معنی واژه حال کردن
0 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) کیف کردن. طرب. شعف. وجد. (غیاث اللغات). || در تداول عامهٔ فارسی زبانان، لذت بردن از ساز و آواز رامشگر و امثال آن. لذت بردن از سماع یا منظر خوبرویی : دیشب نظر در آینهٔ خط و خال کرد خال و خطی بدید که افتاد و حال کرد. شانی تکلو. مجنون در آسمان چو قمر دید حال کرد گویا کماج خیمهٔ لیلی خیال کرد.آصفی.