معنی جگری
6 بازدید
[ جِ گَ ] (ص نسبی) کنایه از رنگ سیاه که بسرخی زند. (آنندراج). || کنایت از خونین : نداشتم بتو رنگی جز آنکه در شب وصل ز زهرچشم تو شد طفل اشک من جگری. مخلص کاشی (از آنندراج). - جگری داغ؛ نشان و داغی که زایل نشود. (ناظم الاطباء). || خال طبیعی. || غم و اندوه تسلی ناپذیر. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «جگری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر