معنی واژه حاضری
0 بازدید
[ ضِ ] (ص نسبی، اِ) غذا که پختن نخواهد. مقابل پختنی. و آن نهاری یا شامی است که در آن پلو و خورش و یا آبگوشت و کوفته و آش نباشد بلکه پنیر و سبزی و ماست و دوغ و سکنجبین و خیار و نیم رو و امثال آن بود. ماحضر. نزل. وکاث. عجالة. عجول. مرادف ماحضر یعنی طعام موجود. (غیاث از مصطلحات): گفت حاضری برای این مرد غریب آرید حالا... کسی را مجال چیز پختن نیست. (رشحات علی بن حسین کاشفی). || طعامی که در اول روز خورند اما سیر نخورند: ای که مهمان منِ مست شدی، غیر شراب حاضری میطلبی نیست مرا حاضر هیچ. آصفی. بخانه ماحضری کز تو میهمان بیند جواب حاضری از پیشخدمتان بیند.اثر. حاضران را بُوَد غمِ خوردن چون درآمد بحاضری خوردن؟ یحیی کاشی (در هجو اکولی).[ ضِ ] (ص نسبی) منسوب به حاضر و حاضرة.[ ضِ ] (حامص) حضور: گفتم خواجهٔ بزرگ تواند دانست، درمان این، بی حاضری وی راست نیاید. (تاریخ بیهقی).[ ضِ ] (اِخ) نسبت به جدّ، و بدان منسوب است ابوبشر محمدبن احمدبن حاضر الطوسی. الحاکم ابوعبداللََّه الحافظ در تاریخ خود از او نام برد و گوید ابوالبشر حاضری با مردم صحبت میداشت و به نیک محضری موصوف است و بسیاری از شیوخ را بخراسان و عراق دیدار کرده. وی از ابوالحسن زهر [ بخراسان ] و از ابومحمدبن صاعد [ بعراق ] و اقران آنان سماع دارد. (انساب سمعانی ص ۱۵۰).[ ضِ ] (اِخ) صالح بن احمدبن محمدبن عزالدین محمد الصغیربن شیخ الاسلام عزالدین محمد الکبیربن خلیل [ اقضی القضاة ] حاضری الاصل حلبی حنفی. مدتی نائب قاضی القضاة جمال الدین یوسف سبطبن آجاحنفی بود و جملهٔ «الحمد للََّه رب العالمین» امضای او بود. بسال ۹۲۲ هـ . ق. وفات یافت. (اعلام النبلاء فی تاریخ حلب ج ۵ ص ۳۸۷).[ ضِ ] (اِخ) ولی الدین محمد. مولد وی بسال ۷۷۵ هـ . ق. در حلب، و او نزد پدر خود عزالدین علاء حاضری علم آموخت، و از شمس عسقلانی و محمدبن محمدبن عمربن عوض، و از ابن طباخ و جز ایشان اجازت یافت. مردی گوشه گیر و ثروتمند بود. در ربیع الآخر سال ۸۴۱ وفات یافت. ابوذر در کنوزالذهب گوید: بسال ۸۴۰ طاعون در حلب شروع شد و کمابیش انتشار داشت تا آنکه در سال ۸۴۱ شدت یافت و خلق بسیار بکشت، ازجمله شیخ ولی الدین محمدبن العلاء عزالدین بود که در حلاویة درگذشت. (اعلام النبلاء فی تاریخ حلب ج ۵ ص ۲۲۱).