معنی جیلان
8 بازدید
[ جَ ] (ع اِ) سنگ ریزه ها که باد از جایی بجایی برد. (منتهی الارب). آن سنگ ریزه که باد آرد. (مهذب الاسماء). || خاک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || صلی الله علیه و آله و سلم بسیار گرد و غبار، گویند: یوم جَیلانَ؛ یعنی روز بسیار گرد و غبار، و در این صورت این کلمه ممنوع الصرف است. (منتهی الارب).(ع مص) گرد برآمدن. (منتهی الارب). جول و جولة و جَوَلان. (منتهی الارب). رجوع به این کلمات شود. || (اِ) جِ جیل، بمعنی گروهی از مردم. (ذیل اقرب الموارد). رجوع به جیل شود.(اِ) میوه ایست مانند کُنار که آنرا سنجد و سنجد گیلان نیز میگویند و بتازیش عناب خوانند و اصح با جیم فارسی چیلان است. (شرفنامهٔ منیری). سنجد گرگانی. (اسدی). پستنک. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). پستانک. عبیر. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). غبیرا. (اسدی): سنجد جیلان بدو نیمه شده نقطهٔ سرمه بر او یک زده [ رده ].رودکی. نهاده زهر برِ نوش و خار هم برِ گل چنانکه باشد جیلانش از بر عناب. بوطاهر (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). مانند یکی درخت جیلان سرکرده که برگ و بر ندارد.سوزنی.(اِخ) معرب گیلان، ولایتی است بعجم. (منتهی الارب). رجوع به گیلان شود.(اِخ) قومی از مردم فارس که از نواحی استخر به بحرین هجرت کردند و در آنجا به کشاورزی و حفر قنات و غرس اشجار پرداختند. (معجم البلدان). قومی ببحرین ترتیب دادهٔ کسری. (منتهی الارب). گروهی هستند در بحرین که کسری آنان را برای کاری تربیت کرد. (ذیل اقرب الموارد از تاج العروس).(اِخ) دهی جزء بلوک اربعهٔ دهستان مرکزی بخش میامی شهرستان شاهرود. جلگه، معتدل و دارای ۸۹۰ تن سکنه است. آب آن از قنات کهن شور و محصول آن غلات، میوه جات، پنبه، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و کرباس بافی است. راه مالرو دارد. مزرعهٔ سروخی که ۱۰ تن سکنه دارد جزء این ده میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «جیلان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر