معنی واژه حار
5 بازدید
[ حارر ] (ع ص) نعت فاعلی از حرّ. گرم. (دهّار). مقابل بارد، سرد. مولوی آن را در مقابل برد آورده است : خصم و یار و نور و نار و فخر و عار تخت و دار و برد و حار و ورد و خار. || یکی از امزجهٔ نه گانهٔ قدماء اطباء. و آن بر دو گونه است: حار بالفعل، چون آتش و حارّ بالقوّة، چون فلفل. (مفاتیح العلوم خوارزمی). || کار دشوار. || موی مِنخَرین. (منتهی الارب). || آب گرم. (مهذب الاسماء). || حادّ و حار، از اتباع، تب دار را از تناول اغذیهٔ حادّ و حارّ پرهیز سزد. || گرم کننده. (غیاث). || رمد حار؛ چشم درد حادّ. تب حارّ؛ تب تُند.(اِخ) نام قبیله ای است از قبائل یمن. رجوع به انساب سمعانی ورق ۶ شود.