معنی جیش

معنی جیش

8 بازدید
[ جَ ] (ع اِ) حشم و یاری گران. (منتهی الارب). || لشکر. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). جُند. (اقرب الموارد). ج، جیوش. (منتهی الارب): چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی چون ریگ روان جیشی از پرّی و بسیاری. منوچهری. از گرد جیش خسرو وز خون وحش صحرا مشکین زره قبایش رنگین سپر قذالش. خاقانی. خنجر برق و کوس رعد بسی است جوش جیش سحاب نشنیدم.خاقانی. یکی را اجل بر سر آورد جیش سر آمد بر او روزگاران عیش.سعدی. ما در این دنیا بجیش از تو کمتریم و بعیش از تو بیشتر. (گلستان). || (مص) جوشیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بر جوش آمدن دیگ. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). || روان گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): جاشت العین؛ فاضت بالماء. (اقرب الموارد). || موج زدن دریا. (تاج المصادر بیهقی). || پرآب شدن. || شوریدن دل و برآمدن از اندوه یا از بیم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). درآمدن دل از خشم یا از بیم. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || آغاز شدن جوشش جنگ. || بفکر گریختن افتادن: جاشت نفس الجبان؛ هَمّت بالفرار. (از اقرب الموارد).
[ جَ ] (اِخ) ذات الجیش؛ وادیی است نزدیک مدینه و آنرا اولات الجیش نیز گویند. در آن وادی عقد ام المؤمنین عایشه (رض) گسیخت. (منتهی الارب).
(ع اِ) نبات شنبلید که حلبه باشد. (منتهی الارب). گیاهی است دراز که آنرا بفارسی شلمیز گویند. (از اقرب الموارد).
(اِ) در تداول عامه و همچنین در زبان کودکان، شاش. بول.
[ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز. گرمسیری. سکنه ۱۰۰ تن. آب آن از چاه و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه در تابستان اتومبیل رو است. ساکنین از طایفهٔ سادات هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز در جنوب راه ویس به نفت سفید. رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶ شود.
[ جَ ] (اِخ) ابن نجاح. از حکام بنی نجاح است که پس از سعیدبن نجاح در سال ۴۸۲ هـ . ق. امارت زبید یافت و تا ۴۹۸ ببود. وی سومین حکمران آل نجاح است. (طبقات سلاطین اسلام ص ۸۲).
[ جَ ] (اِخ) ابن خمارویه بن احمدبن طولون، مکنی به ابوالعساکر. سومین حکمران بنی طولون است که از سال ۲۸۲ تا ۲۸۳ هـ . ق. در مصر و شام حکومت کرد. (طبقات سلاطین اسلام ص ۵۸).

کلمات هم‌قافیه با «جیش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید