معنی حاجتروا
4 بازدید
[ جَ رَ ] (ص مرکب) آنکه حاجت او برآمده باشد. مقضی المرام. ناجح. کامروا: بسی بر بساط بزرگان نشستم که یک نفس حاجت روائی ندیدم. سیف اسفرنگ. || (نف مرکب) روا کنندهٔ حاجت. برآرندهٔ حاجت : درِ سرای تو هست آفرین سرایانرا حریم کعبهٔ حاجت روا علی التعیین.سوزنی. کعبهٔ حاجت روای سائلان درگاه تست گشته مر هر مُلتِمس را زو محصل مُلتمَس. سوزنی. || مسجد حاجت روا؛ مسجدی که دعاها در آن درگیر و مستجاب شود: شیر فلک را شده ست از پی کسب شرف مسجد حاجت روا خاک سر کوی او. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۷۲۵). مسجد حاجت روا جوئی مجو اینجا که نیست راه سنت گیر و آنگه مسجد حاجت روا. سنائی.
کلمات همقافیه با «حاجتروا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وا» برای سرودن شعر