معنی واژه حاق
0 بازدید
[ حاق ق ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از حق. نفس الامر. حقیقت امر و مغز آن. اصل شی ء: حاق واقع، حاقّ مسئله، حاق مطلب این است. || وسط چیزی. (منتهی الارب). میان چیزی. (غیاث اللغات): سقط علی حاق رأسه؛ آنکه با سر افتد. || جئته فی حاق الشتاء. (منتهی الارب)؛ در بحبوحهٔ زمستان پیش او آمدم. || حاق القفاء؛ میان پس گردن. (مهذب الاسماء). || حاق الجوع؛ گرسنگی صادق. || رجل حاق الرجل؛ مردی کامل در مردی. مردی مرد. || حاق الشجاع؛ مردی کامل در شجاعت. کامل در دلاوری. (منتهی الارب). مَردِ مرد. دلیری دلیر. و رجوع به حاقّة شود.