معنی واژه حالق
0 بازدید
[ لِ ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از حلق. سترندهٔ موی. سرتراش. آرایشگر سر و صورت. سلمانی. ج، حَلَقة. || پر و مملو. || بَدْیُمْن. (منتهی الارب). مشئوم. || پستان پرشیر. ج، حُلَّق، حوالق. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). || تاک بررفته بر درخت. || کوه بلند. (منتهی الارب). جبل مرتفع. جای بلند: جاء من حالق؛ ای من مکان مشرف. لاتفعل کذا امک حالق؛ نفرینی است؛ یعنی چنین مکن مادرت ترا گم کناد، و در گم شدن تو موی سر برکناد و بستراد.