معنی واژه حالا
2 بازدید
(از ع، ق، اِ) اکنون. کنون. اینک. نَک. نون. الآن. امروز. ایدر. ایمه. همیدون. ایدون. فی الحال. این زمان. در همین وقت. در همین حال. در همین زمان : دروغی که حالا دلت خوش کند به از راستی کت مشوش کند.سعدی. || فوراً. معجلاً. عاجلاً. || یک دم. (لغت نامهٔ اسدی ص ۵۱۵). || پیشادست. سَلَم. نقد. || از حالا؛ از هم اکنون. از این ببعد: از حالا تا فردا؛ از امروز تا فردا.[ لَنْ ] (ع ق) فی الفور. درحال.