معنی واژه حافی
0 بازدید
(ع ص) نعت فاعلی از حَفیً و حِفْوةً. برهنه پای. (منتهی الارب). پابرهنه. (منتهی الارب): التزام کرد عورات را سافرات الوجوه، و رجال را حافیات الارجل از خانها بیرون آورد. (جهانگشای جوینی). آن یکی تا کعبه حافی میرود وآن یکی تا مسجد از خود می شود.مولوی. || سوده پای. (منتهی الارب). || سوده سپل. || سوده سُم. (منتهی الارب). ج، حافون، حافات. (مهذب الاسماء). حفاة. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). || قاضی. (منتهی الارب). داور.(اِخ) بشر حافی. رجوع به بشر شود: بشر حافی را مبشر شد ادب سر نهاد اندر بیابان طلب...مولوی.