معنی حائر
6 بازدید
[ ءِ ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از حیرت. سرگردان. سرگشته. متحیر. حیران. مرد سرگشته که بیرون شد کار نداند. || جای گرد آمدن آب. || لاغر. نزار. || مغاکی که در آن آب باران گرد آید در دشت و جز آن. || جای پست. حَیر. || بستان. ج، حوران، حیران. || چربش گوشت. پیه. چربو. || (اِخ) کربلا، یا موضعی به کربلا در ساحل نهر حسینی، شعبهٔ فرات که روضهٔ حسین بن علی علیهماالسلام بدانجاست. || (ص) حائرٌ بائرٌ؛ از اتباع است؛ ای هالکٌ کاسد.
کلمات همقافیه با «حائر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئر» برای سرودن شعر