معنی حائل
6 بازدید
[ ءِ ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از حول و حیل. || متغیراللون. || شتربچهٔ ماده همینکه از شکم مادر آماده برآمده باشد، و نر را سقب گویند. || خرمابن که سالی بار آرد و سالی نیارد. || اشتر ستاغ. شتر نازا. ناقهٔ حائل؛ آنکه باردار نشده باشد از گشن یافتن یا آنکه باردار نشود یک سال یا دو سال یا سالها. مقابل حامل. || نازاینده از هر حیوان. زنی که آبستن نیست. مقابل حامل. ج، حیال، حول، حُوّل، حولل. || میش که نزاید. || بازداشت: برزخ؛ حائل و بازداشت میان دو چیز. (منتهی الارب). مانع. حاجز. بازدارنده میان دو چیز. حِوال. حُوَل. حَوَل : پرده چه باشد میان عاشق و معشوق سد سکندر نه مانع است و نه حائل.سعدی. || میانجی. || چون الف تأسیس را لازم دارند حرف دخیل را حائل نامند. (المعجم فی معاییر اشعار العجم). || صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: نزد بعض از شعراء عجم اسم دخیل است و شرح آن در ضمن معنی لفظ دخیل گفته آید، انشاء اللََّه تعالی.[ ءِ ] (اِخ) موضعی است به نجد. || موضعی است میان دو کوه.
کلمات همقافیه با «حائل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئل» برای سرودن شعر