی بزمینی رسی همچنان کوه و درختان و هامون نحاس باشد. چون برگذری باز بزمین سیم رسی هرچند چشم کار کند. و از آن پس بزمین زر رسی، و چون بجایی رسی که دیواری بینی و قبه و شرفها همه زرین، و آنرا چهار در، و آنجا فرودآیی که آب از آن جا بیرون می آید. پس حامد برفت و همچنان کرد تا بجایی رسید و آن عجایب دید که آب از آن سور بیرون می آید، در آن قبهٔ زرین و از آن چهار در، همی بیرون آمد و سه شاخ در زمین ناپیدا گشت و یکی بر زمین می رفت و آن اصل رود نیل بود، حامد از آن آب بخورد و بیاسود و خواست که بر بالای آن سور رود، فریشته آواز داد که بایست یا حامد که بغایت منتهای نیل رسیدی، و این بهشت است که از آنجا همی فرودآید، حامد گفت: می خواهم که بنگرم آنچ در بهشت است. فریشته گفت نتوانی طاقت دیدن داشتن اکنون. گفت: این چیست که همی بینم بدین گردش؟ فریشته گفت این فلک شمس است و قمر که بر مثال آسیاب همی گردد. گفتا خواهم که آنرا ببینم، بفرمان خدای عزّوجل حامد بر آن فلک نشست شبانه روزی یک دور تا عجایب قدرت خدای تعالی را بدید، و گویند ندید، واللََّه اعلم! پس حامد از آن شاخها پرسید که در زمین ناپیدا گشت، گفت یکی فرات است و یکی دجله و سه دیگر جیحان، و خواست که بازگردد فریشته او را خوشه ای انگور داد، از بهشت سه صفت در آن، یکی برنگ زبرجد، دیگر چون یاقوت سرخ و سوم سفید، و گفتا نگر تا بدین هیچ نگزینی که ترا بسنده باشد، و هرگز سپری نگردد که این از میوهٔ بهشت است و هم بر آن سان که آمدی بازگرد که منتهای مطلوب تو حاصل گشت. حامد انگور بستد و بر آن دابه برنشست، چون بجایگاه بازرسید عمران را مرده یافت، او را دفن کرد و سه روز برآسود، پس مردی پیش آمد و بپرسید و بر عمران بگریست و خبر رود نیل پرسید از حامد و او همی گفت و مرد گفتا همچنین خوانده ام در کتابها از این سیب این درخت همی نخوری؟ حامد گفت مرا از بهشت روزی داده اند که مرا بهیچ حاجت نیاید، مرد گفتا بر میوهٔ بهشت هیچ نتوان گزید و این سیب هم از بهشت است ازبهر عمران فرستاده اند، و بسیار بگفت تا حامد از آن سیب دندانی فروبرد، چون بنگرید دست خویش بدندان گزیده بود. گفت: آوخ بفریفت مرا آنک پدر و مادر ما را فریفت یعنی ابلیس آدم را، و آن مرد ناپیدا گشت، و میوهٔ بهشت از وی برفت. پس حامد پس از روزگاری به مصر آمد و این حکایت با مردم گفت، و از وی بازنوشتند، و آنجا به مصر متوفی شد، رحمةاللََّه علیه. (مجمل التواریخ والقصص ص ۴۷۴ و ۴۷۶). و البته افسانه و دروغ است.
[ مِ ] (اِخ) ابن احمدبن محمدبن احمد، مکنی به ابواحمد مروزی، معروف به زیدی. علاقهٔ خاص به حدیث زیدبن انیسه داشت پس بدان منسوب شد. ساکن طرطوس بود و به بغداد آمد، و در آنجا از ابورجا محمدبن حمدویه و جز او روایت میکرد و دارقطنی و وراق از او روایت کنند. در کتاب ابن ثلاج و کتاب محمدبن علی بن فیاض دیدم که وفات حامد زیدی در رمضان ۳۲۸ هـ . ق. بود. ابن مسرور گفت حامد به مصر آمد و چون به بغداد بازگشت در رمضان سال ۳۲۹ وفات یافت. و گویند زایجهٔ او بسال ۲۸۲ بوده است. (تاریخ بغداد ج ۸ صص ۱۷۱-۱۷۲).
[ مِ ] (اِخ) ابن احمدبن هیثم بن خالد، مکنی به ابوحسین بزاز. از احمدبن منصور رمادی روایت کند، و ابوجعفر یقطین از او روایت آرد. ابن قانع گوید که حامد بزاز در سال ۳۲۸ هـ . ق. وفات یافت. (تاریخ بغداد ج ۸ ص ۱۷۱).
[ مِ ] (اِخ) ابن احمد نینوایی بغدادی. وی از ابوالفضل بن دکین روایت کند، و احمدبن سلمهٔ نیشابوری از او روایت آرد. ابن ابی حاتم رازی ذکر او آورده است. (تاریخ بغداد ج ۸ ص ۱۶۷).
[ مِ ] (اِخ) ابن اسحاق. از عبداللََّه بن عمران روایت کند و محمدبن جعفربن یوسف از وی روایت آرد. رجوع به اخبار اصفهان ج ۱ ص ۲۹۳ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن اسحاق اصفهانی. از محمدبن زنبور مکی روایت کند. و محمدبن جعفربن یوسف مؤدب از وی روایت آرد. رجوع به اخبار اصفهان ج ۱ ص ۲۹۴ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن اسحاق بن ابراهیم ماهان بن بهمن بن بسک ارجانی فارسی، معروف به موصلی، فرزند اسحاق موصلی مغنی و موسیقی دان معروف است. رجوع به معجم الأدباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۲۳ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن ایوب وزنتی، ملقب به حمیدالدین. او راست: الجواهرالمنظومة، و آنرا شرحی است بنام مرقاةالمبتدئین و نهایةالمنتهین. (کشف الظنون).
[ مِ ] (اِخ) ابن برهان الدین بن ابی ذر غفاری. از دانشمندان قرن دهم و یازدهم هجری. او راست: حاشیه بر مختصر تفتازانی در معانی و بیان و در مقدمهٔ آن گوید: حاشیه ای دیگر بر مطول نوشته که در آن میان حاشیهٔ خطائی و حاشیهٔ میر سیدشریف محاکمه و داوری کرده و خطائی را تأیید و شریف را رد کرده است. رجوع به فهرست کتابخانهٔ سپهسالار ج ۲ ص ۴۰۵ و فهرست رضوی ج ۳ ص ۵۸ شود. و نیز او راست: رسالة فی آداب المطلقة، و هی تشتمل علی مقدمة و مقصد و وصیة و همهٔ آن در دو ورق است. (کشف الظنون).
[ مِ ] (اِخ) ابن بلال بن حسن، مکنی به ابوحامد بخاری. وی ببغداد شد و از محمدبن عبداللََّه بخاری و جز او روایت کند. و ابوبکر شافعی و جز او از وی روایت کنند. ابوولید دربندی گوید: وفات حامد در رجب سال ۳۲۸ هـ . ق. بود. (تاریخ بغداد ج ۸ ص ۱۷۰).
[ مِ ] (اِخ) ابن حکم بن حسن، مکنی به ابوسهل بخاری. وی بسال ۳۰۹ هـ . ق. در راه حج به بغداد درآمد، و در آنجا از محمدبن عصمة حدیث شنید و علی بن عمر سکری از وی روایت کند. (تاریخ بغداد ج ۷ ص ۱۷۰).
[ مِ ] (اِخ) ابن حکم بن حسن، مکنی به ابوسهل بخاری. وی بسال ۳۰۹ هـ . ق. در راه حج به بغداد درآمد، و در آنجا از محمدبن عصمة حدیث شنید و علی بن عمر سکری از وی روایت کند. (تاریخ بغداد ج ۷ ص ۱۷۰).
[ مِ ] (اِخ) ابن سعدان بن یزید، مکنی به ابوعامر. برادر بزرگ ابومعمر اسماعیل بن سعدانست. اصل ایشان از فارس بود و از محمدبن رمح و جز او از مصریان روایت کند و محمدبن مخلد و جز او از وی روایت کنند. ابن قانع گوید: ابوعامر حامد در شوال ۲۹۷ هـ . ق. وفات یافت. (تاریخ بغداد ج ۸ صص ۱۶۸-۱۶۹).
[ مِ ] (اِخ) ابن سلمة. از رواة است. رجوع به محاسن اصفهان مافروخی ص ۴ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن سمجون (سمحون)، مکنی به ابوبکر. ابن البیطار در مفردات خود مکرر از مفردات او نقل کند ازجمله در شرح کلمهٔ هندبا و حریر. رجوع به ابن سمجون در همین لغت نامه و رجوع به الأعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۰۸ و حلل السندسیة ج ۱ ص ۲۲۹ و ج ۲ ص ۱۲۰ و ۱۲۱ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن سهل بن سالم، مکنی به ابوجعفر ثغری. دارقطنی او را ثقة شمرده است. وی در سه شنبهٔ ۱۸ جمادی الآخر سال ۲۸۰ هـ . ق. وفات یافت. (تاریخ بغداد ج ۸ صص ۱۶۷-۱۶۸).
[ مِ ] (اِخ) ابن شاذی، مکنی به ابومحمد کشی. وی به بغداد شد و از ابراهیم بن یوسف بلخی اخی عصام و جز او روایت میکرد. و محمدبن مخلد و جز او از وی روایت کنند. (تاریخ بغداد ج ۸ ص ۱۶۸).
[ مِ ] (اِخ) ابن صباح، مکنی به ابوغسان مؤدب. وی از ابراهیم بن عامربن ابراهیم روایت کند. رجوع به اخبار اصفهان ابونعیم ج ۱ ص ۲۹۴ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن صبیح طائی کوفی. شیخ طوسی در رجال خود او را در شمار اصحاب صادق (ع) آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۹).
[ مِ ] (اِخ) ابن عباس. بعد از عزل ابن فرات در جمادی الاخرای ست و ثلاثمائة [ ۳۰۶ هـ . ق. ] بر مسند وزارت مقتدر باللََّه عباسی نشست و در سنهٔ ۳۰۹ حسین بن منصور حلاج که اکثر علماء او را از کبار اولیاء شمرده اند بسعی حامد شهید شد، و در سال ۳۱۱ حامد مؤاخذ و معاقب گشته نوبت دیگر ابن فرات پای بر مسند وزارت نهاد و در سنهٔ اثنی عشر و ثلاثمائة [ ۳۱۲ ] کرت دیگر ابن فرات مقید گشته، مقتدر منصب وزارت به ابوالقاسم عبیداللََّه بن محمد خاقانی داد. (دستورالوزراء ص ۷۷). قتل منصور حلاج در بغداد بسال ۳۰۷ بزمان مقتدر خلیفه و به سعی وزیر حامدبن عباس بود. (تاریخ گزیده ج ۱ ص ۷۷۶). حسن بن محمد قمی در تاریخ قم داستان مساحت قم را هفتمین بار به امر حامدبن عباس بن حسن چنین آورده است: میان اسدبن جمهور عامل قم و میانهٔ اهل قم خلافی واقع شد، پس از اهل قم پنجاه مرد بعضی از عرب و بعضی از عجم به حضرت حامدبن عباس بن حسن رفتند و او به کرج بود. و نیز گویند به همدان بود و این صورت در جمادی الآخرهٔ سنهٔ احدی و تسعین و مأتین [ ۲۹۱ ] بود، چون آن پنجاه مرد از قم به حضرت عامل رسیدند از اسد شکایت کردند... پس حضرت حامد اسد را از ایشان معزول کرد و یحیی بن اسحاق را بعوض او بر ایشان عامل گردانید. (تاریخ قم ص ۱۰۵). حامد در زمان وزارت خود ابن بسام را با علی بن عیسی بر کارها برگماشت. ابن بسام در قصیده ای که کتّاب را هجا گفته، در حق او گوید: و عبدون یحکم فی المسلمین و من مثله تؤخذ الجالیة و دهقان طی تولی العراق و سقّی الفرات و زرقانیة و حامد یا قوم لو امره الیّ لألزمته الزاویة نعم و لأرجعته صاغراً الی بیع رمان خسراویة ایا رب قد رکب الأرذلون و رجلیّ من بینهم ماشیة فان کنت حاملها مثلهم و الا فارجل بنی الزانیة. (معجم الادباء ج ۱ ص ۸۷ و ۸۸ و ۳۱۳ و ج ۵ ص ۱۱۴ و ۳۲۵). هندوشاه گوید: حامد پیوسته در اعمال سواد متولی بود اما در اعمال حضرت خبرتی نداشت و مردی کریم و مفضال و کثیرالحاشیة بود، اما در استخراج اموال سخت دل بودی و اندک ثبات و سریع البطش، لکن کَرَم او عیبها را می پوشانید. گویند روزی بسرای مقتدر رفت یکی از خواص مقتدر از او جهت چهارپایان قدری جو خواست براتی ازبرای او به صد کر جو نوشت و یکی دیگر گفت چهارپایان من هم محتاج جواند او را هم صد کر بنوشت و همچنین متعاقب میخواستند و او بروات مینوشت تا در یک ساعت هزار کر بنوشت و ببخشید، و چون مقتدر با ابن فرات متغیر شد عزم کرد که او را بگیرد حامد به ملک واسط بود او را بخواند و وزارت به وی تفویض فرمود و خلعتش داد روز سه شنبه دویم جمادی الاخرای سنهٔ ست و ثلث مائة [ ۱۳۶ ]. و چون حامد در وزارت شروع کرد مردم بدانستند که او قوانین آن منصب نمیداند، و مقتدر معلوم کرد و از تولیت آن پشیمان شد و نخواست که بزودی نقض رأی خویش کند، علی بن عیسی بن الجراح را از حبس بیرون کرد و با او منضم گردانید بطریق نیابت تا نقص حامد به کمال او متدارک شود و چون علی بن عیسی در کار خبرتی تمام داشت حل و عقد مصالح او میکرد اما نام وزارت بر حامد بود و یکی از شعرا در این معنی گفته است: قل لابن عیسی قولة یرضی بابن مجاهد أنت الوزیر و انما سخروا بلحیة حامد جعلوه عندک سترة لصلاح أمر فاسد مهما شکلت فقل له کم واحد فی واحد. گویند حامد جامهٔ سیاه پوشیدی و در دست وزارت نشستی و علی بن عیسی در پیش او نشستی مانند نواب، و علی را از علامات ظاهر وزارت هیچ نبود اما در حقیقت وزیر او بود و در این معنی گفته اند: أعجب من کل ما رأینا کون وزیرین فی بلاد هذا سواد بلاوزیر و ذا وزیر بلاسواد. بعد از آن مقتدر حامد را معزول کرد و ابن فرات را باز وزارت داد و ابن فرات حامد را در خفیه بکشت به اشارت مقتدر. (تجارب السلف صص ۲۰۶-۲۰۷). در جمادی الاخرای سال ۳۰۶ خلیفه وزارت را به حامدبن العباس واگذاشت. حامد چون از کار وزارت اطلاعی نداشت ابوالحسن علی بن عیسی را به نیابت خود برگزید، و در حقیقت تمام امور وزارت در دست علی بن عیسی بن جراح قرار گرفت، و حامد بهمان اسم وزارت و عهده داری خراج و مالیات ولایت واسط که آنها را در ضمان خود گرفته بود قانع شد. ابومحمد حامدبن عباس که مردی لئیم و سفیه و متعصب و کینه ورز بود بدستیاری علی بن عیسی در کشیدن حساب ابوالحسن بن الفرات و کسان او مرتکب اقسام رذالتها شد چنانکه کسان او ابوالحسن بن فرات را دشنام دادند و آزار کردند و او را به پرداخت مالی عظیم مجبور ساختند و پسر او محسن و یارانش را به ضرب چوب عذاب کردند، و همین حامد است که در سال ۳۰۹ حسین بن منصور حلاج را در بغداد مصلوب کرد و در اواخر وزارت خود ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی نائب سوم امام غایب شیعه را در دارالخلافة به حبس انداخت. در ربیع الآخر سال ۳۱۱ مقتدر خلیفه حامدبن عباس و علی بن عیسی را که حامیان جدی اهل سنت و دشمنان مخالفین این فرقه محسوب میشدند از وزارت و ریاست دواوین خلع کرد و ابوالحسن علی بن محمدبن فرات را خلعت داده در دفعهٔ سوم به وزارت خود منصوب کرد. ابن فرات حامدبن عباس را که از ایام وزارت خاقانی مالیات و خراج واسط را در عهده و ضمان خود داشت بر سر آن اعمال باقی گذاشت، ولی طولی نکشید که دشمنان حامدبن عباس وزیر را به مطالبهٔ مالی که حامد در عهده داشت واداشتند و ابن فرات که در تاریخ ۲۱ ربیع الآخر سال ۳۱۱ بار سوم به وزارت برقرار شده بود اندکی بعد از تصدی این مقام ابوالعلاء محمدبن علی بزوفری و ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی یعنی رئیس فرقهٔ امامیه را در بغداد که در دیوان نیز مقامی داشت مأمور کرد که به واسط رفته حساب مالی را که حامد به دیوان مدیون است از او بخواهند. ابوسهل با حامدبن عباس در این عمل بطریقهٔ منشیان و اصحاب دفتر رفتار کرد و از طریق رفق و مدارا خارج نشد ولی بزوفری بعکس با او بسختی معامله کرد و با خطاب درشت و عتاب تمام از او مطالبهٔ مال کرد و با وجود این باز بمناسبت قدرتی که حامد در واسط پیدا کرده بود نتوانست از او مال باقی را بگیرد، و خلیفه مجبور شد برای تقویت او و ابوسهل نوبختی عده ای از غلامان و لشکریان خود را بفرستد. اما حامد به امید زنهار خلیفه با لباس مستعار از واسط فرار کرده به بغداد رفت ولی خلیفه او را گرفته بدست ابوالحسن بن فرات سپرد و پسر ابوالحسن یعنی محسن که مردی قسی و ظالم و بدکردار و به «خبیث بن الطیب» معروف بود حامد را سخت عذاب کرد و همراه بعض از یاران خود به واسط فرستاد تا حساب او را بکشند، و ضمناً دستور داد تا او را در رمضان ۳۱۱ مسموم کردند... اما رفق و مدارای ابوسهل نوبختی با حامدبن عباس که مردی متعصب و به اقرار خود دشمن رافضه و ابن الفرت دوست و حامی ابوسهل و امامیه محسوب میشد، شاید جهات سیاسی داشته، چه ابوسهل در قضیهٔ دعوت حسین بن منصور حلاج هم در عهد وزارت ابن فرات و هم در ایام حامدبن عباس با این داعی جدید که اساس تشکیلات دینی فرقهٔ امامیه را تهدید میکرد و نزدیک بود که ریشهٔ نفوذ ایشان را در دستگاه خلافت از بیخ برکند بسختی درافتاده و نگذاشته است که دعوت حلاج در بغداد و دربار قوام گیرد و همین کیفیات یکی از اسباب دستگیری حلاج و قتل وی بدست حامد بسال ۳۰۹ بوده است. احتمال کلی میرود که در قضیهٔ قتل حلاج ابوسهل با حامد موافق و شاید محرک بوده و همین سابقهٔ اتحاد سیاسی ابوسهل را در مأموریت واسط برعایت حقوق دیرین حامد واداشته است. (خاندان نوبختی صص ۹۹ -۱۰۱). داماد حامد ابوالحسین محمد از دیوانیان و از خانوادهٔ معروف آل بسطام بود و در سال ۳۲۱ خلیفه مدتی خانهٔ او را تحت نظر گرفت. (خاندان نوبختی ص ۲۳۲). تنوخی آرد: قاضی ابوالحسن محمد هاشمی مرا گفت، حامدبن عباس مردی خوش نفس و گشاده دل و جوانمرد و سخی بود، روزانه در خانهٔ او چند سفره گسترده میشد، و هیچ کس از عامه و حاشیه و جز ایشان هنگام غذا از خانهٔ او بیرون نمیرفت، حتی کودکان مردم نیز در آنجا طعام میخوردند و چه بسا روزی چهل سفره می گستردند، و با نان گوشت نیز میدادند، و به همه کس نان سفید می خورانیدند. روزی چون بخانه آمد در دهلیز پوست باقلا دید، وکیل را احضار کرده سبب پرسید، گفت دربانان باقلا میخورند، گفت مگر گوشت به ایشان داده نمیشود؟ گفت چرا، پرسید پس سبب چیست؟ چون وکیل تحقیق کرد گفتند خانوادهٔ ما گرسنه اند و خوردن گوشت برای ما گوارا نیست ناچار آنرا بخانه میفرستیم تا شامگاه با ایشان بخوریم، و چون نیم روز گرسنه میشویم باقلا میخوریم. حامد دستور داد جیره برای خانواده ها برقرار سازند تا دربانان جیرهٔ خود را در دهلیز بخورند و بخانه نفرستند، ولیکن پس از چندی باز پوست باقلا در دالان بدید و در خشم شد، و چون تندخوی و بدزبان بود دشنام داده گفت مگر جیره ها را نیفزودم؟ وکیل گفت: چون بر جیره افزودیم اول را برای خانه میفرستند و دوم را به قصاب و گوشت فروش واگذار کرده تا روزهائی که نوبت دربانی با ایشان نیست آنها را از گوشت فروش بازگیرند و روزی سازند. پس دستور داد دیگر به جیرهٔ خشکهٔ آنان اضافه نکنند و همه روزه سفره پهن کرده همه را وادار کنند بر آن سفره بخورند. و گفت اگر پس از این در دهلیز خانه پوست باقلا بینم تو و ایشان را بچوب بندم. نام وی در مجمل التواریخ والقصص ص ۳۷۷ حامدبن ابی العباس آمده و غلط است. و نیز رجوع به العقد الفرید چ ۱۹۴۰ م. ج ۴ ص ۲۵۱ و ج ۵ ص ۴۰۸ و عیون الانباء فی طبقات الاطباء ج ۱ ص ۲۲۱ و حبیب السیر چ طهران ج ۱ صص ۳۰۰-۳۰۱ و محاسن اصفهان مافروخی ص ۳۷ و شدالازار چ ۱۳۲۸ هـ . ش. ص ۴۲ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن علی بن حامد کحال. او و پدر و برادر وی همگی در کحالت، و چشم پزشکی شهرت بسزا دارند. برادر او عبدالرحیم بن علی بن حامد کحال معروف به دخوار است. رجوع به عبدالرحیم... و نیز رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۲۳۹ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به ابوربیع شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن علی بن ابراهیم عمادی. رجوع به حامد عمادی ابن علی شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن عمرو، ملقب به سرباوک (؟). یکی از سران لشکر یعقوب لیث صفاریست و او رئیس عیاران سیستان بود. رجوع به تاریخ سیستان ص ۱۹۴، ۱۹۶-۱۹۹، ۲۰۲ و رجوع به سرباتک شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن عمیر، مکنی به ابومعتمر همدانی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق شمرده و گوید از موالی همدان و از اهل کوفه بود. و در برخی نسخه های رجال، کنیت او شیخ ابومغنم آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۹).
[ مِ ] (اِخ) ابن محمد، مکنی به ابورجاء و ملقب به آلُه بمعنی عقاب. مافروخی او را از معاصرین خود و از کتّاب و مردان علم و ادب اصفهان شمرده. و ابیات ذیل را از او آورده است: ایا بلدة روحاء طاب نسیمها و یا جنة فیحاء دام نعیمها و یا بقعة لازال یا رج جوها کماشج بالمسک الزکی ادیمها نمیرک سلسال و ظلک سجسج و نعماک فی الحالات هنی وخیمها محلتنا فیها مراد لمن رعی و ان درّست بالحادثات رسومها بها الروضة الغناء و الغادة التی اذا خالطتها النفس زالت همومها اوانس جروا آن و الجی ناعم یساعدنی فیها مع الدهر رسمها (؟) لقد طاب سقیاها و غض نباتها و عطر ریاها ورق نسیمها بها من بقایا الفاضلین عصابة بحشمة فخرالملک فَهْوَ زعیمها و کیف یرجّی فی صلاح عشیرة فساد و مولانا العمید کریمها له عادتا طول و بذل اعرتا لمکرمة یولی و نعمی ندیمها. رجوع به محاسن اصفهان مافروخی ص ۳۳ و ۱۱۶ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن محمد یا احمدبن محمد، مکنی به ابوریان اصفهانی. وزیر عضدالدوله. یاقوت در معجم الادباء ج ۱ ص ۳۳۵ و ۳۳۶ داستان مساعدت وی را در رهائی ابراهیم بن هلال صابی آورده است. رجوع به احمدبن محمد اصفهانی شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن محمدبن حکم بن عبدالرحمن، مکنی به ابومحمد. وی از محمدبن منصور روایت دارد و محمدبن مخلد از او روایت کند. (تاریخ بغداد ج ۸ ص ۱۶۸).
[ مِ ] (اِخ) ابن محمدبن شعیب بن زهیر، مکنی به ابوالعباس بلخی مؤدب. وی در بغداد از سریج بن یونس و جز او روایت شنید و ابوبکر شافعی و جز او از وی روایت دارند. و او می گفت قاضی جراحی گوید حامد بلخی ثقة و صدوق است و در پنجشنبهٔ سوم محرم سال ۳۰۹ هـ . ق. درگذشت، و ابن منادی در پنجم محرم گفته است. (تاریخ بغداد ج ۸ صص ۱۶۹-۱۷۰).
[ مِ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن معاذ، مکنی به ابوعلی رفاء هروی. وی در جوانی به بغداد شد و در آنجا و مکه و کوفه و حلوان و همدان و ری و نیشابور علم آموخت، و در پیری به بغداد بازگشت. و بدانجا از دارمی [ عثمان ] و جکانی [ علی ] و یشکری [ فضل ] و حسین انصاری هروی و محمد سامی هروی و جز آنان روایت شنید و ابن رزقویه و جز او از وی روایت کنند. ابوعبداللََّه نیشابوری گوید حامد رفاء هروی بسال چهل ودو [ ظ: ۲۴۲ هـ . ق. ] بدینجا آمد و نزدیک خانهٔ ابوعلی حافظ منزل کرد و حدیث گفت، محمدبن احمدبن یعقوب گوید ابوعلی حامد رفاء در هرات روز جمعه ۲۷ رمضان سال ۳۵۶ وفات یافت. رجوع به تاریخ بغداد ج ۸ صص ۱۷۳-۱۷۴ و معجم الادباء ج ۵ ص ۲۴۷ و ذریعه ج ۲ ص ۳۸۵ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن محمدبن محمد خوارزمی حنفی، ملقب به افتخارالدین. مولد وی بسال ۶۴۷ هـ . ق. است و نزد دمیاطی و ابن مشرف و جز آنان تلمذ کرده است و چند کتاب بنظم آورده و نیز شرح حال خویش را در رساله ای بنگاشته است. او در دههٔ آخر محرم سال ۷۴۱ درگذشته. (الدررالکامنة فی اعیان المائة الثامنة ج ۲ ص ۵).
[ مِ ] (اِخ) ابن محمدبن واضح. او از عبدالرحمان طبیب روایت کند و محمدبن مخلد از او روایت آورده گوید او برای خاقانیه وکالت میکرد. (تاریخ بغداد ج ۸ ص ۱۶۷).
[ مِ ] (اِخ) ابن محمد قونوی. رجوع به حامد عمادی ابن محمد شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن محمد المهتدی. از ممدوحین فرخی که قصیده ای در ستایش او سروده که آغاز آن چنین است: تا دل من ز دست من بستدی سربسر ای نگار دیگر شدی تا آنجا که گوید: عالم فضل و علم خواجه عمید حامدبن محمد المهتدی. فرخی (دیوان ص ۳۹۸).
[ مِ ] (اِخ) ابن محمد المهتدی. از ممدوحین فرخی که قصیده ای در ستایش او سروده که آغاز آن چنین است: تا دل من ز دست من بستدی سربسر ای نگار دیگر شدی تا آنجا که گوید: عالم فضل و علم خواجه عمید حامدبن محمد المهتدی. فرخی (دیوان ص ۳۹۸).
[ مِ ] (اِخ) ابن مروان (قاضی شیخ...)، مکنی به ابوعبداللََّه. مستوفی او را در عداد وجوه مذهب امام احمدبن حنبل آورده است. رجوع به تاریخ گزیده ص ۷۹۹ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابن المساوربن یزید هلالی، مکنی به ابوالحسن، مؤذن جامع مدینه معروف به شاذة مؤذن. وفات سال ۲۵۰ هـ . ق. او از ازهر و سلیمان بن حرب و ابن ابی عدی و سفیان بن عیینه و حسن بن قتیبة روایت کند. و عبدالرحمان بن احمدبن ابی یحیی اعرج از او روایت آرد. رجوع به اخبار اصفهان ج ۱ ص ۲۹۲ شود.
[ مِ ] (اِخ) ابوبکر مصری. وی به بغداد شد و در آنجا از یوسف قراطیسی، و دمیاطی و جز آنان روایت شنید، و ابوزرعه از وی روایت کند. (تاریخ بغداد ج ۸ ص ۱۷۲).
[ مِ ] (اِخ) محمد. رجوع به محمد حامد شود.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید