معنی حازم

معنی واژه حازم

0 بازدید
[ زِ ] (اِخ) سدوسی مکنی به ابی دیم. مؤلف تاریخ بخارا او را در شمار قضاة خراسان آورده گوید: و دیگر ابودیم حازم سدوسی که وی را از خلیفه فرمان قضا رسید. (تاریخ بخارا ص ۲).
[ زِ ] (ع ص) نعت فاعلی از حَزم. بااحتیاط. محتاط دوراندیش. مآل بین. مآل اندیش. آخربین. پیش بین. استوارکار. هشیار در کار. حزم گیرنده. (مهذب الاسماء). هوشیار. حزیم. دانا. (غیاث). عاقل : پادشاه عاقل حازم باید که در حال خشم از مردم آن ستاند که در حال رضا بتدارک آن قیام تواند نمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). هر که در تونست او چون خادم است مر ورا کو صابر است و حازم است.مولوی. حازمی باید که ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد.مولوی. || عازم. مصمم . منجز: مردم دو گروهند: حازم و عاجز. (کلیله و دمنه). آورده اند که در آبگیری... سه ماهی بودند دو حازم و یکی عاجز. (کلیله و دمنه). || معقود. معقودة. ج، حَزَمَة و حُزَماء.
[ زِ ] (اِخ) حصار و قلعه ای است از مضافات حلب که هلاکو آن را بتصرف درآورد. صاحب حبیب السیر گوید:«و ایلخان چون از مهم حلب فارغ گشت کمند همت بر کنگرهٔ تسخیر حصار حازم که از مضافات آن ولایت بود انداخت و آغاز محاصره و محاربه کرده کار ساکنان آن مکان باضطرار انجامید و پیغام فرستادند که اگر فخرالدین ساقی بدین جا آمده سوگند خورد که لشکریان متعرض مال و جان ما نخواهند شد بیرون آمده و قلعه را تسلیم مینمائیم و فخرالدین ساقی شخصی بود که به آن مردم سابقهٔ معرفتی داشت و در آن ایام بملازمت هلاکوخان قیام مینمود و فخرالدین بعد از وصول پیغام بموجب فرمودهٔ ایلخان بقلعه رفته و عهد و پیمان در میان آورده آن طائفهٔ نادان پایان آمدند و هلاکوخان فرمان داد که مجموع ایشان را حتی اطفال شیرخواره و کودکان گهواره بقتل آوردند و هیچکس از آن جماعت نجات نیافت مگر ارمنی زرگر که در آن فن ماهر بود آنگاه ایلخان فخرالدین ساقی را حاکم حلب ساخته توکل بخشی به شحنگی آن ولایت منصوب شد. (حبیب السیر جزو ۱ ج ۳ ص ۳۴).
[ زِ ] (اِخ) محدث است. رجوع به سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۱۴۷ و ۲۰۱ و ۲۶۹ شود.
[ زِ ] (اِخ) صحابی است. (منتهی الارب).
[ زَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بجلی کوفی. شیخ طوسی در رجال خود وی را در عداد اصحاب صادق (ع) آورده گوید وی ساکن بصره بود. و از او روایت داریم. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۹).
[ زِ ] (اِخ) ابن ابی حازم. صحابی است. (منتهی الارب). وی ملقب به احمسی است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴۹) (قاموس الاعلام ترکی).
[ زِ ] (اِخ) ابن حاتم. مکنی به ابی حاتم تابعی است.
[ زِ ] (اِخ) ابن حرام (یا حِزام) الجُذامی . صحابی و محدث و از مردم بادیة الشام است و پسر او از وی روایت کند که گفت: «اتیت النبی صلی اللََّه علیه و آله و سلم بصید اصطدتها من الاردن واهدیتها الیه فقبلها و کسانی عمامة عدنیة و قال لی ما اسمک قلت حازم قال بل انت مطعم». رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۱۳ و منتهی الارب شود.
[ زِ ] (اِخ) ابن حرملةبن مسعود الغفاری. صحابی و محدث است و مولای او ابوزینب از او روایت دارد و ابن قانع نام او را بتصحیف در خاء معجمة آورده است. رجوع به کتاب الاصابة چ مصر سنهٔ ۱۳۲۳ ج ۱ ص ۳۱۳ شود.
[ زِ ] (اِخ) ابن الحسین. مکنی به ابی اسحاق. تابعی است.
[ زِ ] (اِخ) ابن خزیمة. از سرداران هارون الرشید و از بطن نهشل بن دارم است. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۳ ص ۲۹۸ و ج ۵ ص ۳۶۷ و ص ۳۶۸ شود.
[ زِ ] (اِخ) ابن عطاء الاعمی. مکنی به ابی خلف. تابعی است.
[ زِ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن محمد بن خلف ابن حازم الانصاری القرطاجنی النحوی. مکنی به ابی الحسن و ملقب به هنی ء الدین. او شیخ بلاغت و ادب و در نظم و نثر و نحو و لغت و عروض و علم بیان اوحد زمان و فرید عصر خود بود و از جماعت کثیری که تقریباً بهزار کس بالغ شود روایت کند و ابوحبان و ابن رشید از او روایت دارند. دربارهٔ او گفته شده است «وله اختیارات فائقه و اختراعات رائقة لا نعلم احداً ممن لقیناه جمع من علم اللسان ما جمع ولا احکم من معاقد علم البیان ما احکم من منقول و مبتدع و اما البلاغة فهو بحرها العذب والمنفرد بحمل رایتها امیراً فی الشرق والغرب و اما حفظ لغات العرب واشعارها و اخبارها فهو حمال روایتها و جمال اوقارها یجمع الی ذلک جودة التصنیف و براعة الخط و یضرب بسهم فی العقلیات و الدرایة اغلب علیه من الروایة...» او راست: ۱ -منهاج البلغاء فی علمی البلاغة والبیان . ۲ -کتابی در قوافی. ۳ -قصیدهٔ میمیه در نحو که ابن هشام ابیاتی از آن را در مسئله زنبوریه، در مغنی آورده است. از اشعار اوست: من قال حسبی من الوری بشر فحسبی اللََّه حسبی اللََّه کم آیة للاله شاهدة بانه لااله الاهو. مولد حازم بسال ۶۰۸ هـ . ق. و وفات او در شب شنبهٔ بیست و چهارم ماه رمضان سنهٔ ۶۸۴ است. رجوع به کشف الظنون و روضات الجنات ص ۲۰۲ شود.
[ زِ ] (اِخ) ابن محمدبن یونس، مکنی به ابی ذر. تابعی است.
[ زِ ] (اِخ) الرواسی. مکنی به ابی جعفر. از بزرگان علوم عربیه و استاد علماء کوفه در علوم مزبور است، و او شاگرد عیسی بن عمر، صاحب کتاب الجامع فی الافراد والجمع است. رجوع به روضات الجنات ص ۲۰۲ شود.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید